دماغ شاه
اسد سیف(داستان‌های کوتاه افراشته), ١٩ شهریور ١٣٨٩

علت محبوبیت افراشته در این بود که طنزهایش با زبانی ساده و واژگان و اصلاحاتی ملموس در هیاهوی زمانه بر زبان توده مردم جاری می‌شد. مردمی که نمی‌توانستند آزادنه سخن دل بر زبان رانند، به طنزهای افراشته متوسل می‌شدند تا به رفتار صاحبان قدرت بخندند.

10sept2010Afrashteh1شهرزادنیوز: نام محمدعلی افراشته (1338-1287) یادآور "چلنگر است، نشریه‌ای فکاهی که کودتای آمریکایی 28 مرداد دفتر ایام آن ببست و مدیر مسئول آن را که افراشته باشد، سرانجام به سال 1334 از کشور تاراند.

افراشته به سان دیگر نویسندگان توده‌ای مهاجر به کشورهای سوسیالیستی روزگار سختی را در عرصه ادبیات پشتِ سر گذاشت. ساکن کشور بلغارستان شد، کشوری که زبان آن نمی دانست، فرهنگ آن نمی شناخت و با ادبیات آن بیگانه بود. این‌همه برای کسی که زبان ابزار کارش باشد، سراسر رنج است و درد.

افراشته تسلیم شرایط نمی شود، می کوشد زبان بیاموزد و قلم به زبانی دیگر بچرخاند. در آغارِ راهی نو، مرگ متأسفانه از راه می رسد و تمامی آرزوهای نویسنده و شاعری را که از مردم بود و برای آنان می نوشت، در پنجاه و یکمین سال زندگی، با خود برد.

حاصل چند سال فعالیت کوتاه ادبی افراشته در کشور بلغارستان، پس از مرگ او توسط همکارش، بلاگوکف، در طنزنامه "زنبور سرخ"، در یک کتاب منتشر شد. اسم اثر نام یکی از داستان‌های افراشته را بر خود دارد. "دماغ شاه" مجموعه نه داستان کوتاه طنز است که سرانجام پس از گذشت پنجاه سال به کوشش بهزاد موسایی به زبان فارسی منتشر شده است.

افراشته در سراسر عمر ادبی خویش در ایران، مسائل جاری روز محتوای آثارش را تشکیل می داد. از حوادثی می‌نوشت که بحث روز بودند و او با زبان طنز به آن نزدیک می‌شد. علت محبوبیت وی نیز در همین است، در این‌که طنزهایش با زبانی ساده و واژگان و اصلاحاتی ملموس در هیاهوی زمانه بر زبان توده مردم جاری می شد. مردمی که نمی‌توانستند آزادنه سخن دل بر زبان رانند، به طنزهای افراشته متوسل می‌شدند تا به رفتار صاحبان قدرت بخندند. "بشکنی ای قلم، ای دست، اگر/ پیچی از خدمت محرومان سر" شعار او بود که بر بالای هر صفحه از "چلنگر" نقش می بست. افراشته تا پایان عمر به آن وفادار ماند.

در مجموعه داستان "دماغ شاه" هر آنجا که نویسنده به مسائل روز می پردازد و زندگی "منِ" تبعیدی را در آیینه ادبیات می‌نگرد، موفق است، آن‌گاه که از این موقعیت دور می شود، یاد "وطن" می افتد و می‌کوشد تا از یادمانده‌های ذهن داستانی بسازد که هم طنز باشد و هم سیاست در تن ادبیاتی حزبی، از ارزش ادبی آنها نیز کاسته می‌شود. به طور کلی در نگاه به این مجموعه نباید گذر زمان را از نظر دور داشت. بر این اساس باید در تاریخ ادبیات معاصر و یا در بررسی و تحقیق آثار افراشته جایی برای آن یافت. کار بزرگ بهزاد موسایی نیز در همین نکته نهفته است. او با اعتراف به تاریخی بودن ارزش این اثر، به چاپ آن اقدام نموده. تأکید او بر "شتابزدگی" نوشته‌ها و "نثر گزارشی" نویسنده ریشه در ژورنالیسم دارد، ژورنالیسمی که می‌خواهد از نردبان ایدئولوژی خود را بالا بکشد و به آرمان‌های خویش وفادار بماند.

10sept2010afrashteh2
محمدعلی افراشته
افراشته استاد به کارگیری واژه‌های مردم کوچه و بازار در ادبیات است. این مشخصه آثار اوست و سبب ماندگاری آنها در تاریخ ادبیات است. در داستان‌های این مجموعه نیز همین زبان را به کار می گیرد ولی از آنجا که از آن محیط دور شده و فضای بیگانه‌ی موجود برایش ناملموس است، به دام کلیشه می‌افتد. در میان داستان‌های این کتاب به نظرم داستان "قفل" موفق‌ترین آنهاست. "دماغ شاه" می توانست داستانی خوب باشد ولی موفق به رهایی از کلیشه نشده است.

در داستانِ قفل، راوی تصمیم به خرید تقویمی جیبی می گیرد. تلفظِ دو واژه قفل و تقویم در زبان بلغاری بسیار به هم نزدیک است. راوی از آنجا که تسلط بر زبان ندارد، از کتاب‌فروش تقویم طلب می کند، فروشنده فکر می کند که او قفل می خواهد. او را به ابزارفروشی راهنمایی می کند. ابزارفروش اما می فهمد که او نه قفل، بل‌که تقویم احتیاج دارد. او را به کتاب‌فروشی بر می گرداند. کتاب‌فروش در کمک به یک خارجی دست او می گیرد، به اتفاق رهسپار ابزارفروشی می‌شوند تا به فروشنده بفهماند که مشتری محتاج قفل است. راوی در این میان دچار خجالت شده، می‌پذیرد که قفل می‌خواسته. آن را می خرد و داستان از همین‌جا شروع می‌شود تا به ماجراهایی دیگر کشیده شود.

حوادث داستان "دماغ شاه" به زمان پس از کودتا بر می گردد. آن‌گاه که مجسمه‌های شاه را پایین می کشیدند، فروشنده‌ی "پیر ژنده‌پوش"ی تکه فلزی می‌یابد که از قرار معلوم دماغ شکسته‌ی مجسمه‌ی اعلیحضرت بود. پاسبانی با یافتن آن در بساط پیرمردِ نمک‌فروش، به قصد "تلکه" او را به کلانتری می کشاند. افسر کلانتری نمکی را به اتهام توده‌ای و ضدشاه بودن در حبس نگاه می دارد، به بوی سود، دماغ شاه را به رئیس کلانتری تحویل می دهد...سرانجام خانواده نمکی با تقدیم دو قالیچه به جناب سرهنگ و دیگر وابستگان او در کلانتری، رهایی او را جشن می گیرند.

درآمد مالی این پرونده تجربه‌ای می شود تا "دماغ شاه" به دفعات و با ترفندهای رنگارنگ پاسبان‌ها، به همراه نانوا، خواربارفروش، صراف و چوبکار و... به کلانتری برگردد. در هفته دوم اما دماغی دیگر کشف می شود که قلابی‌ست. هنوز چندهفته‌ای نگذشته که دماغ‌های قلابی در تمامی کلانتری‌های تهران دیده می‌شوند. از قرار معلوم آنان نیز با توسل به همین شیوه، در کسب سود قدم پیش می گذارند. در اندک مدتی کار به شهربانی کشیده می‌شود و جست و جوی گسترده‌ای برای جمع‌آوری دماغ‌های قلابی آغاز می‌شود. خبر دماغ شاه گوش به گوش، عمومی می‌شود، از تهران خارج می‌شود، به شهرستان‌ها می رسد و نتیجه آن‌که، مشابه آن، از چوب و آهک و گچ و سنگ و حتا خمیر، آنقدر تولید می شود که در جیب هر کس می توان حداقل یک عدد از آن را یافت. در کلانتری‌ها، در کشوی هر میزی ده‌ها نمونه از آن یافت می شود. در همه خانه‌ها و اداره‌ها حضور دارد و نقل آن موجب خنده مردم است.

در حالی که شهربانی کل کشور موضوع را تعقیب می کند تا به جمع‌آوری آنها اقدام کند، شاه از موضوع اطلاع می‌یابد. به اعلیحضرت اطمینان داده می شود که اینها همه شایعه هستند؛ "سوء تفاهمی پیش آمده بود که در نطفه خفه‌اش کردیم و خوشبختانه تلاش دشمنان میهن برای دامن زدن به آن به جایی نرسید."

مجموعه داستان"دماغ شاه" را می توان یکی از نخستین آثار ادبی نسل پیشین تبعیدیان ایرانی محسوب داشت.

این کتاب را انتشارات "فرهنگ ایلیا" در رشت منتشر کرده است.