معرفي مجموعه داستان كوتاه دماغ شاه از محمدعلي افراشته به كوشش بهزاد موسايي/ نشر ايليا/88
دماغي گزيده با زنبور سرخ طنز!
اكبر اكسير

|
علاقهمندان عرصه طنز و نشريات فكاهي هر وقت كلمه «چلنگر» را بشنوند حتماً نام «محمدعلي افراشته» شاعر و طنزپرداز گيلاني را به ياد خواهند آورد. مردي كه با داستان و شعر طنــــز به فارسي و گيلكي در مبارزه با ظلم دوران اختناق ستمشاهي حرف اول را ميزده است. روزنامه فكاهي چلنگر كه در سالهاي 1329 تا 1332 فعال بود، آنچنان در دل مردم ستمديده و حقطلب جا باز كرده بود كه محبوبيت بيش از حدي براي افراشته در برداشت، تا جايي كه دوسال بعد از كودتاي 28 امرداد 1332 افراشته به بلغارستان پناهنده شد. او در آنجا با نام حسن شريفي موفق به فراگيري زبان بلغاري شد و به اتفاق ديمتربلاگوتف، همكار روزنامه «زنبور سرخ» شد و به نوشتن داستانهاي كوتاه پرداخت كه حاصل آن مجموعه داستان «دماغ شاه» بود كه بعد از مرگ افراشته توسط «بلاگوتف» طنزنويس بلغار در صوفيه منتشر شد. حال بعد از 50 سال از مرگ محمدعلي افراشته، اين كتاب توسط روزنامهنگار و نويسنده فعال گيلاني جناب بهزاد موسايي و نشر ايلياي رشت تقديم دوستداران افراشته ميشود تا ياد بزرگمردي از جنس مبارزه و وطن دوستي در دلها زنده بماند. مردي كه پرچم طنز را برافراشت تا نامي ماندگار در فرهنگ اين سرزمين باشد. * اين مجموعه شامل 9 داستان كوتاه طنزآميز است كه هرچند طنز عامه فهم ژورناليستي خوانده ميشوند، اما سادگي و ظرافت طرح موضوع با بياني شيرين، از ويژگيهاي آن به حساب ميآيد و نويسنده با مهارتي ستودني از مصائب پناهندگي و غم غربت و مبارزات مردمي سخن گفته كه بر دل مينشيند. بخشي از داستان دماغ شاه را با هم ميخوانيم: «افسر نگهبان كلانتري سه تهران در دفتر كارش نشسته بود، لم داده بود به ميز و آهسته و آرام اسكناسهاي ده توماني خود را ميشمرد: صدوشصت، صد و هفتاد، صدو هشتاد... كه دلنگ دلنگ پوتين سرپاسبان كفتري را شناخت. هر گام سنگينتر و پرضربهتر در گوشش طبل مينواخت. بيآنكه صداي خود را پايين بياورد يا شمارش را قطع كند، تند و با پرخاش پرسيد: خبري شده؟ مأمور كه يقه پير ژندهپوشي را سفت و سخت چسبيده بود و در پي خود كشانكشان ميآورد، از درگذشت و بينوا را به گوشهاي هل داد رو به ديوار، لختي بِرّبرّ به قد و قوارهاش پوزخند زد ـ كه يكطرف زير پيراهن سوراخ سوراخ و چركمردهاش تو و طرف ديگرش لاي كمربند و روي شلوار افتاده بود ـ و در حال احترام نظامي به پول شمار گفت: جناب سروان، تو رو به ارواح مردههات ببين چه دلقكهاي مسخرهاي ميرن تودهاي ميشن! و خطاب به بازداشتي خود افزود فلان فلان شده! گمون كردي گير نميافتي؟ سرت توي برف و دُمت هوا هر غلطي خواستي بكني؟ هركسي پاتو كفش اعلاحضرت بكنه به دام و دار ميافته! پيرمرد با ترس و لرز برگشت و حرف كفتري را با لب و دهان كف كرده بُريد: جناب افسر! به حضرت عباس من نه تودهاي، نه مُصدقيام الكي منو گرفته آورده اين جا امروز هنوز دشت نكرده بودم نتونست تلكهام بكنه. افسر نگهبان كه يكريز ميشمرد و به دويست و چهل رسيده بود، ناگهان با همان صداي بم و كوتاه واضحي كه در چهرهاش پيدا شده بود گفت: خفهخون، پيرسگ ابله! بذار مأمور گزارش بده. بيچاره دم در كشيد و باز رو به ديوار كرد. ستوان بندهزاده كه براي جلوگيري از پراكنده شدن شمردهها، آن را سمت راست ميز، زير بادبزني حصيري گذاشته بود، شمارش بقيه را ادامه داد: دويست و پنجاه، دويست و... و گوش سپرد به گزارش كفتري: جناب سروان! به پيري و پابرهنگيش نيگا نكنين، خائنتر و بيوطنتر از خودش گير نميياد. زده دماغ شاه رو شكسته و باهاش ادا و اطوار در ميآره و مردمو ميخندونه. اون وخ ميگه من تلكهاش كردهام. تف به...!» (صفحه 96 كتاب) * در بررسي منتقدانه داستانهاي افراشته بايد پذيرفت كه «اين نوشتههاي ساده طنزآلود در زمره داستانهاي پاورقي با مضامين سياسي مربوط به دوران سپري شده قرار دارد. براي انتقال برخي واقعيتهاي ايدئوليزه شده در سطوح مختلف آگاهي جامعه. اين داستانها اغلب نوشتاري شتابزده و برخاسته از نثر گزارشي با استفاده از قالبهاي عاميانه بيان، بدون دخل و تصرفهاي خلاقانه، جانبداريهاي بيواسطه و علني نويسنده و گرفتار شدن در چمبرههاي سطحينگري و شعارزدگي و دوري از شكلهاي مــــدرن بيان از جمله مواردي است كه داستانهاي افراشته را از جريان فعال داستاننويسي ايران دور ميكند تا ما اقرار كنيم سايه چخوف بر سرافراشته سنگيني ميكند.» با اين حال تلاش و كوشش بهزاد موسايي در انتشار اين مجموعه ستودني است. به انتظار شعرهاي طنز محمدعلي افراشته، بيصبرانه لحظهشماري ميكنيم. codex17x page29 ب |
+ نوشته شده در نهم تیر ۱۳۸۹ ساعت توسط بهزادموسايي
|
بهزادموسایی