![]()
پرنده رفتنی ست
(به یاد یک رفیق)
(به یاد یک رفیق)
امروز صبح اباذر غلامی را به خاک سپردیم و افسوس خوردم که همواره سرنوشت ها و آرمان ها مان هر یک به راه خود می روند. اباذر عاشق مردم بود. روزی با صدایی روشن برایم گفت : به قصد انجام کاری به آبکنار رفته بودم ، سری هم به مرداب زدم . نزدیکی های آب که رسیدم مردی به من گفت : آرام ، دوستم می خواهد شکاری بزند . بعد دو مرغابی نر و ماده دیدم که در آب به دنبال غذا بودند . صدای مهیبی بلند شد، شکارچی شلیک کرد ، مرغابی ماده بی جان روی آب معلق ماند و مرغابی نر به آسمان پر کشید . پس از لحظه ای مرغابی نر چرخی در آسمان زد و دوباره کنار ماده اش آمد. من مات و مبهوت شده بودم ، مرغابی نر سعی می کرد ماده اش را به زور پرواز دهد اما مرغابی ماده مثل توده ای از پر، تکان نمی خورد. به شکارچی اعتراض کردم و از هیاهوی من، مرغابی نر پر کشید و رفت .
اباذر ناراحت بود، خطوط چهره اش درهم شد. آن موقع نمی دانستم اباذر فقط چند ماه برای زنده بودن وقت دارد . صبح در گورستان به یاد داستانش افتادم، با این تفاوت که تیر مرگ این بار پرنده ی نر را نشان رفته بود. همسر اباذر گریان و مبهوت سعی می کرد پرنده ای را پر دهد که پرواز از یادش رفته بود .
اباذر ناراحت بود، خطوط چهره اش درهم شد. آن موقع نمی دانستم اباذر فقط چند ماه برای زنده بودن وقت دارد . صبح در گورستان به یاد داستانش افتادم، با این تفاوت که تیر مرگ این بار پرنده ی نر را نشان رفته بود. همسر اباذر گریان و مبهوت سعی می کرد پرنده ای را پر دهد که پرواز از یادش رفته بود .
یادش گرامی
محسن نعمت خواه
29بهمن 90
29بهمن 90
اباذر غلامی مرداب آبکنار، اواخر عمر
+ نوشته شده در سوم اسفند ۱۳۹۰ ساعت توسط بهزادموسايي
|
بهزادموسایی