خداحافظ رفیق!
یادداشتی به بهانه در گذشت شاعر ،ترانه سرا و گیلان پژوه اباذر غلامی
بهزاد موسایی
زندگی
مهلک ترین زهرها را به کا مم ریخت
این تلخ دوست داشتنی را
مجال اندکی دشمنی نداشتم
اباذرغلامی
زندگی را دوست داشت ، وزندگی با او سره نا سازگاری داشت ، غلامی ، آرمانگرا بود ، و هز ینه ی اندیشیدن را تمام وکمال با سر افراز ی پر داخت ، جراحت در جبهه جنگ ، پنج سال حبس ،جدایی از همسر و فر زندش ، و چشم انتظار دیدار فرزند ( آرش ) تا لحظه مرگ .
ماه ها بود که آن " خرچنگ " بدخیم همچون خوره بر جان او چنگ انداخته بود و وجودش را تحلیل می برد،و او همچنان مقاومت می کرد، نه تنها با اراده و تسلیم ناپذ یری جسم ،که با تداوم و تعالی حیات معنوی ،با سرودن شعر ،پژوهش ، آن یگانه ی هستی سراسر زندگی پر بارش ،سرودن و به دشواری بر کا غذ نهادن .
رشت و تهران ، خیابان گلسار و بیمارستان " رازی" رشت شاهد این پیکار نهایی مرگ و زندگی بود . آزمایش ها دلالت بر پیشرفت ضایعه داشت ،اما به دیدارش که می رفتی او را چون همیشه سرشار از امید وشعر می یافتی .
تن ،دیگر توان بر آوردن انتظارتش را نداشت ،اما جان مایه اش بود که به بیرون می تر اوید .شعر او، آه دل سوختگان و فریاد ستم دیدگان بود .او دلی آکنده از غم نامرادی ها و نامردی ها داشت . سروده هایش که بخشی از آن در مجموعه های " رنج و برنج "(۱۳۸۷)،"فصل پنجم زمین "(۱۳۸۷)و "سل کول توسه دار"(شعر گیلکی )۱۳۸۲ به زیور طبع در آمده ،دریچه ای ست به دنیای رنج و اندوه درون او .
زندگی سیاسی غلامی مثل زندگی هنری اش پر بار ،مملو از شور ونشاط و فداکاری ودر عین حال مثل سرشت زندگی پوشیده ،پر رنج و غرور آفرین بود .روند خود باوری او از اواخر دهه ی چهل آغاز و تا واپسین لحظه های عمرش ادامه یافت . او بر خلاف اکثر روشنفکران که در دوره های مختلف زندگی واکنش هایی ناهمگون و چه بسا متضاد نسبت به زندگی سیا سی از خود بروز می دهند و معمولا حتی حقوق شهروندی خود را نادیده می گیرند ،دور اندیش و ثابت قدم بود .
اراده ی او از پس تجربه های تلخ و شیرین زندگی بسان فولاد آبدیده شده بود .نگاه او با پیروزی ها وشکست ها مانوس بود و به تناسب اوضاع و احوال بر شیوه های مبارزه و پایداری احا طه داشت .
نه از ناکامی ها هراسید ونه در پیروزی ها خودش را فراموش کرد .در مقابله با پلشتی ها ،سنگر حماسه و سرودن برگزید وآنگاه که درد زمانه چند صباحی ،صوری فروکش کرد شتابان به استقبال واقعیت های ملموس واز دست شده شتافت .
غلامی ،از آن جا که حیات سیاسی را سرشت زندگی اجتماعی و فردی تلقی می کرد و در اشاعه ی باورهای خود تردید نمی کرد ،خاری شد در چشم کسانی که در شرایط دشوار،خواسته یا نا خواسته یا با زمانه از یوزه گی در می آیند و یا به افتخار ادبی دست می زنند . غلامی ، از آن جا که بر راز و رمز تحول در زندگی اجتما عی واقف بود ،هرگز به واقعیت های روزمره وگذرا که معمولا صوری و شکننده اند اکتفا نکرد . در نتیجه هیچ گاه نه در پی توجیه حوادث و رویداد های روزمره بر آمد تا به موج های فرهنگی دل ببندد و تاخت و تاز کند ونه مثل صوفی مسلکان راه پیش گرفت تا دامن اش به زشتی های زندگی آلوده نشود .
رفیق غلامی ،آرمانگرا بود ،همان گونه که معمولا انسان بدون نگاه به آینده نی تواند زندگی حال خود را جستجو کند . غلامی ،شیفته ی سیاست بود ،همان گونه که انسان معمولا بخشی از خلوت خود را با دیگران تقسیم می کند . از این نگاه ،نامهر بانی هایی که با اندیشه و آثار غلامی در جامعه ی فرهنگی ما صورت گرفت ،بسیارآموزنده است . نه از این که غلامی شاعر دوران خود بود ،بلکه با این ادعا که جایگاه شعر غلامی در دوره ی خود هرگز برای همگان شناخته نشد .
کوتاه سخن آن که "اباذر غلامی "اگر " غلامی " شد تنها به این دلیل نبود که انسانی آرمان خواه ، معترض و مبارز بود و هرگز تن به تملق وتعارف نداد . " اباذر غلامی " اگر " غلامی " شد به این دلیل بود که مجموعه ای از خلاقیت ،اندیشه ،شخصیت ،مبارزه ، شور ، شعور و دانش بود . یادش همواره جاویدان و گرامی باد .
۳۰ بهمن ۱۳۹۰
چاپ در روزنامه گلچین امروز پنجشنبه ۴/۱۲/۹۰
یک شعر از "اباذر غلامی "
برنج و رنج
اگر هزار گوش داشته باشی
و دلی به گسترای خزر
و صبری به بلندای درفک
کنارم بنشين
تا با تو بگويم
از برنج و رنج.
زالو و زانوان نحيفم
تاراج ساقه خوار
درد مداوم امروز
از تاک بازوان ضعيفم
بی داربست
در عصر زرد خزانی
ابهام و ناتوانی فردا.
آنگاه از من طشتی خواهی ساخت
به وسعت کوير لوت
ظرفی برای سيل سرشکت
(اباذر غلامی ۱۳۷۳)
بهزادموسایی