»  بهزاد موسائی

دوزخ نویسنده (نقدی بر داستان سُلوک نوشته ی محمود دولت آبادی)

    وقتی شروع می کنم به نوشتن، چنان است که گوئی به دوزخی وارد می شوم، شاید به امید اینکه بهشت واری برآورم اما غالباً درون دهلیزهای آن درمی مانم و چون سرانجام از آن دهلیزها می گذرم با صرف سالهای عمر، از پس چندی که برمی گردم و به حاصل کارم می نگرم حقیقت این است که غالباً احساسی ناخوشایند دارم. پس گاهی به صرافت این می افتم که دورش بریزم یا که بسوزانمش.

(از سخنان نویسنده در متن پشت جلد کتاب/چاپ اول ۸۲/چاپ پنجم۸۳ - نشرچشمه )

محمود دولت آبادی و بهزاد موسائی/تهران ۱۳۸۰

محمود دولت آبادی و بهزاد موسائی/تهران ۱۳۸۰

     بهترین قضاوت و نقد و نظر درباره ی نوول«سلوک» [که نام بی مسمائی هم هست] همین گفتار خود نویسنده است که با تواضع تمام بیان شده!

     «سلوک» نوولی است که در حقیقت داستانی ندارد و حدیث نفس فلسفی و شاعرانه ی خود نویسنده درباره ی عشق در دنیای امروز است و انتخاب نام {قیس}مجنون؟![ و مها]{لیلا!} هم برای آدمهای رمان به جهت ربط ساختاری عشق در طول زمان است و راوی اول شخص آن یکریز و یکبند سخنرانی می کند و درست همین جاست که رمان ضربه می خورد! آنهم کتابی که فصل بندی نیست و با عبارت های طولانی، تکراری، روشنفکرنمایانه و بدون کشش و نقطه ی اوج باید تا آخر یکنفس خوانده شود. که گاهی قیس راوی می شود و گاهی مها که این هم به تروتازگی خط روایت کمکی نمی کند و داستان را مبهم تر، پیچیده تر و خسته کننده تر می کند و خواننده را گاهی وامی دارد برای تمدد تنفس، کتاب را کنار بگذارد و عجیب اینکه در عرض یکسال به پنج چاپ رسیده است!

    داستان حادثه ی مشخصی ندارد  و معلوم نیست که ما باید با کدام شخصیت احساس همدردی کنیم؟؟ قیس، مها، پدر مها یا خود راوی؟ رمان سلوک دشواری های دیگری هم دارد که عمده ترین آنها به زبان در روایت برمی گردد شخصیت های داستان همگی به زبان شاعرانه سخن می گویند و چون نویسنده همه ی توانش را برای متکلم وحده بودن گذاشته دیگر جائی برای دیالوگ و گفتگو باقی نمی ماند. نویسنده در مقام دانای کل همه چیز را می داند و همه چیز را توصیف می کند و به همین جهت گاهی ساده ترین نظریات نویسنده(دولت آبادی) در طول داستان بیان می شود.

     «شاید لازم نباشد انسان همه چیز را در عمل آزموده باشد تا آنچه می گوید نزدیک به واقع باشد. خاصه در واقعه ی مرگ انسان نمی تواند آنچه را می گوید مبتنی بر تجربه باشد اما من به یک حقیقت مهم در امر مرگ اطمینان دارم و آن این است که انسان تا به زندگی پست نکرده باشد، مرگ بر او چیره نمی شود. ص۱۹۴

      داستان پیرنگ مشخصی ندارد. نویسنده در کافه ای در ترکیه نشسته و درحال خوردن قهوه ی سیاهش درباره ی عشق قیس و مها و خواهران ترشیده ی مها و پدرخانواده بی وقفه سخن می گوید بی آنکه واقعاً چیز خاصی گفته باشد و یا اینکه حادثه ی خاصی رقم بخورد از همین رو داستان نقطه ی اوج ندارد و داستانی است که داستان نیست هرچند که نویسنده در پشت جلد اشاره کرده که بیش از هفت نام برای آن برگزیده تا سرانجام آنرا سلوک نامیده اما کدام سلوک؟؟ سلوک چه کسی؟؟

    محموددولت آبادی نسبت به سایر رمانهایش در سلوک بسیار ذهنی تر و عاطفی تر عمل می کند و دیگر از آن عمل گرائی و حتی آرمانگرائی و اجتماعی گرائی رمانهای قبل اثری نمی بینیم. رئالیسم اجتماعی نویسنده کاملاً عوض شده و اثری سابژکتیو با سازوکار ذهنی و حتی گاه به شیوه ی جریان سیال ذهن ارائه می شود. نویسنده از ساده نویسی به دشوارنویسی روی آورده است و در پاره ای از موارد دیگر حتی نثر شاعرانه ی دولت آبادی هم نمی تواند رمان را از ابهام بیش از حدش نجات دهد. از آنجا که رویداد خاصی در رمان اتفاق نمی افتد، نویسنده کوشیده است با تک گوئی شاعرانه حجم بیشتری را به داستان بیفزاید که در واقع مطلب مهمی را افاده نمی کند. به عنوان مثال اگر ۴۰ صفحه ی اول کتاب را حذف کنیم هیچ آسیبی به کل رمان وارد نمی شود در حالیکه دولت آبادی اعتراف می کند در تراش و سایش آن بسیار کوشیده است:

       «….بنابراین با بی رحمی به جراحی و تراشیدن و سائیدن همانچه می پردازم که در لحظات نوشتن شوقی جانسوز به آن داشته ام و در این جرح و تعدیل بیشتر نابودم می کند

از سخنان نویسنده در متن پشت جلد کتاب»

 

       به نظر می رسد که سلوک به جرح و تعدیل بیشتری نیاز دارد هرچند که در قسمتهائی قلم درخشان نویسنده ما را به تحسین وامی دارد اما نمی توان این نکته را نگفت که سلوک فاصله ی بسیاری دارد با رمانهای برجسته ی دولت آبادی همچون «جای خالی سلوچ»،«کلیدر»،«روزگار سپری شده ی مردم سالخورده»و….

      سلوک حدیث نفس نویسنده است از خانواده ی معمار سنمارکه یک پسر اردی دا دارد و چهار دختر، آزاده خانم که بیوه است، فخیمه و فزه که در خانه مانده و ترشیده هستند و نیلوفر که دختر کوچکتر خانواده است که دل درگروِ عشق قیس دارد اما نرد زندگی با کس دیگر می بازد. در این میان کاشف به عمل می آید که معمار سنمار سابقه ی مبارزاتی هم دارد و به خاطر طبقه ی زحمتکش مدتی را در زندان گذرانده و همزادی هم در خراسان دارد که در اواخر رمان پیدایش می شود که به نظر می آید سایه ای از خود دولت آبادی باشد و راوی رمان نیز کسی نیست جز نویسنده که در حقیقت با شخصیت قیس یکی است، اما آنچه که خواننده را آزار می دهد این است که روایت طولانی نویسنده که گاهی بسیار شاعرانه هم هست حرف خاصی برای گفتن ندارد و چون به جای همه حرف می زند رمان خالی از دیالوگ است همه چیز بهم شبیه می شود و زبان همه یکیست و البته به نظر می رسد نویسنده عمداً چنین اجرائی را در رمانش بکار می گیرد. با این همه ذکر این نکته ضروری به نظر می رسد که نویسنده ی کلیدر حالا دیگر دست به انتشار هر اثری می زند که در قیاس با کارهای سترگ دولت آبادی آثاری ناتوان و متوسط هستند و او آنها را به چاپ می رساند تنها به این دلیل که دلش نمی آید آنها را بسوزاند یا دور بریزد و به قول خودش:« عمری که در پای آن ریخته ام چه می شود؟» و درست به همین دلیل است که نویسندگان بزرگ دارای دو شاهکار نمی شوند و با چاپ آثاری که روی دستشان مانده اعتبار قلمشان را خدشه دار می کنند. نویسنده در این رمان به پاراگراف های طولانی علاقه ی بسیار نشان می دهد و با استفاده از علامات سجاوندی جملات خسته کننده ای می نویسد که نفس بُر می کند خواننده را!

       «بود؛ این ذکر و سخن ها عصاره ی آن همه بود که در هزاره  ی یازدهم پیش می آمد. هزاره ی یازدهم آیا از دوره ی سه هزاره ی پیروزی پتیارگی و تیرگی بر فرهیختگی و روشنائی نبود در اساطیر ما؟ باید ببینیم و خواهیم دید. هم در این هزاره بود که بر یالِ اپوش دیو نشانده شدم که به پرواز درآمده بود قاره به قاره، روی در غربتی کدر که من اکنون در آن یله بودم در آرزوی هیچ چیز، غربتی که جان من داد برای گریستن با هرای و به های های. ص۱۶۰»

          نمونه ی این چنین نثر خنثی و بی ارتباط با متن در طول رمان بسیار است و متأسفانه خودشیفتگیِ نویسنده مانع از حذف و یا ویرایش آنها شده است. با همه ی این تفاسیر به حرمت نام نویسنده رمان را برای یکبار هم که شده باید خواند.


شاعر تراژدی‌ها یا تراژدی‌ی شاعر

  • · فصل پنجم زمین
  • · اباذر غلامی
  • · چاپ اول 1386-
  • · نشر فرهنگ ایلیا- رشت

 

بهزاد موسایی

با یاد «اباذر غلامی» که داغش همیشه در دلم تازه است.

«ارّه بارها مرا ز بُن بریده است

     تبر مرا جگر دریده است

      باز هم دوباره رُسته‌ام

باز هم ستبر و سبز و سرفراز مانده‌ام

فصل سبز بی‌خزان

                      فصل پنجم زمین کجاست؟»

[از شعر «فصل پنجم زمین»- ص 42-]

«فصل پنجم زمین» مجموعه‌ی 68 شعر کلاسیک و آزاد «اباذر غلامی» در دهه‌ی هفتاد و نیمه‌ی اول هشتاد است، و چقدر سخت می‌توان درباره‌ی این شعرها نوشت وقتی که او دیگر نیست و نمی‌تواند به قضاوت آن‌چه می‌گوییم بنشیند!…

مجموعه‌ی حاضر پس از «رنج و برنج» [1381] و «سلِ کولِ توسه‌دار» [شعرهای گیلکی- 1383]، سومین مجموعه‌ی شعر شاعر است و باز هم دریغی دیگر که شاعر در حدود پنجاه سالگی دست به نشر کتابهایش می‌زند که دیگر ناگهان زود دیر می‌شود و «اباذر غلامی» در پنجاه و هفت سالگی رخت از جهان برمی‌بندد و از آن دسته شاعرانی می‌شود که «شاهکارشان» تنها زندگی‌اشان به شمار می‌آید!…

«روحت شاد

                آدم، پدربزرگ

لذت خوردن آن میوه‌ی ممنوع

                             به صد بهشت می‌ارزید.

تا زنده‌ام

        پاسدار میراث با شکوهت خواهم بود

به کوتوال قلعه‌ی نومید بگویید

    سرب و آتش و شلاق

    به گریه‌ام اگر فکند

                                به اطاعت نه.»

[شعر «پدربزرگ»- ص 71-]

در حقیقت، بیشتر شعرهای «اباذر غلامی» اجتماعی‌اند و در حوزه‌ی شعر مقاومت جای می‌گیرند. شعرهایی که از رنج و درد و هجران و مرگ و شکنجه می‌گوید! برخی از امید و رهایی می‌گویند و بعضی دیگر سخت ناامیدند:

«گفتم جهان را گلباران کنم

                             نشد

و باغ را گلپوش

و کلبه‌ام را گلستان

                      نشد نشد

در غروب خزان تنهایی

دیدم چه تلخ و سخت

یا کریم نشسته بر دیوار

                         – آن بی جفت-

می‌گفت: یک دست بی صداست.»

[شعر «یک دست...»- ص 65-]

و ناامیدی شاعر، دو چندان می‌شود وقتی که از زندگی درهم شکسته‌اش می‌گوید و فرزندی که تا لحظه‌ی مرگ، موفق به دیدارش نشد:

«بی تو عمر من هدر شد مث بید بی‌ثمر شد

دل دلگـرفته‌ی من  بی‌قـرار  و  دربه‌در شد

تو که اشکـامو ندیدی زهر غربت نچشیدی

نمی‌دونی چی کشیدم تو که چشمامو ندیدی

دل زخمی‌ام یه عمـره واسه دیـدنت هـلاکه

نکنه یه وقت بیـایی که فقط یه مشت خـاکه؟

اگه مُـردم روی گورم بنـویسین این نـوشته

هیچ کسی منو نکشته منو چش به راهی کشته»

[از غزل «چش به راهی»- ص 23-]

شعرهای دیگر و نومیدانه، اما تأمل‌برانگیز شاعر در این مجموعه کم نیستند. شعرهایی مانند: «شب و سحر»، «من و شما»، «تنهایی به توان N»، «کژ راهه» و… تکان‌دهنده هستند. وجه عاطفی شعرها، البته، وجه غالب‌اند، به خصوص در غزل‌هایش و در شعرهایی که از جدایی زن و فرزند می‌گوید که بی‌رحمانه جدا شدند و رهایش کردند و اما دل دریاییِ شاعر تا آخرین لحظه‌ی حیات، حسرت دیدار آن‌ها را با خود داشت!… این انتظار و حسرت در شعرهای کلاسیک «غلامی»، به ویژه موج می‌زند:

«تولدم به خزان بود و عمر من به زمستان

چرا نبینمت آخر، بهار باور مایی

بلور روشن اشکم نشسته بر در و دیوار

همیشه کوچه باز و گشوده‌ام که بیایی

هراس من همه این که بمیرم و نتوانم

ببینمت که شکفتی، گل قشنگ رهایی»

[ابیات آخر غزل «هراس»- ص 8-]

زندگی و مرگ یک شاعر، و مرگ هر شاعری، می‌تواند یک تراژدی باشد در جهان وانفسای امروز! در جهانی که عاطفه‌ها مرده‌اند، انسانیت فراموش شده، واژه‌ی آشتی گم شده، و در شتاب چهار اسبه‌ی تکنـولوژی و مادّیگـرای این جهان، هیچ‌کس حتا بغل دستی‌اش را نمی‌بیند! در این‌جا، شاعرانی مثل «اباذر غلامی» که از آشتی و انسانیت و آزادی انسان سخن می‌گویند، مرگشان به راستی نه یک حادثه‌ی معمولی، بلکه در حقیقت یک تراژدی است!…                              

                

چاپ در ماهنامه ره آورد گیل شماره 14/15 خردادو تیر 1392 


بزرگداشت هوشنگ ابتهاج

بزرگداشت هوشنگ ابتهاج

1392/8/6 ساعت 11:39
مراسم بزرگداشت هوشنگ ابتهاج با حضور وی و جمعی از اهالی فرهنگ و هنر برگزار شد.
قانون آنلاین- مراسم بزرگداشت هوشنگ ابتهاج با حضور وی و جمعی از اهالی فرهنگ و هنر برگزار شد.
به روایت عکس های عرفان خوشخو عکاس ایسنا، مراسم شب هوشنگ ابتهاج برای تقدیر از این شاعر برجسته کشور با حضور چهره هایی چون محمدرضا شفیعی کدکنی، آیدین آغداشلو، فخرالدین فخرالدینی، شهرام ناظری و اجرای موسیقی داریوش طلایی برگزار شد.