رئالیسم با طعم ناتورالیسم

 

بهزاد موسایی: «این خانه و آن درخت» مجموعه ۲۵ داستان، بهتر بگوییم «مینی‌مال» از «مجید دانش آراسته»، داستان‌نویس شمالی است که از دهه ۴۰ تاکنون در صحنه ادبیات داستانی معاصر حضور دارد و در کارنامه‌اش یک داستان بلند و ۱۴ مجموعه داستان دیده می‌شود.

آنچه «دانش‌آراسته» را در میان انبوه بی‌شمار داستان‌نویسان همنسل خود متمایز می‌کند، «سبک» خاص اوست و رئالیسم مطلقی که در همه داستان‌هایش دیده می‌شود. بدین‌لحاظ می‌گوییم «مطلق»، چون نویسنده هرگز نخواسته «سبک‌آزمایی» کند و از همان ابتدا واقع‌گرایی ناب خود را پی گرفته و تا امروز به آن وفادار مانده است؛ با نثر مخصوص به خودش و عکسبرداری شفافی که از اجتماع و مردم دارد و از این جهت شکل کارهایش شبیه به نوشته‌های «ماکسیم گورکی» می‌شود. البته گاهی نویسنده از عنصر «شفقت» و«طنز موقعیت» هم استفاده کرده و سعی می‌کند یک واقعه را خلاصه، سرراست، بدون‌حشو و زواید و در کمال بی‌طرفی گزارش کند که یادآور کارهای «چخوف» هستند. البته داستان‌های کوتاه چخوف با توجه به شرایط و مناسبات اجتماعی آن عصر روسیه نوشته شده‌ و رنگ‌آمیزی متفاوتی با نوع آداب و سنت‌های اجتماعی ما دارد. با این همه از نظر تکنیک و فرم داستان‌نویسی بی‌شباهت به همدیگر نیستند. زاویه‌دید اکثر داستان‌های «دانش‌آراسته»، «سوم شخص دانای کل محدود» است که به ناگزیر نویسنده را یکه‌تاز توصیفات و گزارش داستان می‌کند. راوی همچون خبرنگاری همه‌جای داستان‌ها حضور دارد و به همین دلیل آدم‌های داستان کمتر مجال گفت‌وگو و دیالوگ می‌یابند و در حقیقت این نویسنده است که به جای آنها سخن می‌گوید و همین امر باعث می‌شود همه کاراکترها و شخصیت‌های داستانی شبیه هم به نظر برسند؛ به لحاظ تفکر و رفتار و نوع کنش‌ها. همه شبیه هم اظهارنظر و گفت‌وگو می‌کنند و حتی در بیان احساسات و ابراز هیجانات خودشان یکسان عمل کنند، چون روایتگر کنش و واکنش‌های همه آنها فقط یک نفر، شخص نویسنده و راوی سوم شخص است و این شاید باعث و بانی لطمه شدید به داستان بشود، که البته با مهارت قلم نویسنده، گاهی این نقطه ضعف، مهار می‌شود. نکته دیگری که در داستان‌های «دانش‌آراسته» متمایز است طعم تلخ ناتورالیستی آنها است؛ یعنی می‌توان سبک نویسنده را در یک جمله چنین توصیف کرد: رئالیسم با طعم ناتورالیسم. آنچه در بیشتر رویدادها می‌بینیم «بدبختی» است و آنچه نمی‌بینیم «خوشبختی» است یا اگر هم روزنه امیدی، جایی نهفته باشد، به دشواری می‌توان آن را یافت یا به سختی می‌توان باورش کرد. مشخصه دیگر داستان‌های مجموعه «این خانه و آن درخت»، نوستالژی و غم غربت خاصی است که جابه‌جا در داستان‌ها دیده می‌شود ولی چون زبان داستان‌ها از تخیل و عاطفه قوی‌ای برخوردار نیست، نوستالژی خیلی کمرنگ شده است. منظورم از برخورداری کم زبان از«تخیل و عاطفه» [که لزوما دو عنصر اساسی در«شعر» هستند، نه در«داستان»] این نیست که کاملا وجود ندارد، برعکس، عنصر«شفقت» که در پیوند با«عاطفه» است، به شکلی زلال در یکایک داستان‌ها جاری است، اما مقصود نگارنده این است که نوستالژی در داستان‌های «دانش‌آراسته» به واسطه «طنز موقعیت» یا گاهی «تفلسف بیش از حد راوی»، قادر به زدن ضربه نهایی نیست. مثلا فضای قهوه‌خانه‌ای که نویسنده با روزنامه‌ای زیر بغل وارد آن می‌شود و به بهانه حل جدول، ساعت‌ها گوشش را تیز می‌کند تا ببیند در اطراف چه می‌گذرد، فضای تغییر شکل‌یافته‌ای است که دیگر «بوی قهوه‌خانه‌های قدیمی» را نمی‌دهد و تبدیل به «بوستانی دور از گلستان» شده‌اند! در داستان « فاتحه»، راوی یادی می‌کند از قهوه‌چی قدیم و قهوه‌خانه‌هایی که مثل خانه آدم بودند و حالا دیگر«پناهگاه» امثال راوی نیست و واقعا باید به حال آنها «فاتحه» خواند.

گفتیم که زبان داستان‌ها مانعی شده‌ برای «کمرنگ‌شدن» غم غربت جاری در بعضی از داستان‌ها و شاید یکی دیگر از علت‌های اساسی این مسئله این باشد که «ظرف داستان» متناسب با «مظروف» آن نیست. آنچه برای نگارنده علامت سؤال شده این است که چرا نویسنده می‌خواهد از بعضی «سوژه‌ها» و «رویدادها» خیلی «سریع» بگذرد و قلمش به مثابه شاتر دوربینی عمل می‌کند که فقط می‌خواهد صدها فریم از «سوژه» بگیرد بی‌آنکه فرصت «رتوش» داشته باشد! گاهی نگارنده از خودش می‌پرسد آیا نویسنده به همین دلیل است که تن به نگارش «رمان» نمی‌دهد؟ نویسنده «کم‌حوصله» می‌‌نماید و دوست دارد هر «ماجرایی» را خیلی «سریع» و «خلاصه» برای ما تعریف کند؛ حال و حوصله پرداختن به همه جزئیات را ندارد. رئالیسمش از نوع «بالزاک» نیست که غرق در توصیف ریزه‌کاری‌ها و جزئیات اشیا و آدم‌ها می‌شود. رئالیسم «چخوف‌وار» نویسنده، با شتاب ما را وارد عالم داستان خودش می‌کند و ترسی ندارد که خواننده‌اش در هزارتوی آن، گم شود.
با این همه، جهان داستانی «دانش‌آراسته»، زیبایی خاص خود را دارد و آنقدر دلپذیر است که مدتی را با آن بگذرانی؛ هرچند خیلی سریع باید از کنار تصویرهایش بگذری و افسوس بخوری که چرا از چنین صحنه‌هایی باید به سرعت رد بشوی و اشتهایت زیاد بشود بدون آنکه گرسنگی‌ات برطرف شود:
«
آن درخت را مانع پریدن کبوترهایش می‌دید. دور از چشم من نفت ریخت و درخت را خشک کرد. وقتی آن را بریدم حیاط خانه باز شده بود. اما کبوتری نبود که پرواز کند.»
(
ص ۶۲ – داستان «این خانه و آن درخت»)

چاب در روزنامه فرهیختگا ن ۲۲ خرداد ۱۳۹۱