ولاديمير ماياكوفسكي در هفتم ژوئيه سال 1893 در روستاي بغدادي در استان  كوتائيسي واقع در غرب جمهوري گرجستان ديده به جهان گشود. پدرش كنستانتينوويچ در آن ناحيه نگهبان جنگل بود و مادرش آلكساندرا الكسيونا زن مهرباني بود كه سه فرزند داشت، دو دختر به نامهاي لودا و اوليا و يك پسر.

 ولاديمير در همان روستا  به مدرسه رفت و نخستين كتابهايي كه مورد علاقه‎اش قرار گرفت به گفته خودش “دن كيشوت و آثار ژول‎ورن” بود. او از همان دوران كودكي حافظه بسيار خوبي داشت و بقول خودش پدرش هميشه از حافظه او تعريف مي‎كرد. پدر بعد از مدتي او را كه هنوز خردسال بود با خود  به دامن طبيعت مي‎برد تا همه چيز را آنطور كه هست ببيند و بياموزد. اما براي ولاديمير كارهاي كشاورزي سخت بود و از بين درسهااز حساب زياد خوشش نمي‎آمد. در سنين جواني يكي از مربيان استعداد نقاشي را در او كشف كرد و به پرورش آن پرداخت و بدين طريق او با دنياي نقاشي نيز آشنا شد.

 در سال 1905 كه نخستين فوران‎ انقلاب در روسيه رخ داد ولاديمير باآنكه سن و سال چنداني نداشت با انقلابيون آشنا شد. پدرش در سال 1906 در اثر عفونت خوني درگذشت و از آنجا كه پدرش تنها نان‎آور خانه  بود آنها شديداً دچار  مشكلات  مالي گرديدند تا آنكه تصميم به مهاجرت به مسكو گرفتند.  در مسكو روحيه پر شور  ولاديمير جوان  به زودي زمينه‎هاي آشنايي او را با نيروهاي مبارز كشورش فراهم آورد.

 او در سال 1908 به سوسيال دمكرات‎ها ملحق شد. اما به زودي دستگير و به زندان افتاد. از اين تاريخ براي مدتي زندانهاي مختلفي را گذراند. پس از دومين دستگيري بنا به تصميم مقامات امنيتي براي مدت سه سال به ُتوروخانسك تبعيد شد. پس از آزادي تحصيلاتش را دنبال كرد. در سال 1911 هنگاميكه  18 سال داشت در مدرسه  هنرهاي زيباي مسكو پذيرفته شد. به گفته خودش “تنها جايي كه او را بدون گواهي صلاحيت سياسي قبول كردند. هر چند در آنجا هم مقلدين را عزيز مي‎داشتند و مستقل‎ها را آزار مي‎دادند، غريزه  انقلابيم مرا به طرف مطرودين مي‎راند”.

 ولاديمير ماياكوفسكي در اين محيط هنري دوستان تازه‎اي يافت و با فوتوريستهايي كه تازه آغاز به كار كرده بودند آشنا شد. او در اين زمان شروع به سرودن شعر كرد و به تدريج به عنوان چهره‎اي ممتاز معروف شد. در سال 1913 اولين نمايشنامه‎اش را با نام “تراژدي ولاديمير ماياكوفسكي” در تئاتر لوناپارك پطرزبورگ روي صحنه آورد و چون اين اثر بدون ذكر عنوان به اداره سانسور فرستاده شده بود، اين اداره نام نويسنده را نام اثر دانسته بود و با اجراي آن موافقت كرده بود.

 از نام پيشگامان فوتوريسم روس- مكتبي كه مي‎خواست با ساختن واژه‎هاي نو و بهره‎گيري از جادوي آواها، در زبان شعر انقلاب كند، تاريخ چند نام  را برجسته تر از بقيه  نگه داشته است: داويد بورليوك، ولمير خلبنيكوف، واسيلي كامنسكي و ولاديمير ماياكوفسكي، شاعري كه زندگي او با انقلاب و مرگش با استيلاي زندگي روزمره  يگانه مي‎نمايد. از اين ميان دو تن  شاهد عشقي شدند كه شعر “ابر شلوارپوش” حاصل آن بود. داويد بورليوك همفكر يك چشم ماياكوفسكي در جبهه هنر و ادبيات در سالهاي پيش از انقلاب و نخستين سالهاي بعد از آن، شاعر، نقاش و به عقيده ماياكوفسكي شخصي كه فوتوريسم روس با او متولد  شد. واسيلي كامنسكي فوتوريست  و نويسنده كتاب پر آوازه “زندگي من با ماياكوفسكي” مرد آزاده‎اي كه پيش از آنكه سرانجام شاعري پيشه كند، در سال 1905 به دليل شركت در جنبش اعتصاب به زندان افتاد، سپس خلباني ياد گرفت و از نخستين خلبانان روس شد.

در بخشي از اين كتاب آمده است:

 

- با ماياكوفسكي و بورليوك رفتيم به طرف دريا. ماياكوفسكي چشم از دور دست بر نمي‎داشت و خط افق را مي‎كاويد. مردم در اطرافمان در زير آفتاب اودسا مشغول گردش بودند.  يكدفعه چشمم افتاد به دختر  بسيار جذابي: ‌قد بلند، خوش اندام، با چشماني زيبا و پر از برق شيطنت. به ماياكوفسكي گفتم: والوديا نگاه كن، عجب دختريه!” ماياكوفسكي برگشت  و دختر را به دقت ورانداز كرد و ناگهان بي‎قرار شد. “شما دو تا بهتر است همينجا بمانيد تا من برگردم... يعني منظورم اين است كه شما ها بهتر است به هتل برويد، يعني مي‎خوام بگم هر كاري دلتان مي‎خواهد بكنيد.  من يك كاري برايم پيش آمده  و بايد... پس قرارمان درست سر ساعت... در هتل. نه، درست نمي‎دانم چه ساعتي، اما قرارمان باشد ،هتل...من كار دارم..” وقتي ماياكوفسكي بالاخره برگشت هتل، فوق‎العاده هيجان زده بود، لبخند مي‎زد و حواسش پرت پرت بود و اصلاً به ماياكوفسكي هميشگي شبيه نبود.

 

 و اين زمينه‎اي شد براي سرودن شعر ابر شلوار پوش:

 

فكرتان خواب مي‎بيند

بر بستر مغزهاي وارفته

خوابش

نوكران پروار را ماند

بر بستر آلوده

بايد برانگيزم جل خونين دلم را

بايد بخندم به ريشها

بايد

عنق و وقيح

ريشخند كنم

بايد بخندم آنقدر

تا دلم گيرد آرام

بر جان من نه هيچ تار موي سفيد است

نه هيچ مهر پيرانه

من

زيبايم

بيست و دو ساله

تندر صدايم

مي‎درد

گوش دنيا

پس مي‎خرامم

اي شما

ظريف ُظرفا

كه عشق را

با كمانچه مي‎خواهيد

اي شما

خشن ُخشنا

كه عشق را

با طبل و تپانچه  مي‎خواهيد

سوگند

حتي يك نفرتان

نمي‎تواند

پوستش را