بهزاد موسايي
شاعری با شعرهای همیشه جوان، درنگی بر کتابِ در جنگ باد
برگزیده ی آثار نصرت رحمانی(۱۳۷۹-۱۳۰۸)، چاپ اول-انتشارات بزرگمهر-۱۳۶۹
«زندگی بازی ست
ما خود صحنه می سازیم تا بازیگر بازیچه های خویش باشیم
وای زین درد روان فرسای
من بازیگر بازیچه های دیگران بودم
گرچه می دانستم این افسانه را از پیش
زندگی بازی ست!
شعرِ زندگی ص۱۷۳»
در جنگ باد گزیدۀ اشعار از مجموعه های پیشین شاعر است به نامهای «کوچ»، «کویر»، «ترمه»، «میعاد در لجن»، «حریق باد» و «پیاله دور دگر زد». نصرت رحمانی بعدها تا پیش از مرگش در ۲۷خرداد۷۹، دو مجموعه ی دیگر به نامهای «شمشیر معشوقه ی قلم» و «آوازی در فرجام»هم منتشر کرد البته یک اثر داستانی حدیث نفس هم به نام «مردی که در غبار گم شد»(چاپ در دهه ی ۴۰) از وی به یادگار مانده است. شاعری با ده کتاب، اما همین حجم کم کافیست تا نام نصرت رحمانی را بعنوان یکی از بزرگترین شاعران معاصر از نسل اول پس از نیمایوشیج به شمار آوریم.
رحمانی سمبل شعر «رمانتیسم اجتماعی» است و به نوعی نمایندۀ جوانان عاصی و سرخوردۀ زمانۀ خود، که با اشعار موزون، پرخاشگر، تلخ اما واقعگرایانه اش از رؤیاها و آرزوهای نسلی می گفت که در دهه ی سی و چهل شکست اجتماعی را پذیرفته بودند. رحمانی در زندگیش شاعرتر از شعرهایش بود. بسیاری از شبهای عمرش در پرسه های خیابانی و روزها در کوچه های جنوب شهر گذشت و کنار اقشار متوسط به پایین جامعه زندگیش را به سرآورد. شخصیتی جسور، عصبی، پرخاشگر و ناسازگار داشت درست مانند جوانان همدوره اش و شعرش هم آینۀ تمام نمای کاراکترش بود:
من شاعر حریق در بادم
با باد عشق ورزیده ام
در جنگ باد زره از تن دریده ام
جنگ باد ص۵۱
نصرت رحمانی یادآور نسل جوان عاصیِ داستانهای «اسکات فیتز جرالد» و «ج.دی.سلینجر» است. جوان وازده ای که در کوچه و کافه و کاباره و خیابان، هستی خویش را تباه شده می بیند و برعلیه نظام موجود می شورد. بی جهت نیست که شعر نیمائی به لحاظ اجتماعی با شعر نصرت رحمانی ورد زبان مردم کوچه و بازار می شود. استفادۀ شاعر از واژگان عامیانه و فرهنگ عامۀ مردم آنهم به شکل غنائی تا پیش از او نظیر نداشته است:
تُف! در فضای تیره کمی چرخ می خورد
روی پیاده روی سمنتی، شلاپ…
از کوچه عابری که می گذرد نعره می کشد:
-ای خوار ک… مواظب باش
شعر ناتمام ص۱۵۲
بی شک نصرت رحمانی تصویرگر ماهر جنوب شهر و آدمهایش بود. او شاعر اعماق اجتماعی زشت و کثیف و تباه شده بود. شاعر کوچه های گل آلود و سقاخانه های دخیل بسته، شاعر فقر و خیانت و جنایت نسل منقرض دوران خودش که مایاکوفسکی وار در کافه ها و خیابانها برایشان شعر می سرود:
چاقو
شاید که فکر می کند:
-ای کاش
دستان قاتلی،
شوریِ خون داغ قلب زنی را
بر سرد تیغه ی بی رحم می چشاند
آه…،چاقو
شعرِ چاقو ص۹۲
چهار تاول چرکین
بدوز بر قلبت
چهار جیب بزرگ
بدوز بر کفنت
ز لاشه ام بگذر
که من ز دودمان منقرض اشک و خون و یخ هستم
چو سنگواره ی ماموت
شعر تاول۷ ص۸۰
رحمانی شاعر پلیدی ها، جرم ها، اعتیاد و زشتی های اجتماع و خشونت زندگی و زمانۀ خود است. ابائی هم نداشت که اینهمه بدبختی را رودررو شود و لمسی از تجربه ی آنان داشته باشد.
نصرت رحمانی (در کنار اسماعیل شاهرودی) تنها شاعری است که نیمایوشیج بر کتابهایشان مقدمه نوشته است چرا آنان به تشخص زبان خودشان دست پیدا کرده بودند و جالب آنکه زبان هر دویشان به فرهنگ کوچه برمی گشت و در زندگی شخصی نیز «نصرت» سالها درگیر دیو اعتیاد بود و «شاهرودی» کارش به جنون و دارالمجانین کشیده شد. دو شاعر از بطن واقعیِ اجتماعی تباه شده! اجتماعی که در غل و زنجیر قفل شده است؛ اما رحمانی پس از این از پلشتی و اسارت جامعه می گوید و در جستجوی راه نجاتی برای آن:
راستی! واسطه ها هم گاهی حق دارند
رمز آزادی در چنبر هر زنجیری ست
قفل هم امیدی ست
قفل یعنی که: کلیدی هست
قفل یعنی که: کلید
میعاد در لجن-ص۱۴۱
رحمانی واژه های پیش پا افتاده را با استفاده از وزن، به شکل زیبائی بکار می گیرد بطوریکه آنها را از حالت معمولی در می آورد و به آنها اعتبار می بخشد، مانند همین قفل و کلید که مثالش آمد. نمونه ی دیگر:
تصمیم
ها…، آها
آب دهان بی مزه را جمع می کنم
اَخ…تُف!
هم شهر زشت می شود
هم سد معبر است.
در این میان کدام گره باز می شود.
از روح ما و من
یک مشت خون دلمه بسته ی بدبو
یک توده استخوان که کم از ُتف نیست؟
میعاد در لجن ص۱۵۱
در میان کارهای رحمانی میعاد در لجن جایگاه ویژه ای دارد و به گمان نگارنده نقطه ی اوج شاعر است. از همان عنوان کتاب می توان دریافت که از گرفتاری جامعه ی در لجن مانده می گوید و با نسل خودش که در پلیدی و پلشتیِ لجن وار اسیر است در اعماق این سیاهی ها و زباله ها میعاد می گذارد:
گفتم:
-کنام (شیر) لجن زار نیست، نیست!
خط است و خال، گذرگاه کرم هاست
اینجا نه کشت گاه عشق و غرور است
میعادگاه زشتی و پستی ست.
از هم گریختیم
بر خط سرنوشت
خونابه ریختیم
ما…،هر دو باختیم
صص۱۶۱-۱۶۰-میعاد در لجن
رحمانی در مجموعه های«کوچ»، «کویر» و «ترمه»به چهارپاره گرایش داشته و از مجموعه ی ترمه به شعر نیمائی بیشتر روی می آورد البته با حفظ وزن کلاسیک، هرچند نصرت در بیشتر چهارپاره هایش زبان کوچه و بازار را هم فراموش نمی کند و به همان قدرت کارهای دیگرش آنرا ارائه می دهد که پیش از آن کمتر نظیر داشته است(در شعرهای فرخی یزدی، پروین اعتصامی و ایرج میرزا). استفاده از واژه های عامه و زبان بومی در شعرهای شخصی نیما هم وجود داشته با این تفاوت که نیما از آن واژه ها و تعابیر به شکلی نمادین استفاده می کرد اما نصرت از کلمات دم دستی و معمولی به همان شکل واقعگرایانه اش سود می برد:
کهنگی زد گره بر محجر تو؟
اختر، آن دختر مشکین گیسو
چادر آبی خال خالی داشت
رخت می شست همیشه لب جو
بخت او باز شد آخر یا نه؟
پسر مشدی حسن او را برد؟
جادوی صغری بگم کاری کرد
یا گره بر گره ی دیگر خورد؟
«سقاخانه»از اولین مجموعه اش «کوچ»
در پایان لازم است به نکته ای کمتر گفته شده اشاره کنم و آنهم جوانیِ شعر نصرت است تا آخر عمر! چرا تا هنگامیکه مرگ شاعر را دربرگرفت صدای جوانیش را داشت و در جستجوی نسل خودش؛ همانطور که در مقدمه ی برگزیده ی اشعار «در جنگ باد» نوشته است:
«توده ی شعرخوان همیشه جوانان بوده اند. یک شاعر اگر جان جوان نداشته باشد آنها او را در یک حرکت سریع در پیچ و خم گردنه های راه جا خواهند گذاشت…..به این دلیل که گاه گفته ام: در جدول زندگی جائی برای شاعر پیر وجود ندارد پس اگر در پیری جوانی کرده باشیم چندان خود را سزاوار ملامت نباید بدانیم»
و بدین ترتیب، شعر نصرت رحمانی در ادبیات معاصر ما همیشه جوان و عاصی خواهد ماند. او شاعری با شعرهای همیشه جوان است…

بهزادموسایی