گزیده ای از هدف ادبیات چیست اثر ماکسیم گورکی

به چه منظوری می نویسید؟وشما هم که زیاد می نویسید...آیا میل دارید در مردم احساسات نیکی را بیدار کنید؟اما با کلمات سرد وسست که نمی توانید این کاررا انجام بدهید.نه!شما نه تنها نمی توانید چیز تازه ای به زندگانی اضافه کنیدبلکه چیزهای کهنه را هم مچاله شده وله شده ، فاقد صورت وشکل تحویل می دهید. وقتی که انسان آثار شما را می خواند چیزی جز این که شمارا شرمنده سازداز آن ها نمی آموزد.همه چیز معمولی وپیش پا افتاده است: مردم پیش پا افتاده، افکار پیش پا افتاده، وقایع ...پس چه وقت می خواهید درباره سرگشتگی روح ولزوم احیاء آن صحبت کنید، پس کو دعوت به خلاقیت زندگانی، کجاست دروس شهامت وکلمات نشاز بخشی که الهام دهنده ی روح باشند؟
... ممکن است بگویی که زندگی نمونه های دیگری جز این هایی که ما به وجودمی آوریم در احتیار ما نمی گذارد.این را نگو. زیرا برای کسی که خوشبختانه بر کلمات مسلط است ، بس ننگین وشرم آور است که به ضعف خود در برابر زندگی واین که نمی تواند برتر از آن باشد اعتراف کند. اگر هم سطح زندگی هستی ، اگر نمی توانی با نیروی ابداع نمونه هایی که در زندگی نیست ولب برای آموحتن لازم است ایجاد کنی ، کار تو چه ارزشی دارد؟وچگونه خودرا مستحق داشتن عنوان نویسندگی می دانی ؟ وقتی که حافظه وتوجه مردم را با ماجرا های بیهوده وبا تصاویر کثیفی که از زندگیشان می کش، انباشته می کنید، فکر کن ، آیا به مردم زیان نمی رسانی ؟تردیدی نیست! اقرارکن که نمی توانی زندگانی را طوری تصویر کنی که پرده ی تصویرت موجب شرمساری کینه توزانه ای در او شود ومیل سوزان به ایجاد شکل دیگر هستی را در او پدیدآورد...آیا می توانی ضربان نبض زندگی را تسریع کنی، ایا می توان مثل دگران تو هم نیرویی در او بدمی ؟
بهزادموسایی