سيمين بهبهاني در رثاي ژاله اصفهاني


‏

siminjamee.jpg

سيمين بهبهاني در رثاي ژاله اصفهاني 

   از غربتي به غربت ديگر  

سخت است ماندن و بر تافتن فراق ياري که بيشترينه ي عمرش در سفر گذشته است، بسنده کردن به ديدار ناگهاني و ‏چندي به چند او، و ديدار(احتمالي) ديگر را تا "قيامت" با سر سپردن! ژاله اصفهاني(يا زنده رودي) را مي گويم:‏

گرامي بانوي پر شکيبي که سرود و سرشتش، شعر و سرنوشتش، شعرش بود. در جواني به غربتي رفت، در ميانسالي ‏به غربتي ديگر- کوچي بي بازگشت!‏

ژاله دوشيزه ي جواني بود که با شعر و شور و شعورش من چهارده ساله را به ستايش وا مي داشت: آرزو مي کردم که ‏چون او باشم، و شايد به انگيزه همين شيفتگي بود که سرودن شعر را پي گرفتم.‏

در همان نوجواني به پيوند زناشويي تن داد. دريغا که زن و شوهر، بي گاهان، ترک وطن گفتند و به ديار غربت روي ‏نهادند. در سرزمين بيگانه هم شاعر ما، ژاله وار، درخشيد و به نيروي استعداد خود، صاحب عزت و حرمت شد. ‏بازگشت به وطن را، اما ميسر نديد تا روزگاري که سلطنت برافتاد و "حکومت" به پا خاست و ژاله زنده رودي مدتي ‏زودگذر در زادگاهش پناه گرفت- و چه شاد بود در آن ديدار ناپايدار، و چه شاد بودم از ديدن ديگر باره او!‏

ژاله هيچ گاه ايران را فراموش نکرده بود. در غربتش، گاهي به گاه، نامه يا پيام و خبري از او داشتم و، در شناسايي ‏شاعران، نامش را ديباچه آزادگي مي کردم.‏

بار ديگر همسرش ناچار از ترک ايران شد و در پي او ژاله هم به اين کوچ ناگزير گردن نهاد و... باز نامه بود و خبري ‏گاه به گاه، يا ديداري از سر اتفاق که البته هميشه گوياي حرمت او بود و رساناي عزت او.‏

شعرهايش داراي خوانندگان فراوان بود و پذيراي بيشترينه ي فارسي زبانان. آخرين بار که ديدمش در مراسم بزرگداشت ‏شاعر برجسته و ارجمند، خانم لعبت والا بود و - دريغا دريغ!- از همين يار نازنين تقاضا مي کنم که اين مختصر را ‏نيز، با صداي خنيايي خود بخواند و پيش کش روان ژاله زنده رودي کند. ژاله اصفهاني "گرامي گهري" بود که بر ‏تارک شعر فارسي خواهد درخشيد.‏

به زنده ماندن در اين ديار/چه پاي سختي فشرده ام‏
چه مرگ ها آزموده ام / ولي- شگفتا- نمرده ام‏

در آن دو مشک سفيد صاف/ به سينه روستايي اش ‏
چه نوش با شير دايه بود / که مايه از خضر برده ام؟

نه خضر، بل چون کلاغ پر / به سبز و زرد و به گرم و سرد
گذشتن چار فصل را / قريب سيصد شمرده ام

غم عزيزان و دوستان /- يکي به غربت، يکي به بند-‏
چنين نفس گير مانده دير / چو بار سنگيني به گرده ام‏

نه يک نه دو، بل که بارها / به سوگ ياران نشسته ام
ز خيل مژگان به پشت دست / سرشک خونين سترده ام

به قتل عام فجيع باغ / کلام تلخم شهادتي است‏
نداده ام دسته گل به آب / به خاک، اما، سپرده ام!‏

اگر چه در چشم بد کنش / سلاله سم و سوزنم‏
به سخت جاني، ولي، چو کاج / به خاک خود پا فشرده ام‏

به فسفرين استخوان خويش/هنوز کبريت مي کشم
عدو مبادا گمان برد / که چون شراري فسرده ام‏

من آن شبانم که گر شبي / فغان بر آرم که " آي گرگ"!‏
به روز، دشمن يقين کند / که گرگ را دوش خورده ام!