بهزاد موسايي

بندر مه آلود

نگذار عقل عذابت بدهد!            بهزاد موسایی

در معرفی مجموعه شعر «عقل عذابم می دهد» - سرودۀ علی باباچاهی

چاپ اول/بهار۷۹

 

« امشب بگیر

  هزار و یک شب دیگر بگیر/ و هزار و یک نفر دیگر را

و عقل/ عقل عذابم می دهد

شکلک در نیار

ماکه یکنفریم

آینه می بیند که یک نفریم»

{شعر «هر دو یک نفریم» ص۵۵}

    

BCF6BAE4      

بهزاد موسایی و علی باباچاهی  اهواز  1374

 

شعرهای این مجموعه و مجموعۀ «نم نم بارانم» چهرۀ کاملا متفاوتی از علی باباچاهی نسبت به کارهای پیشینش به ما ارائه می دهد و همانطور که در مؤخرۀ آن شاعر مفصل نقطه نظراتش را در خصوص شعر پسانیمایی مکتوب کرده و سعی نموده مبتکر مکتبی به این عنوان بشود که با شعرهای نیمایی و غیرنیمایی فرق داشته باشد و برای این نظام شعری هم محورها و مشخصه هایی وضع و با آوردن مثال هایی سعی می کند بر نظام های شعری گذشته خط بطلان بکشد و همه را نه به راه راست(نیمایی) و نه به راه چپ(غیرنیمایی)، بلکه به راه پسانیمایی بکشاند و برای همۀ اصول این شکل جدید شعر، فقط از خودش و کتابش «نم نم باران» کد می آورد. البته با کمی دقت و حوصله، متوجه می شویم که محورها و اصولی که شاعر برای پسانیمایی وضع می کند واقعا منطبق بر شعرهای این مجموعه نیست و تئوری جدید شاعر با پراگماتیسم شعرش هم خوانی ندارد. در این جا ناچار به آوردن نمونه هایی از این ناهم خوانی ها هستیم:

۱-وزن: شاعر در خصوص وزن در بیانیۀ شعر پسانیمایی چنین می گوید: « شعر پسانیمایی از مطلق کردن وزن یا بی وزنی می پرهیزد و با نسبی نگری سراغ وزن و بی وزنی می رود و معتقد است که وزن ظرفیتی تکثرگرا و عملکردی ترکیبی دارد… شعر پسانیمایی معتقد است که بی وزنی نیز در بخش چشمگیری از شعر امروز به اشباع شدگی و به عریانی زننده ای رسیده است… در واقع چندوزنی، نقطه ی عزیمت شعر پسانیمایی در حرکتی موسیقایی است.»

   برداشت نگارنده از این مطلب این است که عکس آن نیز صادق است. یعنی شعر پسانیمایی می تواند هم موزون و هم بی وزن و چند وزن باشد. اینطور که دیگر همه شاعرند! در هرحال در این مجموعه همه جور شعر به لحاظ وزن وجود دارد اما بخش اعظم شعرها موزونند و سر تسلیم در برابر دیکتاتوری وزن فرود آورده اند.

۲- چندآوایی: « در شعر پسانیمایی با پرش تداعی ها، قطع و وصل شدن عبارات و تنوع آواها روبروییم… بالاخره آواهایی که غالبا متکی به منطق تخیل و آوای جنون اند نه مبتنی بر پایه های تعقل.»

   در این باره نیاز به توضیح نیست. شاعر خودش به «آوای جنون» اشاره می­ کند. بله، در این قسمت شاعران مبتلا به تب هفتاد درجه می ­شوند و همه اش هذیان های عجیب و غریب می­گویند و گاهی هم به کما می روند. شاعر از این دست شعرها بسیار دارد اما نکتۀ اساسی این است که باباچاهی شعرهای چند آوایی اش را به شکلی مکانیکی می سازد. خودجوش نیستند و حالت تصنعی آن ها به اصطلاح خیلی تابلو است و زار می زند.

    ۳- گریز از شگردها و اشکال فرسوده: شعر پسانیمایی بر این امر واقف است که عناصر صوتی و آوایی در شعر غیر نیمایی به مرز اتوماتیزه شدن رسیده اند. در شعر فارسی این کار قدمتی چند صدساله دارد. تکرار س، ش و … به قصد ایجاد نوعی موسیقی در شعر.

   در این خصوص کافی است شعرهای شاعر را تورقی کنیم. از فرط تکرار و بسامد بالای عناصر صوتی و آوایی در این مجموعه به مرز اتوماتیزه شدن رسیده است. برای نمونه:

پس ما جداً جدا شده ایم از جهان معمولی/ فقط خطوط کف دستت را بگیر و بیا/ با زخم زبانهای تر و تازۀ فردا چطور؟/ که رسم کند صورتی انصافاً جذاب را/ نخند سیامست نیستم/ منتظرم باشند و نباشند و بترسند/ نهنگ های ناگهانی کجا؟

و ده ها مورد دیگر حتی عنوان هردو کتاب برخوردار از عناصر صوتی و آوایی است که باباچاهی ظاهراً آنرا منکوب و طرد کرده است.

 ۴- زنگ قافیه: شعر پسانیمایی کاملاً از عناصر و آحاد تعریف و تثبیت شده و از امور مسلم فاصله می گیرد، قافیه نیز از مسلمات شعر سنتی است. معنای دیگر امور مسلم، سنگ شدگی و کلیشه پردازی است. گاه نیز عناصری که در شعر سنتی ردیف نامیده می شود در شعر پسانیمایی در نقش قافیه ظاهر می گردد و تکرار این نوع قافیه ها  در یک شعر حالتی ترجیع گونه به خود می گیرد.

   بالاخره ما نفهمیدیم قافیه باشد یا نباشد؟ در شعرهای این مجموعه قافیه در مقام قافیه و ردیف در مقام ردیف به وفور آمده است. نمونه:

من چرخم دور و برت/ سایه می زنیم روی سرت

فنجان چای جای خودش و چتر ما که حال و هوای خیس شدن داشت

در یک دقیقۀ معمولی/ با سه چاک آدم معمولی/ در سه چار نقطۀ معمولی.

من که رفتنیم/ می روم/ آنقدر در قفای خودم رفتنی ام/ که می روم و نمی روم.

      همۀ اینها ما را به یاد دفترهای پیشین شاعر می اندازد و تسلط وی در وزن، ردیف و قوافی که در خاطرۀ شعر معاصر می ماند.

     ۵- اصوات و عبارات سنگ شده: شعر پسانیمایی معتقد است که برخی اصوات، کلمات و عبارات در شعر غیرنیمایی و نیمایی توان زیبایی شناختی خود را از دست داده اند. اصوات، عبارات و کلمات مورد استفاده عبارتند از: آه، آری، بگذار، گویی، هزار، صدهزار، دریغا، دردا و تکرار غیرضروری برخی کلمات یا عبارات. به نظر می آید شاعر بعضی وقت ها آنچه را می گوید فراموش می کند. نمونه اش این تکه از شعر:

نفس می کشم انگار

قدم می زنم انگار

از هفت و نیم صبح انگار

ص۴۸ / تا دو بعدازظهر

  و مواردی که در مانیفست شعر پسانیمایی آمده: تشبت به پدیده ها و عناصر غیرلازم، آشنایی زدایی از لحن شعر گفتاری، تصویرگرایی یا تصویرگریزی؟، تک محوری یا تعدد محورها، نحوگرایی یا نحوگریزی، زبان کالایی یا غیرکالایی، و پایان بندی شعر که شاعر برای هرکدام توضیحی داده اما در مجموعه شعرش کمی تا قسمتی رعایت نشده است. اما آنچه که قلبم گفته همیشه این است که علی باباچاهی شاعر بزرگی بوده اما باباچاهیِ  در بی تکیه گاهی تا منزل های دریا بی نشان است و متأسفانه دومجموعۀ آخرش مرا که این همه دوستش دارم راضی نمی کند. راحتتر بگویم که باباچاهی در دودهۀ اخیر خودش نبوده و دست به بدعتی زده که رافضی گری در شعر محسوب می شود. این بدعت نتوانست طبع مردم را راضی کند و آن تعداد اندکی هم که این راه را رفته اند نه به نامی رسیده اند و نه به نانی!

        هرچند که بعضی از شعرهای باباچاهی با کمی تغییر، به راحتی تبدیل به شعرهای پیشین شاعر می شود اما دلم می خواهد باباچاهی همۀ شعر پیشین را ترک نکند به نیما احترام بیشتری بگذارد و گذشتۀ خود را بیاد بیاورد و دیر نیست اگر بخواهد برگردد و به سبک ریویزیونیست ها تجدید نظری دوباره در پسانیمایی کند و به آغوش پدر بازگردد. خانه را نباید رها کرد! باباچاهی عزیز! همان شاعر غوکان بدآواز بمان! نگذار این عقل منفرد بیش از این عذابت دهد!

 

من از آبشخور غوکان بدآواز می آیم.

  و با من گفتگوی مرغ های خانه بردوشی ست

که جفت خویش را در شیشه های آب می بینند

هلا! ای آشنا هشدار!

قدم شاداب تر بردار

که خارستان ما با اشک گلباران نخواهد شد

زمین در زیرپای ماست

و این زورق تو را تا آب های دور خواهد برد.

+ نوشته شده در بیست و سوم مرداد 1393ساعت توسط بهزادموسايي |

 

 
 




بهزاد موسايي با «سالهاي از دست رفته »


كتابي كه مشاهده مي نماييد از آخرين اثر نويسنده ، ‌روزنامه نگارچيره دست گيلاني مقيم جنوب(بهزاد موسايي)  مي باشد كه با امضاي مبارك شان براي يكي از دوستانش به قزوين فرستاده شده است .ماهم فرصت را غنيمت شمرده كه به معرفي اش بپردازيم . از اين منتقد نام آشنا كتاب هاي بيشماري در زمينه هنر و ادبيات و گفتگو با نام آوران در عرصه هنرمنتشر شده است ، ‌خصوصن مديريت كردن ايشان بر جرايد ادبي ،‌ كارنامه ي درخشانش را بخوبي در ايران نمايان ساخته است . از جمله زيباترين و ماناترين كارهايش «ويژه ي شعربومي گيلان» است با اينكه سال هاي سال از آن گذشته ،‌هنوز بر سرزبان هاست و كتاب حاضر نيز با پيشگفتار پرويز حسيني از نويسندگان خوش نام جنوبي  تحرير يافته كه  موسايي را با نگاه خاص خود معرفي نموده است و مانيز بدون تلخيص ،‌ايشان را همانگونه كه در اين كتاب ديده مي شود در ويترين ديد عموم قرار مي دهيم :



"بهزاد موسايي "را به نام پژوهشگر و منتقد ادبي مي شناسند و من كه همه ي سال هاي نويسندگي اش را كنارش بوده ام ، تنها كسي هستم كه خبر از كارهاي چاپ نشده ي خلاقانه ي او مثل "طرح" ، "نمايشنامه" داشتم و هميشه مشوق او در چاپ اين كارها ، و گريز او هر بار كه بگذار وقتي ديگر... "مي خواهم ابتدا ديني را كه به گيلان و زادگاهم دارم ادا كنم و بعد ... اگرتوانستم  خودم را راضي كنم !"و اين "بله" گرفتن و راضي كردن سال ها طول كشيد ! تا سرانجام يك روز اصرار مرا كه ديد ،‌دفتر لاغر طرح هايش را به من سپرد و گفت : "فقط مي خواهم تو ويرايش كني و نظر نهايي را بدهي ... اين ها دل نوشته هاي دوران خدمت سربازي ام هستند و شايد خام !" از اعتمادش تشكر كردم و دفترش را كه در برگيرنده ي چهل و پنج طرح بوده از او امانت گرفتم و عاشقانه خواندم . نوشته ها كمي "جراحي" لازم داشتند . بهزاد "راست " مي گفت ، اما آن قدر بيمار نبودند كه "احيا" نشوند . نوشته ها در عين صداقت ،‌صميميت ودقت بي پرده بودند و اين نشان مي داد كه "موسايي" در نثر طرح واره اش از دو عنصر مهم"عاطفه"و "شفقت" ،‌به خوبي سود جسته است ، به همراه "جهان بيني "ي خاصي كه بيانگر ظهوريك نسل عاصي بود . نسلي كه نمي خواست به شرايط موجود تن بدهد ! نسلي كه در متن "فقر" و "فساد" مي كوشد خود را از متن "منجلاب" اجتماع برهاند، هرچند كه در اين "تنازع بقا" قرباني بشود.

طرح هاي موسايي با توجه به تاريخ نگارش آن ها ، نشانگر نوعي "نثر مينياتوري" است كه بعدها به عنوان داستان هاي "ميني ماليستي" در جامعه ي ادبي ما شناخته مي شود. نمي خواهم بگويم موسايي "پست مدرن" است اما به لحاظ "فطري"  و "جوششي" ، داستانك هايي مي نويسد كه نمي تواني چيزي به آن ها بيفزايي ، و اين يعني معناي اصيل نثر ،‌كلمات در بهترين شكل ممكن ! و نوشته ي كامل نوشته اي است كه نتوان شكل آن را تغيير داد.

"زبان" طرح هاي موسايي گاهي به شعر مي زند ولي در "احساسات گرايي " خاص دوره ي جواني ،‌اسير نمي شود و از واقعيت هاي جامعه ي خود به شكلي رئاليستي عكسبرداري مي كند؛ نمونه اش طرح "سقاخانه"است كه البته از طرح فراتر رفته و شكل قصه واره پيدا مي كند.بياييد به بهزاد موسايي در عرصه ي نوشتن جدي تر نگاه كنيم تا خودش را جدي تر بگيرد و باقي كارهايش را رو كند . اين را آرزو دارم .

پرويز حسيني 5 همن1391

به نقل از سايت فرهنگي هنري ادبي و...  آواي وزمتر

 

+ نوشته شده در بیست و ششم خرداد 1393ساعت توسط بهزادموسايي |

 

سال‌های از دست‌رفته
 
بهنام زندی
 
 

کتاب «سال‌های از دست رفته» بهزاد موسایی در شمارگان 1000 نسخه و توسط انتشارات بوتیمار در سال 93 روانه بازار کتاب شده است. کتابی که عنوان داستانک را یدک می‌کشد. عنوان داستانک برای مجموعه «سال‌های از دست رفته» بهزاد موسایی شاید عنوان مناسبی نباشد، هر چند روایی و کوتاه باشند. آنچه مشخص است موسایی از همان اوان جوانی به سیاق نویسندگان قرن نوزدهم و اوایل قرن بیستم وقایع پیرامون خود را با نگاهی ادبی به رشته تحریر درآورده است، یادداشت‌هایی تلگرافی که در خود نشان از نویسنده ای دارد که به پیرامونش می‌نگرد و بازتاب می‌دهد. وجه بارز این کتاب این است که موسایی با نگاهی انتقادی/تغزلی اوضاع روزگار آن دوره را منعکس می‌کند؛ آنچه موسایی در این کتاب نوشته است به عناوین مختلف به شعر، داستان، طرح ، خاطره‌نگاشت تنه می‌زند. این توضیح لازم است که او خاطراتش را با زبانی شعرگونه روایت می‌کند : «سراپای طنازی از دور، نفس در سینه حبس کرده بود مارا. در رویای خویش یکی می‌شدم با او، لیک هزار دریغ» ص 46 و در جایی دیگر: «نگاهش؟ سوختن اشک در داغگاه چشم. ای واپسین امید! زرد هستی من سبز می‌شود، اگر بهار همراه تو است» ص 9. هر کدام از بخش‌های کتاب طرحی دارد برای روایت آن سال‌ها. در مقدمه کتاب که به قلم پرویز حسینی و از زبان موسایی نگاشته شده است آمده است : «این‌ها دل‌نوشته‌های دوران خدمت سربازی ام هستند...» ص6 شاید این پارادوکس را ایجاد کند که این دل نوشته‌ها آیا باید کتابی می‌شد؟ برای وضوح موضوع این توضیح مختصر کافیست که موسایی بیشتر در حوزه پژوهش ادبی و نقد سال‌های زیادی را صرف کرده و کتاب‌های ارزشمندی نوشته است؛ «ادبیات اقلیمی/ درباره ادبیات داستانی»، «از مه تا کلمه/ نمونه‌هایی از داستان‌های کوتاه صد ساله اخیر گیلان»، «فرهنگ تحلیلی داستان نویسان گیلان/ از سال 1288 تا سال 1388» و ... اما این‌بار با کتابی روبه‌رو هستیم که قالبی مشخص ندارد اما ارزش و اعتبار ادبی در آن دیده می‌شود. موسایی با ایجازی که فقط از عهده زبان شعری برمی‌آید وقایع پیرامونش را در قالب طرح‌هایی به ظاهر منفک اما در اصل پیوسته روایت کرده است. گرچه اگر این کتاب در زمان خودش چاپ و نشر می‌یافت شاید جولانگاه بیشتری داشت اما در زمان حال نیز قابل تامل است ، در کتاب «سال‌های از دست رفته» فضاسازی و شخصیت پردازی به درستی صورت گرفته است که البته می‌توان دریافت که بخش اعظم آن غریزی و دیگرش مرهون زبان موجز و تلگرافی موسایی است که این خود دلیل تفاوتش با داستانک‌هایی است که در این سال‌هاچاپ و نشر یافته اند؛ «نگاهم غرق در سبز حاشیه رودی بود. رود نه، جویباری بلند. همراه کنسرت وزغ‌های مست در گرم تابستان، درس می‌خواندم. من تشنه ی نگاهی، آوایی، جاده در طول خویش، باز و خاکی. نه ترددی، نه عابری» ص 26. موسایی با ذوق و قریحه ادبی که در آن زمان داشته است کتاب را از ورطه کسل کننده خاطره نگاری بیرون رانده است و خواننده را به حال و هوای آن زمان می‌برد. از آدم‌هایی صحبت می‌کند که نمونه‌هایش را شاید دیده باشیم. گر چه در بعضی از بخش‌های کتاب زبان اعتراضی او از کلیت روایی کتاب فاصله گرفته و شخصی می‌شود اما باز صداقت گفتارش وادارمان می‌کند که با اغماض از کنار آن رد شویم؛ موسایی در بخش‌هایی از کتاب به دوران کودکیش باز می‌گردد و هنجارها و ناهنجاری‌های یک خانواده را بازگو می‌کند، زشتی‌ها و ناملایمات دوران نوجوانی را که سیلی‌های پدر در او به یادگار گذاشته است و شخصیت راوی را در دوران خدمتش باورپذیر می‌سازد. شخصیت اصلی کتاب که همان موسایی است قابل باور است، او از همان کودکی زخم دیده است زخمی‌که مثل یک خوره او را هدایت کرده تا در دوران خدمتش بر زخم دیگران مرهم زند؛ «از جاهلان التماس می‌کنم. شلیک خنده‌ها. آری دردها. چه دردهایی! باشد. حتما در زندگی دردهایی هست که روح انسان را در آشکار و انزوا می‌خورد و می‌خراشد.» ص17

 

چا پ در روزنامه آرمان شنبه 17 خرداد 1393

+ نوشته شده در هفدهم خرداد 1393ساعت توسط بهزادموسايي |

 

 

 

3311_orig.jpg

درآمد

10 بهمن 1378، ساعت 7 بعدازظهر تالار انجمن اجتماعی ارامنه تهران، بزرگداشتی برای شاهین سرکیسیان برپا کرده‌اند. در این روز چهره‌های شاخص تئاتر ایران حضوری پررنگ دارند. زنده‌یاد اکبر رادی به همراه همسرش سرکار حمیده بانو عنقا نیز حضور دارند. رادی یکی از سخنرانان این مجلس است. دقیق و کوتاه سخن می‌گوید با حسی که انگار روبروی سرکیسیان ایستاده است.

بعد از گذشت زمانی رادی نوار این سخنرانی را به دوست پرتلاش ما   بهزاد موسایی می‌سپرد. زمانی که رادی ما را تنها گذاشت  موسایی  متن نوار را آن‌گونه که بود پیاده کرد و آن را به ما سپرد با تشکر از او. درباره‌ی این متن در حضور خانم عنقا و دیگر دوستان بنیاد در بنیاد اکبر رادی صحبت شد. در نهایت آن را در همین شماره‌ی مجله‌ی ره‌آورد گیل به چاپ سپردیم.

شاهین سرکیسیان که بود و چه کرد؟ او از پدری ارمنی ایرانی و مادری ارمنی بلغاری در سال 1289ش به دنیا آمد. در 7 سالگی برای تحصیل به فرانسه رفت. در سال 1317 به ایران آمد و در بانک ملی به عنوان ماشین‌نویس زبان لاتین شروع به کار کرد. کار در روزنامه‌ فرانسوی ژورنال دو تهران و دوستی با صادق هدایت و حسن قائمیان در همین سال رخ داد. در اواخر دهه‌ی 30 دست به تشکیل گروهی متشکل از هنرجویان و فارغ‌التحصیلان هنرستان هنرپیشگی و سایر علاقه‌مندان به تئاتر در آپارتمان خود- در تهران، نبش خیابان رشت، زیر پل حافظ- زد. در این گروه برای اولین بار نظریات مدرن تئاتر مطرح شد، و نمایش‌نامه‌های چخوف، شاو و اونیل مورد بحث علمی قرار گرفت. وی در اجرای چندین نمایش با هنرجویان خود دست داشت و نمایشی از پیر اندللو را در اداره‌ی هنرهای دراماتیک بر روی صحنه برد و چندین اثر را نیز در تالار تئاتر ارمنیان در تهران اجرا کرد.

نمایش‌نامه روزنه‌ی آبی نوشته‌ی اکبر رادی توسط احمد شاملو برای اجرا به او سپرده شد. رادی چند دیدار با او داشت. سرکیسیان ولی نتوانست اجرای اثر خود را ببیند. به هنگام دفن شاهین سرکیسیان کتاب روزنه‌ی اکبر رادی را روی تابوت او گذاشتند و او را به خاک سپردند. این اثر بعد از مرگ وی توسط آربی آوانسیان روی صحنه رفت.

فرامرز طالبی

متن سخنرانی اکبر رادی در بزرگداشت شاهین سرکیسیان

 

با زمان محدود و اندکی که دوستان ارامنه‌ی ما، به من دادند- حدود 10 دقیقه تا یک ربع، به دلیل تراکم برنامه‌ها- طبعاً آن‌طوری که باید حق مطلب در مورد مرحوم شاهین سرکیسیان ادا نخواهد شد.

بعد از گذشت سی و سه سال از فوت مرحوم سرکیسیان، شاید این زمان کمی دیر است. اما دیر نیست. او سال‌ها در نوشتن هر نمایش‌نامه و در اجرای هر اثر بر روی صحنه همراه ما بوده است. او در آثاری که از حس و خون و مغز و استخوان ما بازیگران و نویسندگان و کارگردان‌ها جوشیده، و در ما جاری بوده، وجود داشته است و بعد از این نیز وجود خواهد داشت.

افتخار من این است که یکی از آخرین کسانی بودم که محضر سرکیسیان را درک کردم و به قول برخی از دوستان ارامنه‌ی ما، به‌گونه‌ای شده که گاهی به ضرورت زمانه یا به اتفاق، و به دلیل یک واقعه‌ی نسبتاً مهمی که در ارتباط ما وجود داشته و افتاد، نام کوچک این حقیر با نام سرکیسیان جوش خورده است.

به هر کیف و حال، بزرگانی در این‌جا نشسته‌اند که جلوتر از من و تنگاتنگ‌تر از من، شاید با سرکیسیان در ارتباط بوده‌اند و محضر او را در دور میز خالی و محقر و کوچکش درک کردند. در کنار این‌ها، سرکیسیان بوده و گمان می‌کنم بعد از این همه سال در قلب و روح آن‌ها هنوز جا دارد. و شاید از بد حادثه بگیریم، در میان این بزرگان بنده انتخاب شدم که چند کلمه‌ای در مورد آن مرحوم صحبت کنم. ضمن این‌که علاوه بر همه‌ی ما، گمان می‌کنم باز یکی از شایسته‌ترین شاگردان او که امروز غایب است- آقای [آربی] آوانسیان- می‌باید به جای من درباره‌ی مرحوم سرکیسیان صحبت می‌کرد که یادها و نامه‌های فراوانی از او دارد. و اخیراً یک مصاحبه‌ای از او در پاریس دیدم که با مستندات بسیار و دقیق از وضعیت تئاتر ایران آن زمان و دهه‌ی سرکیسیان می‌گوید، که برای ما بسیار مغتنم است، در شرایطی که ما کمترین سند و مدرک را درباره‌ی سرکیسیان امروز داریم. و این کار صحبت و بحث درباره‌ی سرکیسیان را کمی مشکل می‌کند.

می‌دانیم تا زمانی که سرکیسیان در قید حیات بود، درباره‌ی کارهایی که، چه در زمینه‌ی تئاتر ایرانی، چه در مقوله‌ی تئاتر اروپایی؛ به معنای عام بگیریم، کرد، کمتر بحث و گفت‌وگو شده است. شاید یکی به این دلیل بود که آن زمان ما هنوز تئاتر پا برجا و محکمی نداشتیم و به طور کلی حرکت‌های هنری روی صحنه خیلی فعال نبوده است و نقد نداشتیم و شاید به یک دلیل شخصی، به این معنا که سرکیسیان هنرمندی بود بسیار فروتن، شریف، نجیب، آرام و بدون جنجال، و همه‌ی این‌ها موجب می‌شد، کارهایش کمتر نظرها را جلب کند. گویی حکایت همه‌ی هنرمندان این‌گونه است که در زمان حیات‌شان کم و بیش درک نمی‌شوند و در سایه و سکوت می‌مانند و وقتی تمام شد، آن وقت گویی جامعه به خاطر آن‌چه که کرده است، به گونه‌ای کفاره می‌دهد تا کمی آرام بگیرد از عذاب وجدان خودش. این عیناً در مورد سرکیسیان اتفاق افتاد. یعنی آن‌چه ما سند و مدرک و نقد و نظر داریم بعد از مرگ اوست، که از گوشه و کنار به دست آمده و این برای شناخت سرکیسیان کافی نیست. امیدوارم آقای آوانسیان با

 

 

سرکیسیان معتقد بود تئاتر باید مستقیماً به زندگی نزدیک بشود؛ با آدم‌های قابل لمس، آدم‌های زنده که نفس می‌کشند و مال روزگار ما هستند و قابل درکند در جامعه و شرایط ما. بنابراین آن‌ها باید از درون جامعه انتخاب شوند.

 

اگر این مقایسه در واقع کمی مبالغه نباشد، اگر یک زمانی داستایفسکی درباره‌ی گوگول گفت که همه‌ی ما از زیر آستین یا شنل گوگول درآمده‌ایم- شنل یکی از داستان‌های گوگول بود- این واقعیتی است، چه بخواهیم چه نخواهیم که تئاتر امروز ما؛ به دو دلیل در واقع، بنایش و بنیادش در آپارتمان کوچک سرکیسیان گذاشته شد. یکی این که او معتقد به یک تئاتر ملی در معنای جهانی بود… او معتقد بود تئاتر ایرانی به ازای انسان معاصر عمل می‌کند. ما باید زندگی معاصر را البته در یک شاعرانگی خاص به زبان صحنه، بیان بکنیم.

 

 

اطلاعات فراوانی که از او دارد، روزی به زودی یک مقاله‌ی مبسوطی یا حتی کتابی درباره‌ی او بنویسد، که برای ما بسیار مهم است.

من برای این‌که یک مقدار نزدیک‌تر بشوم به وضعیت سرکیسیان، باید بالاجبار اشاره‌ی کوچکی به آشنایی خودمان در آغاز بکنم؛    

 

سال 1339 بود که من نمایشنامه‌ای به نام روزنه‌ی آبی نوشته بودم. از طریق آقای شاملو این نمایشنامه به دست سرکیسیان رسید. شاملو تقریباً این نمایشنامه را پسندیده بود و فکر می‌کرد کمی متفاوت از جریان کل تئاتر ماست در آن سال. این را داد به سرکیسیان که در جستجوی یک نمایشنامه‌ی ایرانی بود. سرکیسیان یک روز در خانه‌ی کوچکش در آن آپارتمان محقر و برهنه، در واقع من را پذیرفت و نشستیم و صحبت کردیم با خوش‌رویی تمام. در سال 1339 او دقیقاً 50 ساله بود، ولی در نگاه اول به نظر من 65 ساله آمد. اما به تدریج که صحبت می‌کرد و من خیره می‌شدم به حرف‌های او، کم‌کم احساس می‌کردم جوان‌تر از این است، حتی جوان‌تر از سن خودش. گویی که مردی است جوان و سی ساله با افکار و احساس بسیار ناب و زنده. اگرچه در بدن نحیف، اما چابک، گرم و صمیمی و تازه. در همان مجلس بود که یک مجله‌ای آورد، به نظرم مجله‌ای بود به نام پیام نوین، و نمایشنامه‌ی مرغ دریایی چخوف در آن‌جا چاپ شده بود با نام کاکایی. و او را به من داد و گفت که آقای رادی، این را مثل رمان نخوانید. این را مثل شعر مزه‌مزه کنید. چخوف را باید این گونه خواند. من نمی‌دانم مناسبت چه بود. چه ارتباطی میان آن نمایشنامه‌ی من و این کار چخوف پیدا کرده بود و یا به طور کلی کار چخوف. و در همان‌جا، بعد از مقدار صحبتی که کردیم و دانست که من داستان هم می‌نویسم یا اصلاً با داستان‌نویسی شروع کرده‌ام و هم‌چنان ادامه می‌دهم، اکیداً می‌گفت که شما دیگر داستان ننویسید، شما به کار تئاتر می‌آیید، نمایشنامه بنویسید. وقت‌تان و مطالعه‌تان را متمرکز کنید در این زمینه. ما نمایشنامه نداریم اصلاً و نمایشنامه‌ی ایرانی نداریم و نمی‌توانیم تئاتر ایرانی داشته باشیم یا تئاتر ملی، که او خیلی علاقه‌مند بود به جای تئاتر ملی- که آن زمان یک مقدار سنگینی و وزنی داشت در محافل هنری ما- تئاتر ایرانی بگوید. و می‌گفت که ما اگر بخواهیم یک تئاتر ایرانی داشته باشیم، باید در وهله‌ی اول متن ایرانی داشته باشیم و او کمی جلوتر از این‌ها هم شروع کرده بود. من اطلاعات کلی درباره‌ی او داشتم، قبل از آشنایی با او یا هم‌زمان با این آشنایی، که او یک زمان در آپارتمان کوچک خودش نزدیک چهارراه کالج، جماعتی از علاقه‌مندان، عاشقان یا دقیق‌تر بگویم در مقایسه با اصحاب تئاتر امروز، دیوانگان تئاتر جوان را، دور خودش جمع کرده بود. این‌ها بدون هیچ‌گونه چشم‌داشتی، بدون هیچ‌گونه دورنمای خاصی، به عشق تئاتر دورش گرد آمده بودند و کارهای نمایشی می‌کردند. از جمله می‌دانستم دو نمایشنامه به صورت تک‌پرده، البته با ورسیون دیگری از داستان‌های چخوف و از داستان‌های هدایت برداشته، از جمله یکی، درد دل میرزا یدالله، با نام محلل و دیگری مرده خورها. توسط همین گروه‌های جوان به صحنه برده شد. قطعه‌هایی از مرغ دریایی را در باشگاه دانشگاه تهران اجرا کرده و همین‌طور کارهای دیگری را از جمله افعی طلایی آقای نصیریان را، اگرچه در این اجراها کمتر نام او بود. مثلاً محلل به کارگردانی آقای جوانمرد به صحنه آمد، اما او در واقع به گونه‌ای نظارت عالیه داشت. و مهم‌تر از همه‌ی این‌ها، او بود مرکز، محور و میدان مغناطیسی تمامی نیروهایی که از گوشه و کنار، جمع شده بودند و در خانه‌ی او کارهای تئاتر می‌کردند. امروز بسیاری از این کسان در طیف‌های گوناگون برای تئاتر ما کار می‌کنند. و یا شاید کمی از تئاتر ما دور شده‌اند.

او تئاتر ایرانی را به گونه‌ای دیگر تعبیر می‌کرد، برخلاف تعریف‌ها و تفسیرهایی که سالیان سال شده بود. او تئاتر را این‌گونه نمی‌دید. او زمانی شروع کرده بود که از یک طرف ما، یک تئاتر نوعاً تاریخی داشتیم. در زمانی که گونه‌ای ناسیونالیسم در ایران وجود داشت. ماقبل از دوره‌ی سرکیسیان. یعنی در دوره‌ی رضاشاه. شخصیت‌های عمده‌ای هم به این نهضت پیوسته بودند. کسانی مثل پورداوود که در واقع به یک‌نوع باستان‌گرایی و پهلوی‌گرایی توجه داشتند. و تحصیلات خود را در این زمینه کرده بودند. کسانی از ایرانیان که به هند رفته بودند و زبان پهلوی می‌آموختند. نویسندگان جوانی که داعیه‌ی تجدد داشتند و انیران با هم نوشتند. سه داستان، هدایت، علوی و شین پرتو. یعنی دقیقاً خلق و خوی ایرانی. بعد افرادی مثلاً فرض بفرمایید که؛ ابوالحسن فروغی، یا مثلاً ذبیح بهروز آمدند و این جریان تا دهه‌ی بیست هم کشید. و کسانی مثل نوشین، در همین دهه‌ی دوم ده تا بیست (شمسی)، این‌ها کارهایی در حوزه‌ی گونه‌ای از تئاتر باستان‌گرایانه کردند. بر اساس متن شاهنامه‌ی فردوسی. از طرف دیگر میل به این بود که گاهی برخی از متون ما در کنار کارهای فردوسی آداپته (به روز) شود. اشخاصی مثل رضا کمال شهرزاد و دیگران آمدند، هم کارهای تاریخی کردند و هم روی متن کار کردند. و این در واقع دوره‌ای است که سرکیسیان به ثمر می‌رسد، و برای او این کارها دیگر کافی نبود. او می‌دانست که این نوع از کار موجی است و جریانی است که دارد کم‌کم فرو می‌نشیند. او معتقد بود تئاتر باید مستقیماً به زندگی نزدیک بشود؛ با آدم‌های قابل لمس، آدم‌های زنده که نفس می‌کشند و مال روزگار ما هستند و قابل درکند در جامعه و شرایط ما. بنابراین آن‌ها باید از درون جامعه انتخاب شوند. به این مناسبت بود که شاید بر اساس فقدان متن، او رو می‌کند به دو داستان صادق هدایت. شاید یک دلیلش نزدیکی او در زمان حیات هدایت به او بود. شاید به خاطر ارادت و علاقه‌ای بود که به هدایت داشت. گویا این‌ها یک زمانی در بانک ملی با هم همکار بودند، بعد از سال 1317 که سرکیسیان از فرانسه برمی‌گردد به ایران، با هم آشنایی‌هایی داشته‌اند. چندین بار سرکیسیان راجع به هدایت با من صحبت می‌کرد و می‌دانستم بسیار علاقه‌مند است به او. شاید یکی از انگیزه‌هایی که این دو داستان هدایت، «محلل» و «مرده خورها» برای اجرا توسط سرکیسیان انتخاب شدند، همین علاقه‌مندی به هدایت بود.

به هر حال اولین حرکت‌های بنیاد تئاتر جدید ایرانی را، آن‌چه که ما به گونه‌ای به صورت مغشوش، تئاتر ملی یا تئاتر ایرانی می‌گوییم، که هر کدام معنای دقیق خود را دارد، پس از آن دهه‌ی فترت (دهه‌ی سی) یعنی بعد از دهه‌ی شلوغ و فعال دهه‌ی 20 و بعد از سال 1332، در خانه‌ی سرکیسیان می‌بینیم. و اگر این مقایسه در واقع کمی مبالغه نباشد، اگر یک زمانی داستایفسکی درباره‌ی گوگول گفت که همه‌ی ما از زیر آستین یا شنل گوگول درآمده‌ایم- شنل یکی از داستان‌های گوگول بود- این واقعیتی است، چه بخواهیم چه نخواهیم که تئاتر امروز ما؛ به دو دلیل در واقع، بنایش و بنیادش در آپارتمان کوچک سرکیسیان گذاشته شد. یکی این که او معتقد به یک تئاتر ملی در معنای جهانی بود. یعنی اعتقاد نداشت برای این‌که تئاتر زنده و نو داشته باشیم، باید آن کنیم که دیگران در این زمینه کردند، یعنی رجعت کنیم به گذشته، به دوره‌ی باستانی یا از متون قدیم، قرائت دیگری بگذاریم. آن زمان که مفهوم «قرائت» وجود نداشت، یعنی صرفاً یک آداپته بود از متون کهن به صحنه. او معتقد بود تئاتر ایرانی به ازای انسان معاصر عمل می‌کند. ما باید زندگی معاصر را البته در یک شاعرانگی خاص به زبان صحنه، بیان بکنیم. و معتقد بود که در همه جای دنیا نویسندگان چنین کرده‌اند. خود او با انتخاب‌هایی که داشت و نمایش‌نامه‌هایی را که به صحنه برد، این را اثبات می‌کرد. کارهایی که او از استریندبرگ، چخوف، اونیل، بکت و دیگران کرد دقیقاً این معنا را می‌داد. و می‌گفت همه‌ی نویسندگان، شخصیت‌های زمانه‌ی خودشان را آورده‌اند به صحنه، از قدیم تا جدید. و هیچ دلیلی ندارد که ما برای این که هویت خودمان را جستجو کنیم؛ و در عین حال یک مقوله در سطح جهان به معنای این که؛ اگر این قضیه در جای دیگری از جهان اجرا بشود، قابل درک و ارتباط باشد، باید برویم به صحنه‌های دوران باستان. ما مسأله‌ی زمان خودمان را باید بگوییم. شاید به این دلیل بود که او رگه‌هایی هر چند خفه در روزنه‌ی آبی پیدا کرده بود و انتخابش کرد. وقتی به صحنه آمد، خب عده‌ای می‌گفتند، نه!

متن را همراه خود کارگردانی زیر ضربه گذاشتند. متن را به گونه‌ای و کارگردانی را به این دلیل که کارگردان زبان فارسی نمی‌داند. چون زبان فارسی نمی‌داند، نباید کار ایرانی اجرا کند. یکی از آن‌ها نویسنده‌ی بزرگوار آل‌احمد بود که یادداشتی نوشت بر اجرای روزنه‌ی آبی و روزنه‌ی آبی را به طور کلی مردود شمرد. چه در اجرا و چه در متن. من جایی نوشتم هر چه را که او بر رد نمایش‌نامه نوشته بود، برای من مثل شربت گرامی و عزیز است. به دلیل آن‌که آن‌طور هم بود، حتی اگر هم نبود. اما آن‌چه در مورد سرکیسیان گفت- و خیلی کوتاه- که او زبان نمی‌دانست؛ زبان فارسی. نوشت مشکل او در این بود که می‌خواست زبانی درست کند روی صحنه که نمی‌دانست. این برای من واقعاً گران بود، این‌طور نبود. او زبان می‌دانست. وقتی روزنه‌ی آبی را صحنه به صحنه با فارسی ندانی خودش- خودش یادداشت دارد که فارسی من خوب نیست- انشای من خوب نیست. حتی یادداشت‌های معمولی خودش را هم به فرانسه می‌نوشت. حتی قرار و مدار توی تقویمش را ، دلیلش این بود که تحصیلاتش در آن‌جا بود و مطالعاتش بیشتر به زبان آن‌جا بود.

اما خطوطی از روزنه‌ی آبی را وقتی من می‌خواندم، می‌گفت یک بار دیگر بخوان. یا آن‌چه را که روزی یک صفحه از متن ریز من را، با آن مشکلات تایپ می‌کرد در خانه و مکث می‌کرد روی جاهای ظریف و بسیار ظریف، من دقیقاً می‌دیدم متن را گرفته است و این از دانستن زبان او بود. حالا اگر کمی لهجه داشت و چه، این مسأله‌ی دیگری بود. نکته‌ی دیگر این‌که بسیاری از شخصیت‌های طراز اول در زمینه‌ی تئاتر ما، اگر بعد از او ادامه دادند و یا به راه‌های گوناگون دیگری رفتند، از جوانمرد، مفید، نصیریان، والی، داورفر، و خانم‌ها، کیا، رستگار، و مرحوم صفوی و آن دیگران، در سطوح مختلف، اگر حرکت کردند در زمینه‌ی بازیگری، کارگردانی و حتی نویسندگی، مثل من بنده، خیال می‌کنم نمی‌توانیم انکار کنیم که آن‌چه را که از نفس و دم سرکیسیان گرفته‌ایم.

او مکتب داشت در مفهوم قدماییان خودمان، و کارگاه داشت در بنای امروز. این شکیل‌ترین کلاسی‌ست، درست‌ترین کلاسی‌ست که می‌تواند برای زمینه‌ی تئاتر و نویسندگی وجود داشته باشد. اگر ما هستیم و هر کدام به گونه‌ای ادامه می‌دهیم در حد توان خودمان، خیال می‌کنم که این‌جا حضور سرکیسیان هست که همیشه به ما ندا می‌دهد و یادآوری می‌کند که از کجا شروع کردید و پدران شما چه کسانی بودند و چه‌ها به شما آموختند. زمان کمی به من داده شده است و بحث بسیار گسترده و فراوان است. من در این‌جا محدود می‌کنم و جمع می‌کنم و بسیار تشکر می‌کنم از بانیان مجلس و لطف فرمودند و بنده را به عنوان یکی از سخنران‌ها انتخاب کردند. در حالی که می‌دانم هم در این مجلس و هم به دلیل یک شخصیت بزرگ تئاتر ما، آربی آوانسیان که این‌جا نیست و امیدوارم در حیات او ما چنین مجلسی برای او ببینیم از طرف دوستان ارجمند ارامنه‌ی خودم.

+ نوشته شده در هفتم خرداد 1393ساعت توسط بهزادموسايي |

 بهزاد موسایی

 

به بهانه ي هشتمين سالمرگ  محمود اعتماد زاده ( م . الف . به آذين )دهم خرداد     1385                                

              

  گشتی در جهان داستانی   محمود اعتماد زاده ( م الف به آذین )

                        گام به گام  با   اجتماع  

 بهزاد موسایی و محمود اعتماد زاده ( م . الف . به آذین ) تهران 1380.

 

  محمود اعتماد  زاده داستان نويسي را از دهه بيست آغاز کرد و نخستين داستان کوتاه خود را با عنوان

"علي گابي" در روزنامه "داريا"(١٣٢٣) به چاپ رساند. مقاله زير که از ماهنامه ديرپاي " گيله وا"  ويژه 

"فرهنگ هنر وادبيات" بر گرفته شده، نگاهي دارد به جهان داستاني که او آفريد.

 

اعتماد زاده، محمود(م. ا. به. آذين) -متولد ١٢٩٣(رشت)، متوفي ١٣٨٥(تهران) - مترجم، داستان نويس، منتقد ادبي و روزنامه نگار. دوره ابتدايي و متوسطه را در رشت، مشهد و تهران گذراند. سال ١٣١١ به همراه گروهي از دانشجويان براي تحصيل به فرانسه رهسپار شد و تا دي ماه ١٣١٧ در فرانسه به تحصيل پرداخت و از دانشکده مهندسي دريايي برست و دانشکده مهندسي ساختمان دريايي پاريس گواهينامه پايان تحصيلات دريافت کرد. در بازگشت به ايران در نيروي دريايي جنوب(آبادان-بندرعباس) مشغول به کار شد و در سال ١٣٢٠ به نيروي دريايي شمال انتقال يافت. در هجوم متفقين به بندر انزلي مورد تيراندازي قرار گرفت و به سختي مجروح و دست چپش از ناحيه سر شانه قطع شد(چهارم شهريور ١٣٢٠). همين حادثه بود که در روحيه اش تاثير منفي فراواني گذاشت تا آن جا که در تعدادي از داستان هايش ظهور پيدا کرد. او در دو کتاب "از آن سوي ديوار" و "شهر خدا" اين حادثه را بيان کرده است. محمود اعتماد زاده، نام "م. ا. به. آذين" را در سال ١٣٢٢ در حالي که هنوز افسر نيروي دريايي بود و آشکارا نمي توانست به عنوان يک ارتشي قلم بزند، براي خود برگزيد. در سال ١٣٢٣ به عنوان دبير به وزارت فرهنگ منتقل شد. از اين پس دوران تازه زندگي به آذين آغاز شد. او از اين دوران به نوشتن داستان کوتاه، رمان، نقد و ترجمه آثار ادبي و همچنين به همکاري با نشريات فرهنگي-ادبي پرداخت و به جامعه ادبي و به بالا بردن سطح فرهنگي مردم سرزمين خود کمک شاياني کرد. عمده فعاليت ادبي اعتماد زاده عبارتند از: شرکت در نخستين کنگره نويسندگان ايران(١٣٢٥)، همکاري در تاسيس و سردبيري نشريه هاي مجله "صدف"(٣٦ تا ١٣٣٧)، مجله "کتاب هفته"(١٣٤٢ پس از کنار رفتن احمد شاملو) و نيز مجله "پيام نوين(٤٤ تا ١٣٤٦) و نشريه هاي "انتقاد کتاب"(٣٤ تا ١٣٣٥) و مجله"شوراي نويسندگان و هنرمندان"(١٣٥٧) و هفته نامه مرامي "سوگند"(١٣٥٧) و سپس "اتحاد مردم"(١٣٥٧) ارگان. ترجمه آثار نويسندگان برگزيده ادبيات جهان از انوره دو بالزاک، رومن رولان، ميخائيل شولوخوف، برتولد برشت، ويليام شکسپير، آکسل مونته، ديميتري فورمانف، گوته، شارل دکوسترو... و انتشار نقد و پژوهش هاي ادبي در مطبوعات کشور. همکاري با جلال آل احمد در تشکيل " کانون نويسندگان ايران" (١٣٤٧). همکاري در برپايي شب هاي شعر انستيتو گوته(١٣٥٧). تشکيل جمعيت سياسي "اتحاد دمکراتيک مردم ايران" و انتشارات"مباني عقيدتي" آن(١٣٥٧). به آذين چون ديگر فعالان سياسي آن عصر زندان را نيز تجربه کرده که "مهمان اين آقايان"(١٣٥٧) و کتاب دو جلدي "از هر دري..."(١٣٧١) خاطرات دوره زندان سياسي-ادبي اوست. از اعتماد زاده آثاري به چند زبان ديگر، از جمله روسي تحت عنوان UZOVi Na Snolku با مقدمه اي. ال. پيسيکف L.Peysikov ١٩٦١ م. در مسکو منتشر شده است. اعتماد زاده داستان نويسي را از دهه بيست آغاز کرد و نخستين داستان کوتاه خود را با عنوان "علي گابي" در روزنامه "داريا"(١٣٢٣) به چاپ رساند. "پراکنده"(١٣٢٣) اين مجموعه که آغاز کار او بود، از شش داستان شکل گرفته است که در همه آنها رد پاي جواني هاي يک نويسنده تازه کار ديده مي شود، اين مجموعه همچون نامش "پراکنده" است و از مشکلات روحي و رفتاري شخصيت ها آغاز مي شود و گاه به انتقاد هاي اجتماعي مي انجامد. در مجموعه "به سوي مردم"(١٣٢٧) بيش از هر چيز ديگري کوشيده مي شود با ساز و کارهاي نوشتاري، انديشه هاي نو گرايانه و قواي هنري، ارتباط تنگاتنگ و دائمي با مردم و مناسبات اجتماعي آن ها فراهم گردد. "به سوي مردم" محمل و بستري است براي بيان بيداري اجتماعي و اميال ترقي خواهانه مردم ايران بعد از شهريور ١٣٢٠ در قالب و ساخت و زباني داستاني. فضاها و دکراتيوهاي روايتي به آذين در اين مجموعه مبتني بر پرهيز از رنگ و لعاب هاي رمانتيسمي نوشتار هاي پيشين است. آدم و مناسبات آنها و دغدغه هاي شان به شدت معمولي و فرا گيرند. همه چيز در جهت بيان هر چه عريان تر محروميت ها و فضيلت هاي از دست رفته روستاييان و مردم درجه چندم کوچه و بازار است که حالا ديگر چشم و گوش هاي شان پر از آگاهي و اشتياق به آزادي و دگرگوني وضع موجود است. نوشتار به آذين در اين مجموعه ضمن آن که نشانگر و گوياي تأثيرپذيري و الگوبرداري از ادبيات رئاليستي است به منزله يکي از نخستين رويکردهاي ادبي در داستان نويسي ايران پذيرفتني و قابل تامل است. "دختر رعيت"(١٣٣١) يکي از اولين داستان هاي روستايي واقع نگرانه ادبيات فارسي است. رعيت شمالي احمد گل که دختر بزرگ اش در شهر، در خانه ارباب کلفتي مي کند، مي خواهد به ديدن اش برود. دختر کوچک اش را هم با خود مي برد. در مسير داستان، ما با غارت مردم توسط قواي روسي آشنا مي شويم و نيز فقر مصيبت بار مردم. احمد گل سرانجام بر اثر فشار استثمار ارباب ها به جنگل و نهضت جنگل مي پيوندد. تعدد و پهناي حوادث داستان به گونه اي است که نويسنده را ناگزير مي سازد در پرداختن به آنها از شگردهاي داستان نويسي روز جهان استفاده کند. مانند معرفي دقيق شخصيت ها، تداوم حضور آدم ها در بخش هاي مختلف داستان و ايجاد فضاي متناسب و گفت و گوها و... ماجراهاي "دختر رعيت" در دو بعد هم گستردگي مي يابند و هم ژرفا، يکي در بعد عيني و واقعيت هاي اجتماعي، ديگري در بعد حوادث تاريخي. اين داستان به مثابه يکي از اولين و مهم ترين دستاوردهاي تاريخ رمان نويسي فارسي قابل معرفي و شناسايي است. "نقش پرند"(١٣٣٤) مجموعه اي از قطعه ها و تمثيل هاي فلسفي-ادبي است که احاطه نويسنده به زبان فارسي را نشان مي دهد. در بيشتر اين قطعه ها، ضمن برجسته ساختن ادراک روحي و عواطف انساني، طبيعت و حرکت هاي زيبايي آفرين طبيعي در زندگي اين جهان تا حد تحسين و ستايش توصيف شده است. واژه ها و فضاهاي روايي آکنده از ذوق و سبک هاي شاعرانه کهن است. برخي از خاطره ها و تمثيل هاي "نقش پرند" مشحون از روحيه لذت جويي و تکاپو هاي زير پوستي انساني است که به تازگي با دستگاه عظيم فلسفي-انديشه گي نيچه آشنا شده است. "مهره مار"(١٣٤٤) مشتمل بر دوازده داستان کوتاه، برخي از داستان هاي اين مجموعه رمزي و تمثيلي و برخي واقع گرا هستند. "شهر خدا"(١٣٤٩) مجموعه اي است مشتمل بر خاطره هاي کودکي و افسانه هاي بازسازي شده که با نفي روابط و مناسبات مبتني بر عليت هاي زندگي امروز، در جستجوي کمال مطلوب انساني و اجتماعي اند. اگر چه وقايع، شخصيت ها و فضا ها و موقعيت هاي دراماتيک شده نوشته ها برگرفته از واقعيت هاي انسجام يافته و قراردادي افسانه ها و روايت هاي قديمي اند اما آکنده از مضمون ها و رويکردهاي اند با انديشه هاي فلسفي و تمرکزات روحاني که به شکل گريز ناپذيري به انسان و سرنوشت انساني مي انجامد. "از آن سوي ديوار"(١٣٥١) به ظاهر يک رمان عاشقانه است که روايت هاي آن در قالب نامه هاي يک دختر فرانسوي "يولاند" به يک پسر ايراني"مسعود" ترسيم مي شود. اين ظاهراً رمان عاشقانه، بي اغراق، يک اثر شگرف در زمينه ادبيات ضد جنگ است و هرگز در سطح بر هم زدن خاکستر ايام جواني نمي ماند. به آذين براي رد گم کردن خود در کار عشق، آن را با نام مستعار "دکتر هرمز ملک داد" چاپ کرده است. "منتخب داستان ها"(١٣٥١) برگزيده اي است از داستان هايي که پيش از اين در مجموعه هاي "پراکنده ١٣٢٣"، "به سوي مردم ١٣٢٧"، "دختر رعيت ١٣٣١"، "نقش پرند ١٣٣٥"، "مهره مار ١٣٣٤"، "سربسته ١٣٣٦" و "شهر خدا ١٣٤٩" به چاپ رسيده اند. در منتخب داستان ها، همه قدرت نويسندگي به آذين به نمايش گذاشته نشده است. به آذين در داستان هاي اين مجموعه و حجم قابل توجهي از آثار داستاني اش، خصيصه اي اجتماعي نگار و کمتر موشکاف دارد. برداشت هاي او از واقعيت، به مقدار زيادي بي واسطه و مطابق با اصل روي دادهاي بيروني است. بداهه و گريز از هنجارهاي مضموني و زباني در طبيعت داستان نويسي به آذين سهم مشخص و قابل التفاتي به خود اختصاص نمي دهند. آدم ها و فضا ها و حتي موقعيت هاي فرا داستاني حرکتي کمال جويانه دارند و همه چيز مصروف آگاهي بخشي مخاطب قرار مي گيرد. مخاطب در بيشتر داستان هاي به آذين تماشا گري در سکون قرار گرفته است، زيرا رويدادها، تشريحات شخصيتي و احساس هاي پنهان شده در بافت داستان ها نه چندان ناگهاني، که به تدريج بر او آوار مي شود و فرصتي به مخاطب براي به چالش کشيدن آن چه ساختار، بنيان و زبان داستان ها را تشکيل مي دهند، اختصاص داده نمي شود. در حقيقت چنين داستان هايي مطابق با يک تفکر و سلوک از قبل رقم خورده شده به نگارش در آمده اند و هدف اصلي شان شناسايي و تشريح متعبّدانه واقعيت هاي اجتماعي به مخاطب است و انگيزه هاي هنري داستان نويسي در نوبت هاي بعدي قرار مي گيرند. مجموعه داستان هاي "ما نگريم و خورشيد چهر"(١٣٦٩) در برگيرنده افسانه هايي است که به دنبال واقعي شدن اند. ساختار نثر وزبان به آذين اگر چه تازه و با طراوت نيست اما به دليل ريتم و آهنگ حرکت آفرين کلمات و نيز پيراستگي نحوي آن قابل تامل است. به آذين در اين مجموعه هفت قصه بسيار کوشيده است تا از داوري هاي ارزشي پيشين خود بپرهيزد. جان مايه داستان ها، حسرت گذشته و بهره گيري دقيق و منطقي از تجربيات انساني است. قصه هاي "بابا بزرگ" و "گل سرخ و گزر" از منطق روايتي و بافت زباني موجز و گيرا تري برخوردارند. "سايه هاي باغ"(١٣٧٧) مجموعه اي از دلواپسي ها، دغدغه ها و روياهاي آرمان خواهانه که شکل و شمايلي قصوي به خود گرفته اند. غلبه خاطره هاي فراموش شده از نوعي زندگي موسوم اجتماعي و فردي، گاه بر ساخت روايتي داستان سنگيني مي کند و گاه پتانسيل هاي بالقوه زبان و شخصيت پردازي ها رويايي را رقم مي زنند که آميخته اي از آرزوهاي سرخورده و واقعيت هاي بي رحم روزهاي سپري شده است و گاه نيز يک مشکل ساده و پيش پا افتاده جمعي چنان در کلاف ها و هزار تو هاي خرافي و سيطره هاي مستبدانه نظرها و اعمال نفوذ هاي شخصي، بزرگ و لاينحل جلوه مي کند که نويسنده-راوي مجبور مي شود، در آخر به انبوهي از پرسش هاي غير ضروري پاسخ دهد و اندک اندک سهم مخاطب داستان را با پرگوئي ها و تفصيل هاي مبتني بر رمانتيسم نوشتاري خود تصاحب کند. داستان بلند "مرگ سيمرغ" و چند قصه با عنوان "چال" و مجموعه داستان هاي "دو خواهر"، مادر خوانده" و "گويي چونان که در آينه شکسته" از ديگر آثار دست نوشته اوست که هنوز منتشر نشده اند.

 

+ نوشته شده در هفتم خرداد 1393ساعت توسط بهزادموسايي |

 

                                                                         فریده لاشایی اواخرعمر

بهزاد موسایی

«… آن همه خویشی که سراسرِ خانه را پُر می‌کردند، خانه‌یی را که بلشویک‌ها با اسب در آن می‌تاختند و قالی‌هایش صدای پایِ اسبان را خفه می‌کرد… آن همه، آن همه، در آفتابِ بندرانزلی با خانه‌های روشنِ اُخرایی و شن‌های نرمِ ابریشمی‌اش، دود شدند. انگار «شال» همه را بُرد. شاید هم خیالی بود خوش، چون صدا پیِ فهیمه خانم، به هنگامِ ریزش باران روی سفال‌های سرخِ رشت.

[سطرهای پایانی کتاب]

 

«فریده لاشایی» [متولد 1323- رشت - متوفي ششم اسفند ماه 1391]، نویسنده، نقاش و مترجم أثاري……. از «اواهریس»، «جیمز کروتس»، «واسیلی واسیلیکوس»، «ناتالیا گینزبورگ» و «برتولد برشت»، خاطرات دوران کودکی، دانشجویی، زندان و اقامت در خارج از کشور خود را در داستانی نیمه‌بلند، با نثری جذاب و شاعرانه به نگارش درآورده است.

«شال بامو» [عنوان گیلکی که ترجمه فارسی آن می‌شود «شغال آمد»]، در حقیقت اتوبیوگرافی و حدیث نفسِ صادقانه‌ی نویسنده است که زندگی‌اش را هم‌چون آینه‌ای در برابر ما قرار داده است، حتا ماجرای طلاق و زندانش را بیطرفانه، صمیمی و خاطره‌گونه برای ما باز می‌گوید و حتا آدم‌‌ها و شخصیّت‌های زندگی‌اش را با نام اصلی معرفی می‌کند و در واقع آدم‌ها و مکان‌ها، کاملاً حقیقی و واقعی هستند؛ چه در داخل و خارج و چه در خانه و زندان. خانم لاشایی در اثرش به هیچ عنوان پرده‌پوشی و پنهان‌کاری نمی‌کند. نوولت «فریده لاشایی» از زاویه‌ی دید خاصی پیروی نمی‌کند. هرگاه که اراده می‌کند به یاد گذشته می‌افتد و از دوران کودکی در رشت، دانشجویی در آلمان، فعالیت‌های سیاسی برادرش، فعالیّت‌های خودش در گروه‌های چپ، – که در دوران طاغوت زندان را هم در پی داشت- دوستی با هنرمندان و نویسندگان مطرح آن دوران مثل ناصر تقوایی و خانمش و سهراب سپهری و… و ضمن این‌که نویسنده در حال شرح سفرش به آمریکا همراه با دختر کودکش است، ماجراهای  گذشته را بازگویی می‌نماید. در واقع داستانی که از عناصر داستانی برخوردار باشد، در کار نیست و هر چه هست شرح آرزوهای دوران کودکی و جدایی‌ی خانواده‌اش از یکدیگر و آرزوهای فروخفته که به زندان می‌انجامد، و به دنبال پیروزی انقلاب، جدایی از همسر، و تلاش برای رفتن به خارج و آمریکا، نزد برادرش، و در آخر پشیمانی و حسرت و برگشت به کشور و… البته نویسنده، برای همه‌ی رویدادهای زندگی‌اش، علّت اساسی‌اش را بیان نمی‌کند و زیرکانه هیچ‌کس را مقصر تام نمی‌داند و خودش را هم از همه‌چیز مبرا می‌داند. همه در حال تبرئه قرار دارند و شاکی خصوصی وجود ندارد و نویسنده تنها به رؤیاهایی می‌اندیشد که «شال» [شغال] آمده و با خود برده است…

«فریده لاشایی» در بازگویی‌ی خاطراتش از هنر نقاشی‌اش در دو مورد سود می‌جوید: یکی «کولاژِ» صحنه‌های متفاوت زندگی‌اش با رویدادهای ایران و جهان و درهم آمیختن آن با همدیگر به گونه‌ای که گمان می‌کنی نویسنده در همه‌جا و همه‌ی حوادث حضور دارد؛ دوم پرداختن به جزئیاتی که خواننده از این همه ذکاوتِ نویسنده در شگفت می‌ماند، که چگونه توانسته از دل سال‌های گذشته، بیرون بکشد، حتا جملاتی که بعضی‌ها در دوران زندان و دانشگاه و دوران جنگ گفته‌اند، چه دوستان و آشنایان، و چه شخصیّت‌های مختلفِ سیاسی کشورهای دیگر، و جزئیاتِ مربوط به آن! و نیز جزئیات مربوط به دوران جنگ و سال‌های آغازین پس از انقلاب، گرچه نویسنده در رنگ‌آمیزیِ این همه حوادث زندگی، دو رنگ بیشتر نمی‌شناسد: سیاه و سفید، و در همدلی با رویدادها، به‌طور مشابه، واکنش نشان نمی‌دهد و گاهی از بی‌طرفی دور می‌ماند و اظهار سمپاتی او نسبت به بعضی از آدم‌ها و وقایع، عیان می‌شود!

با این همه، «شال بامو» قصه‌ای واقعی از یک زندگی است و یا به نوعی یادآوریِ خاطره‌های از یاد رفته، که تا آخرین لحظات عمر، رهایمان نمی‌کند! خاطره‌های ناتمام…

 

 

+ نوشته شده در هفتم خرداد 1393ساعت توسط بهزادموسايي |


كتاب "دماغ شاه " مجموعه داستان هاي  طنز محمد علي افراشته 

و" زندگي وآثار نمايشي ميرزا حسن خان ناصر " به كوشش بهزاد

موسايي را مي توانيد از فروشگاه نشر فرهنگ ايليا و غرفه ي اين

انتشارات در نمايشگاه بين المللي كتاب تهران بخواهيد .




دماغ


عنوان كتاب : دماغ شاه

نويسنده :محمد علي افراشته

به اهتمام وترجمه : بهزاد موسايي

نشر فرهنگ ايليا /1393  چاپ سوم


 دماغ شاه " عنوان مجموعه داستانی است از محمد علی افراشته شاعرو طنزپردازگیلانی که بعداز فوتش در سال ۱۳۳۸ ش/۱۹۵۹ م در بلغارستان منتشر شد. محمد علی افراشته پس از مهاجرت به     بلغارستان در صوفیه با نشریه فکاهی استرشل (زنبور قرمز) همکاری داشت ودر این هنگام با طنز پرداز بلغاری به نام "دیمتری بلا کونف " آ شنا شد . "دماغ شاه " حاصل چهارسال تجارب مهاجرت افراشته به بلغارستان است که پس از مرگ او به همین نام وبه کوشش دیمتری بلاکونف توسط انتشارات "رادوی رادین "درصوفیه منتشر شد .

این مجموعه بعد از گذشت پنجاه سال وبرای اولین بار به کوشش بهزاد موسایی در ۱۰۷صفحه  تو سط انتشارات فرهنگ ایلیا منتشرشد.                                                


mirzahasanxan

عنوان کتاب: زندگی و آثار نمایشی میرزا حسن خان ناصر

به اهتمام : بهزاد موسایی

نشر ایلیا/ ۱۳۹۰

خلاصه: کتاب زندگی و آثار نمایشی میرزا حسن خان ناصر، مجموعه‌ای‌ست از نخستین متن‌های نمایشی ِ اجرا شده در تئاتر گیلان، به ترجمه و اقتباس یکی از پیشگامان هنر نمایش، به همراه مقدمه‌ای در شرح زندگی و آثار او. در گیلان تا قبل از ۱۳۲۹ ه.ق تئاتر به شیوه امروزی وجود نداشت. نخستین کسی که این سوغات فرنگ را وارد گیلان کرد، میرزا حسن خان ناصر بود. این کتاب شامل پنج نمایشنامه با عناوین آشپز باغ عشرت، دو محجوب، مهدی خان را دعوت می کنم، بهار جاوید (دل افروز) و قوز بالا قوز (کلاه حصیری) است. همچنین عکس‌ها و اسنادی از تاریخچه‌ی تئاتر گیلان نیز در این کتاب موجود است.

+ نوشته شده در چهاردهم اردیبهشت 1393ساعت توسط بهزادموسايي |

کتاب مجموعه داستان ميني مال "سال هاي از دست رفته "بهزاد موسايي را از فروشگاه  نشر بوتيمار و  غرفه ی  این  انتشارات  در  نمایشگاه  بين  المللي كتاب تهران  بخواهید . 


                                                                     

+ نوشته شده در دهم اردیبهشت 1393ساعت توسط بهزادموسايي |

+ نوشته شده در دهم اردیبهشت 1393ساعت توسط بهزادموسايي |

بهزاد موسايي

در جستجوی مرد واقعی، نگاهی به رمان مردان در برابر زنان

شهرنوش پارسی پور/نشر شیرین، چاپ اول ۱۳۸۳/چاپ دوم ۱۳۸۴


« من چرا نباید حق داشته باشم جدی حرف بزنم؟ چون زنم؟ کله ام کوچکتر از کلۀ توست؟»

« منظوری نداشتم چیچینی.»

« چرا داشتی. تو هم مثل همۀ مردهای ایرانی هستی، نمی تونی قبول کنی که زن هم بتواند فکر کند. این در ذات توست.»

« باور کن اینطور نیست.»

« نه همین طور است. تقصیر خودتان هم نیست. شماها در طول تاریخ اینطور شدید.»

« کدام تاریخ؟ چرا یک شوخی را اینقدر بزرگ می کنی؟»

«شده اید دیگر. اینطورید دیگر. شما نیمی از دنیا را فراموش کردید، زندگی تان را روی آن نیم دیگر ساختید…ص۲۲۸

    «مردان در برابر زنان» سومین رمان پارسی پور بعد از سگ و زمستان بلند و طوبی و معنای شب است که به همراه مجموعه داستانش زنان بدون مردان در تابستان ۵۷ نوشته شده که زنان بدون مردان پس از یک بازبینی مجدد در سال ۶۸ منتشر شد و از آن دست داستانهایی است که فمینیست ها از خواندن آن بسیار لذت می برند. هر چند که هردو کتاب پیش از انقلاب نوشته شده اند اما پس از یکربع قرن هنوز چیزی از تازگی شان کم نشده و هنوز خواندنی است. به اعتقاد نگارنده این دو کتاب نقطۀ اوج داستان نویسی پارسی پور هستند.

DSCN2496

رمان سرگذشت راوی (احمد) و دوستان مجردش می باشد که در این میان دوستش حسین اهل مبارزه هم هست (پنج سال زندان رفته و در آخر هم کشته می شود) و در مجموع حلقۀ زنان مجرد جهانی جدای از عالم زنان دارند و تنها احمد است که با دو زن ارتباط دارد. شمسی که مطلقه است و دوفرزند دارد و صیغۀ موقت است و چیچینی دختر بیست ساله ای که مستقل از خانواده اش زندگی می کند، دانشجو است و دوست دختر احمد. این دوزن تا اواخر داستان از وجود هم اطلاعی ندارند و هرکدام جداگانه مزۀ عیش و نوش احمد هستند. در بخش های آخر داستان که زن ها بر اثر حادثه ای در خانۀ جدید احمد با همدیگر و حسین آشنا می شوند تحت تأثیر تفکرات انقلابی حسین قرار می گیرند و پس از کشته شدن حسین دیگر متحول می شوند و از حالت زن تک بعدی بیرون می آیند. هر دو احمد را رها کرده و از حالت کالای مصرفی جدا می شوند. چیچینی به آمریکا می رود و شمسی هم ساز جدایی می زند.

   آنچه در این رمان قابل تأمل است بینش مبارزه با نظام مردسالارانه است در حالیکه تغییر و تحولی که در زن ها بوجود می آید اولا از سوی یک مرد(به قول زن ها واقعی) است و از سوی دیگر دگرگونی شخصیت شمسی (که نمایندۀ زن کم سواد و مظلوم است) کمی غیرطبیعی به نظر می رسد. از طرفی احمد که در میان دوستانش به شخصی ترسو شناخته می شود با پرستاری از حسین زخمی در خانه اش و نیز حرکتی که در پایان داستان می کند(مشروب می خورد، به کلانتری می رود و خود را مخالف نظام معرفی می کند)خلاف این را نشان می دهد و این در حالی است که هر دو زن او را رها کرده و به راه خود رفته اند:

 

     «گفتم: اگر دلت می خواد بیا زن دائمی من بشو.

مدتی ساکت بود. بعد گفت: تو برای من خیلی جوانی.

از ته دل نگفته بودم. ساکت بودم و دیگر حرف نمی زد.» ص۲۹۳

 

   نمونه هایی از این مثال در این رمان کم نیست که نشان می دهد نویسنده مردها را دمدمی مزاج، تنوع طلب، بی صداقت، دورو، زیاده خواه، از خودراضی، متکبر، فرصت طلب، زبون و حسود معرفی می کند(در آثار بعدی هم دیدگاه نویسنده تغییر نمی کند) و از سوی دیگر با تصویری که از شمسی و چیچینی ارائه می دهد زنان را مخلوقاتی باهوش، منظم، پاکیزه، مظلوم دارای قدرت رهبری، مهربان، صبور، خوش سلیقه، مستقل و بی نیاز از مرد معرفی می کند و این در حالی است که در رمان مردان در برابر زنان شخصیت انفعالی هر دو زن و تأثیر گرفتنشان از حسین در تعارض و تناقض با دیدگاه اصلی نویسنده است.

   شهرنوش پارسی پور شاید از معدود نویسندگان زنی است که سعی می کند مدافع حقوق و آزادی زنان در نوشته هایش باشد. در رمان مردان در برابر زنان هر دو شخصیت زن مستقل از خانواده شان زندگی می کنند و به گفتۀ خودشان به جستجوی مرد واقعی هستند، مردی که مثل حسین نادر و کمیاب است و رابطه شان با احمد صرفن به معاملۀ پایاپای شبیه است و دوطرف تا وقتی به همدیگر احتیاج دارند سراغی می گیرند و در پایان وقتی زن ها پی به واقعیت وجودی خود می برند و فلسفۀ واقعی حیات را درک می کنند تغییر رابطه می دهند و متحول می شوند. شمسی در پایان پس از کشته شدن حسین و رفتن چیچینی به خارج در خانه اش درختی می کارد که کاملن شکلی نمادین دارد.

زنان-بدون-مردان

    در خاتمه یک نکته باقی می ماند و آن طراحی کتاب است که جلد و برگهایش سیاه و قهوه ای سوخته است با تصویر نویسنده بر روی آن برعکس زنان بدون مردان که جلد و اوراق سفید و کرم و بانشاط است. شهرنوش پارسی پور آنچه در دل دارد را به زیبایی بیان می کند و مخاطب را حیران به جا می گذارد.  

+ نوشته شده در چهارم اردیبهشت 1393ساعت توسط بهزادموسايي |

بهزادموسائی


رئالیسم انتقادی یا ادبیات مقاومت


نگاهی به از" ندارد تا دارا"،نوشته‌ی علی­ اشرف درویشیان چاپ اول/۱۳۷۵/نشر آنزان


 

    برگزیده‌­ی سی و چهار داستان کوتاه از درویشیان که سالهای آخر دهه‌ی چهل تا سال ۷۳ را دربرمی­­گیرد. این کتاب نمونه­ی کاملی از خط مشی داستان نویسی نویسنده در طی سه دهه است که تا امروز حدود سی مجموعه‌­ی داستان-پژوهش فرهنگی- داستان برای نوجوانان و رمان از ایشان منتشر شده است و بیش از هجده کتاب نویسنده نایاب است. کتابهایی که بعضاً به چاپ نوزدهم هم رسیده است. نمونه­ی آن کتاب صمدجاودانه شد است که توسط پنج ناشر به چاپ بیست و دو رسیده است که هم اکنون نیز نایاب است. شباهت های فراوانی بین درویشیان و بهرنگی وجود دارد چه در شیوه­ی زندگی و تفکر و چه در مضمون و فرم داستان نویسی که باعث می شود او را صمد روزگار ما خطاب کنیم.

بهزادموسائی و علی اشرف درویشیان 1386‎

بهزادموسائی و علی اشرف درویشیان کرج  1386‎

     نویسنده ای که به خاطر خط مشی فکری اش سالهای زیادی را در زندان­های رژیم گذشته بود و صمدوار مرد قلم و قدم بود. رمان سلول۱۸ و مجموعه داستان قصه های بند یادگار دوران مبارزه‌­ی ایشان است. این نویسنده­ی کرمانشاهی نویسنده­ی گمنامی نیست و بعضی از داستانهای کوتاه او مثل کاه، سه خم خسروی و ندارد به فرانسه ترجمه شده است و داستان موتور برق به زبان آلمانی و بعضی داستانهای دیگر به زبان کردی ترجمه شده است.

   آنچه که در برخورد اول با داستانهای درویشیان به چشم می خورد سبک رئالیستی نویسنده به لحاظ فرم و دیدگاه ناتورالیستی به لحاظ مضمون است. نگاه تلخ به جامعه و نیافتن هیچگونه روزنه­ی امیدی و سیاه و سفید دیدن آدمها و توصیف فقر و بدبختی بدون کورسوی خوشبختی و سرنوشت محتوم آدم‌ها که بر سرتاسر زندگی آنها حاکم است، روایتگر ظلم اجتماعی و بی عدالتی اقتصادی-سیاسی است که نویسنده در طی سه دهه با آن روبرو بوده است. البته قلم موشکافانه­ی درویشیان آنقدر تیز و تند و جذاب است که جای هیچ گونه بحثی را نمی گذارد. خواننده تا به پایان داستان‌ها پا به پای آدمها کشیده می شود و طعم تلخ زندگی را همچون زهری زیر زبان مزمزه می کند. از دیدن آن همه فاصله­ی طبقاتی و زجری که آدمهای تنها و بی پناه داستانها می کشند و به نظر می آید که بسیاری از آنها براساس واقعیات زندگی بوده و نویسنده آنها را از نزدیک لمس کرده و حتی نام پسرک اصلی داستان که حوادث را روایت می کند علی است. اما آنچه که رئالیسم تند اجتماعی را با خطر روبرو می کند یکسونگری و تکرار سرنوشتهای مشابه است که کم کم خواننده را زده می کند و او احساس می کند که اگر کتاب را نیمه تمام رها کند چیزی را از دست نخواهد داد و از طرف دیگر شعارزدگی است که در جاهایی داستانها را دچار مشکل می کند. مثلاً امروزه مناسبات و روابط روستایی به شدت تغییر کرده، ضمن آنکه زیرساخت های اجتماعی هم تا حدودی دچار تحولاتی شده که با هجوم تکنولوژی جدید و توسعه­ی نسبی کمی و کیفی در بسیاری از شهرها و روستاها دیگر اثری از زندگی و نابسامانی های گذشته بچشم نمی خورد. به عبارت دیگر به دشواری می توان تیپ آدمهای داستانهای درویشیان را پیدا کرد. به نظر می آید آن ها در دوره ای از زمانه آمده اند و رفته اند و دیگر نشانی از آن ها نیست. چهره‌­ی فقر دیگر به شکل گذشته دیده نمی شود و به نظر می آید دغدغه‌­ی آدمها در دنیای امروز بسیار متفاوتر از دیروز است و بدین لحاظ همه‌­ی داستانهای رئالیستی را می توان تنها در محدوده­‌ی خودشان و به شکل دوره ای نقد و بررسی کرد. ولی آثار درویشیان یک نکته‌­ی متمایز دارد که آن ها را در ادبیات معاصر ما از دیگران مشخص می کند و آن هم پیوندش با فرهنگ بومی و زادگاهش است و کاربرد واژه ها و اصطلاحات کردی در آثارش بشدت ملموس است. او به لحاظ جامعه شناختی و زبان شناختی فرهنگ بومی اش را آن چنان در داستان هایش عجین کرده است که به سادگی نمی توان آن ها را از تاروپود داستانهایش جدا کرد و اگر هم مؤفق به جداسازی شویم دیگر از اصل داستان‌ها چیزی نمی ماند.

   در ادبیات معاصر نویسندگان بومی­گرا کم نداشته­ایم حتی در همان خطه‌­ی کرمانشاه نویسندگانی مانند علی‌محمدافغانی و نیز منصوریاقوتی  داشته­ایم اما داستانهای درویشیان مهروامضای مخصوص به خودش را دارد و به جرأت می توان گفت که ماندگارتر و برجسته تر نیز هست.

 از ویژگی­های داستانهای درویشیان که در همه­ی کارهای نویسنده به چشم می خورد نثر اوست. نثری تلگرافی، دقیق، بدون هیچ توصیف اضافه، ریتم تند، اقتصاد کلمات و استفاده­ی کارکردی از واژگان و اصطلاحات بومی بطوریکه کمک بسیاری به پیشبرد ساختار و بدنه­‌ی داستان می­کنند:

     «مرد برفهای یخ­زده­ی اطراف جافی اش را پاک کرد. پاهای یخ­زده­اش را از میان کفش لاستیکی تیلش خورده بیرون آورد و انگشتان قرمز و لبوئی رنگش را مالید و در مشت فشرد. زن پارچه­ی روی صورت کودکش را به کناری زد. آهسته گونه های بی رنگش را نوازش کرد و گفت: روله­ی نازارم دالکه کت بمری» {ص۱۵۷-داستان انار}

    در این مقال متأسفانه جای آن نیست که نمونه های بیشتری از نثر این مجموعه داستان بیاوریم اما همین قدر می توانیم بگوئیم که همه­ی داستانها جذابیت خاص خودشان را دارند و خواندنی هستند مخصوصاً داستانهایی که راوی آنها نوجوان است و زندگی فقرزده و زمانه ی نکبت بار را مانند گزارشگری حرفه ای ظاهر می کند داستانهایی مانند: خانه­ی ما، بیالون، بَی، حمام، خرنفتی، یک روز و…

      ویژگی دیگر داستانهای درویشیان شرح مبارزه ی برخی از آدمها در دوران ستمشاهی و نحوه ی دستگیری ها و به زندان افتادن ها است. آدمهایی که از همه ی طبقات فرودست احتماعی هستند که در اثر اعتراض به نظام سلطه و درگیری های اجتماعی دستگیر و روانه ی زندان می شوند. در حقیقت ادبیاتی که می توان به آنها عنوان داستانهای مقاومت داد. داستانهایی که قهرمانان آن از فقر و بدبختی می نالند و پس از اعتراض زندانی و شکنجه می شوند. به همین دلیل است وقتی سالها از دوران مبارزه می گذرد و ادبیات مقاوت دیگر چیزی برای عرضه ندارد سوژه ها رنگ می بازند و در داستانهای تازه تر نویسنده چیز خاص و متفاوتی نمی توان یافت که درباره ی کار نویسنده به قضاوت نهایی بنشینیم. آیا نویسندگانی مثل درویشیان فقط گزارشگران رنج و ظلم رواشده بر زحمتکشان هستند و نویسنده ی متعلق به ادبیات کارگری یا پرولتاریا و به عبارت دیگر ادبیات سیاه و بدبینانه هستند؟ آیا جهان و انسان حرفهای دیگری برای گفتن ندارد؟


       نگارنده بر این باور است که ادبیات امروز باید به راهی نو و طرحی نو بیندیشد و نویسندگان توانایی مثل درویشیان با قلم جذاب و پرکشش خود می توانند خیل عظیمی از خوانندگان را با خود در جاده­های نرفته ی ادبیات همسفر کنند و نام خود را برای همیشه بر پیشانی داستان معاصر ثبت کنند. شاهد گفتار ما داستان شبح است که نویسنده در شهریور۶۵ آنرا نوشته و در سطرهایی از آن می گوید:

     «من فکر می کنم که نویسنده این حق را ندارد که خواننده اش را شوکه کند. شما تصویرگری بسیار بدبین هستید. درست است که ما امروزه دچار یأس و کابوس شده ایم. درست است که به صورت اشباح پریشان درآمده ایم. اما آنسوی سکه ی زندگی را هم باید تصویر کرد. شما در این داستان تصویرگر بعد نازیبا و ناتورالیستی زندگی هستید. اما آیا زندگی یک بعدی است؟

{داستان شبح-ص۳۱۲}    

+ نوشته شده در دوازدهم فروردین 1393ساعت توسط بهزادموسايي |

 

زنده ياد عليشاه مولوي و بهزاد موسايي سد مارون پائيز 1391


عليشاه مولوي شاعر آرمان ها و حرمان ها



**فوت: ساعت 5 بامداد   15 اسفند ماه   1392

**بر اثر سكته مغزي  در بيمارستان فيروزگر  تهران



بخشی از مرثیه ی علیشاه مولوی برای هوشنگ گلشیری:

 
بالای تاول تازه ی خاک
باد می گوید:
 - او دوست نداشت پشت به شمال بخوابد
- بگو گل های گلایل ، گل های گورستان ، گل های بیمارستان
- گل های گلایل ، عادت عمومی
- او از عادات عمومی بیزار بود
- اصلا ً قبل از رسیدن به سردخانه رفته بود
- و دیگر نیازی به ساعت ، سوئیچ ، کلید ، کیف
شماره های تلفن و شناسنامه نداشت
 - و انگار که از چراغ قرمز گذشته باشد
 شناسنامه اش را سوراخ کرده اند

 دیدی تیراژ تشییع کنندگان مرا و
- عده ی مشتریان گیشه ی فردین را …
 

علیشاه مولوی  در ۲۲ دی ماه ۱۳۳۱ در مینکوه آغاجاری خوزستان و در یک خانوادهٔ کارگری با منشا روستایی متولد شد، مولوی در سال ۱۳۴۵ با جریان‌های سیاسی و سیاست آشنا شد و دو سال بعد همزمان با تحصیل در رشتهٔ ادبيات فارسي  به صورت جدی به فعالیت‌های سیاسی و هنری مانند تاتر، سینما و فعالیت‌های ورزشی پرداخت. از مولوی آثاري  در مجلات آدینه، دنیای سخن، کارنامه، بایا، نافه، کلک، گوهران، پابریک و ارمغان فرهنگی و تجربه و برخی روزنامه‌ها به چاپ رسیده است. او در سال‌های پس از انقلاب به منظور اعتراض به سانسور با وجود پیشنهاد ناشران مختلفی مانند چشمه، نگاه، بوتیمار و... از سپردن شعرهایش به ممیزی در هر شکل خودداری کرده و به مراقبه شخصی از خود و شعرش با دغدغه استقلال در شعر و شخصیت‌اش پرداخته است. علیشاه مولوی از سال ۱۳۵۶ فعالیت حرفه ای خود را با چاپ شعر در نشریات دانشجویی شروع کرد و به سال ۱۳۵۷ نخستین کتاب او درآمد؛ ارمان خواهي وارمان گرايي از مهمترين ويژگي هاي سرودهاي اوست . مجموعه داستان (شهید سوم ) به همت انتشارات پیوند. در همان روزها (نشانه ها ی زمینی) دفتری به شعر از او بود که نشر (توس) روانه ی بازار کرد.  یک سال بعد مجموعه ی (بهار تا زمستان ۵۸) در انتشارات (میشا) چاپ شد چندی بعد شعرهای (آوازهای بی آغاز) توسط مؤسسه ی (یاشار) منتشر شد. (خلق نامه) اثری منظوم از مولوی در وزن شاهنامه بود که باز هم به کوشش نشر (یاشار) در آمد.   علیشاه مولوی به مدت سه سال بخش شعر ماهنامه ی (نافه) را چرخاند ودر کنار سردبیری دو مجله ی صنعتی (اصتثنا) و (اتاق بازرگانی) دبیر سرویس شعر فصلنامه ی تخصصی (گوهران) و ماه نامه فرهنگي خبري اجتماعي "دال " بود. پس از سال ها سکوت دفتر تازه ای به صورت زير زميني با عنوان   " کاملن خصوصی برای آگاهی عموم"درسال 1391 منتشركرد .

سوگ وار درد انسان وسوگ وار درد خويش /از شكاف چشماني بي باور/ به اين گسترده ي ملون مي نگرم / به جهش فواره برآينه ي بركه / لاژورد در پرده ي ابر / به بازي  لا قيد پرنده ي گمنام .‌( احسان طبري . ازميان ريگ ها و الماس ها ).

آثارمنتشره :

- نشانه‌های زمینی، دفتر شعر، ناشر واحد پخش نشر طوس، بانام مستعار علی مولوی

- شهید سوم، شعر داستات، نشر پیوند، با نام مستعار علی مولوی

- آوازهای آغاز، دفتر شعر، نشر یاشار، نام مستعار ع مولوی

- بهار تا زمستان ۵۸، دفتر شعر، انتشارات یاشار، با نام مستعار بهار آقا

- از خلق به امپریالیزم، دفتر شعر، انتشارات یاشار، با نام مستعار بهار آقا

- خلق‌نامه، دفتر شعر، انتشارات یاشار، با نام مستعار بهار آقا

- کاملن خصوصی برای آگاهی عموم، دفتر شعر، نشر ناکجا، پاریس                                       

عکس: تشییع پیکر علیشاه مولوی - شاعر











+ نوشته شده در چهاردهم اسفند 1392ساعت توسط بهزادموسايي |


كتاب جديد من منتشرشد:
                                                 سالهاي از دست رفته
                                                                         مجموعه داستان ميني مال (داستانك )
                                                                        انتشارات موسسه بوتيمار  1392 

+ نوشته شده در بیست و ششم بهمن 1392ساعت توسط بهزادموسايي |

بهزاد موسایی

 

در معرفی مجموعه شعر «شب، نقاب عمومی است» - شمس لنگرودی

انتشارات نگاه/چاپ اول/تابستان۹۰  

 «شعر

خواب های من است

که در بیداری بر من می گذرد

و دسته گلی به پای شما فرو می ریزد.»{شعر۱۹-ص۲۹}

    پس از چند مجموعه همچون «قصیدۀ لبخند چاک چاک»، «پنجاه و سه ترانۀ عاشقانه»،«باغبان جهنم» و «ملاح خیابان ها» حالا دیگر نام شمس لنگرودیآنقدر در شعر معاصر جاافتاده که می توان او را جایگزینی برای بزرگان شعر دانست. شاعری متعلق به نسل دوم پس از نیما که بیش از چهار دهه از شعر و شاعریش می گذرد، هرچند که در دهۀ شصت رخ نمود اما دیگر دچار نوسان نشد و اگر از شاملوی بزرگ هم تأثیراتی در کارهایش مشاهده می شود خیلی زود از آن رها شده و بانیِ نوعی شعر ناب شد با تصویرهای تروتازه و مخصوص به خود تا جایی که او هم مانند سیدعلی صالحی با شعرهای گفتاریش شاعران جوان بسیاری را تحت تأثیر خودش قرار داد بطوریکه حالا دیگر می توان شعرهای زیادی را مثال زد که تحت تأثیر شمس و کارهای ایشان بوده.

ShamsLangroodi

بهزاد موسایی و شمس لنگرودی-سد مارون۱۳۹۱

اما در مجموعۀ «شب، نقاب عمومی است» تغییراتی در ساختار و شکل می بینیم که انتظار ما را آنگونه که باید نسبت به کارهای قبلی شاعر برآورده نمی کند. شاید توقع مخاطب معاصر هم از شعر خیلی بالا رفته باشد یا آنقدر شعر قوی دیده و خوانده که به سختی می توان اشتهای تحریک شده ی او را فرونشاند. از طرف دیگر، هنوز هم می توان ردپایی از تحت تأثیر بودن «شاملو» را در بعضی شعرهای این دفتر به چشم دید. حتی عنوان کتاب که شعر معروف شاملو را به یاد می آورد (اگر که زیباست شب، برای که زیباست شب) یا شعر دیگرش (شب اعترافی طولانی ست). بهتر است شعر شمس را هم بخوانیم پس از یادآوری شعرهای شاملو:

      «شب

       نقاب عمومی ست

      بیدار باش بی حاصل سیاره ها.

      شب

     نقاب عمومی ست

    بر چهره هایی که روز به پاره پوستی پوشیده بود.» {شعر۱۵-ص۲۳}

 

نکته ای که می توان در آن کمی تأمل کرد کوتاه شدن شعرهای شمس تا حد شعرک و هایکو است که متأسفانه به گمان نگارنده در شأن شعر والای پیشین شاعر نیست. شمس به نوعی آسان گیری و سهل پسندی عجیبی رسیده که به عظمت کار او لطمه می زند. بعضی از شعرهای او فقط امضای شمس را پای خود دارد وگرنه قدرت استعاری و تصویری شاعر در آن دیده نمی شود.

      «آیا زمان

      زنجیره ای از حباب است

      بر آب بی ثمری

    که نامش دنیاست. {شعر۱۳}

 

     «پیامبر کوچکی از برفم

      آب می شوم

     که بشارتم را دریابید.» {شعر۲۰}

 

    «سخنی بگو برف!/آن که پس از تو از تو سخن می گوید/آب نام اوست.» {شعر۶۰}

 

    «اهرام ثلاثه ی مصرند/روزنامه ها/ که بردگان دام های روزمره بنا می کنند.» {شعر۷۰}

 

   «این موسیقی/ می افتد از دهان/ اگر تو نخوانی.» {شعر۹۵}

 

   «این همه از تاریکی بد نگوئید/شما که فروش چراغتان/ به لطف همین تاریکی ست.» {شعر۱۱۰}

 

 توضیح این که شعرها نامگذاری نشده اند و تنها شماره دارند. کتاب مجموعه ای از ۱۲۳شعر کوتاه، کوتاهِ کوتاه و گاهی کوتاهِ کوتاهِ کوتاه، است که شعرها تقریباً بطور موضوعی پشت سر هم آمده اند. در ابتدا شعرهای دوازده گانۀ «ست» و بعد موضوعات «زمان»، «شب»، «برف»، «گلسرخ»، «موسیقی»، «رودخانه» و… و هرگاه شعر به بیان فلسفی نزدیک می شود از زیبایی تخیل دور می شود و ما هم باورمان نمی شود که این شعرها را شمس سروده است:

 

      «به بچه دروغ گفتن خطاست/آنان بزرگ می شوند/دروغ های بزرگتری می گویند/و دروغ شما آشکار می شود/ به بچه دروغ گفتن خطاست.» {شعر۱۰۶-ص۱۱۷}

 

  اما وقتی شاعر به زبان اصلی خودش برمی گردد می شود شمس تابان لنگرود:

     «من خواب خارخارِ زنی را می بینم/ که یکشبه پیر می شود/ در مژه هایم راه می رود/ و باقی زندگی را در من می جوید.» {شعر۱۹-ص۲۹}

     شمس با مجموعۀ درمهتابی دنیا شمسی در شعر امروز شد و با مجموعه های دیگرش شعاع تابش خود را فراتر از محیط دایرۀ شعر پرتاب کرد و برد شگفت آور شعرش از شمال به مرزهای چهار سوی میهن رسید و حالا این مجموعه نقابی شده است  بر پرتو انوار شعرش هرچند که شاعر آنقدرها دفترهای شعر جذاب دارد که اطمینان دارم ما را وا می دارد تا رویمان را به طرف دیگر شب بچرخانیم و با این شعر او همصدا شویم:

       «آنقدر به تو نزدیک بودم/ که تو را ندیدم/ در تاریکی خود، به تو لبخند می زنم/ شکرانۀ روزهائی/ که کنار تو/ راه رفته ام.» {شعر۸۸-ص۹۸}

 

+ نوشته شده در شانزدهم بهمن 1392ساعت توسط بهزادموسايي |

 

 بهزاد موسايي

شاعری با شعرهای همیشه جوان، درنگی بر کتابِ در جنگ باد

برگزیده ی آثار نصرت رحمانی(۱۳۷۹-۱۳۰۸)، چاپ اول-انتشارات بزرگمهر-۱۳۶۹

 

 

«زندگی بازی ست

ما خود صحنه می سازیم تا بازیگر بازیچه های خویش باشیم

وای زین درد روان فرسای

من بازیگر بازیچه های دیگران بودم

گرچه می دانستم این افسانه را از پیش

زندگی بازی ست!

شعرِ زندگی ص۱۷۳»

 

در جنگ باد گزیدۀ اشعار از مجموعه های پیشین شاعر است به نامهای «کوچ»، «کویر»، «ترمه»، «میعاد در لجن»، «حریق باد» و «پیاله دور دگر زد». نصرت رحمانی بعدها تا پیش از مرگش در ۲۷خرداد۷۹، دو مجموعه ی دیگر به نامهای «شمشیر معشوقه ی قلم» و «آوازی در فرجام»هم منتشر کرد البته یک اثر داستانی حدیث نفس هم به نام «مردی که در غبار گم شد»(چاپ در دهه ی ۴۰) از وی به یادگار مانده است. شاعری با ده کتاب، اما همین حجم کم کافیست تا نام نصرت رحمانی را بعنوان یکی از بزرگترین شاعران معاصر از نسل اول پس از نیمایوشیج به شمار آوریم.

Nosrat83

نصرت رحمانی و بهزاد موسائی-رشت۱۳۷۳‎

     رحمانی سمبل شعر «رمانتیسم اجتماعی» است و به نوعی نمایندۀ جوانان عاصی و سرخوردۀ زمانۀ  خود، که با اشعار موزون، پرخاشگر، تلخ اما واقعگرایانه اش از رؤیاها و آرزوهای نسلی می گفت که در دهه ی سی و چهل شکست اجتماعی را پذیرفته بودند. رحمانی در زندگیش شاعرتر از شعرهایش بود. بسیاری از شبهای عمرش در پرسه های خیابانی و روزها در کوچه های جنوب شهر گذشت و کنار اقشار متوسط به پایین جامعه زندگیش را به سرآورد. شخصیتی جسور، عصبی، پرخاشگر و ناسازگار داشت درست مانند جوانان همدوره اش و شعرش هم آینۀ تمام نمای کاراکترش بود:

من شاعر حریق در بادم

با باد عشق ورزیده ام

در جنگ باد زره از تن دریده ام

جنگ باد ص۵۱

    نصرت رحمانی یادآور نسل جوان عاصیِ داستانهای «اسکات فیتز جرالد» و «ج.دی.سلینجر» است. جوان وازده ای که در کوچه و کافه و کاباره و خیابان، هستی خویش را تباه شده می بیند و برعلیه نظام موجود می شورد. بی جهت نیست که شعر نیمائی به لحاظ اجتماعی با شعر نصرت رحمانی ورد زبان مردم کوچه و بازار می شود. استفادۀ شاعر از واژگان عامیانه و فرهنگ عامۀ مردم آنهم به شکل غنائی تا پیش از او نظیر نداشته است:

تُف! در فضای تیره کمی چرخ می خورد

روی پیاده روی سمنتی، شلاپ…

از کوچه عابری که می گذرد نعره می کشد:

-ای خوار ک… مواظب باش

شعر ناتمام ص۱۵۲

    بی شک نصرت رحمانی تصویرگر ماهر جنوب شهر و آدمهایش بود. او شاعر اعماق اجتماعی زشت و کثیف و تباه شده بود. شاعر کوچه های گل آلود و سقاخانه های دخیل بسته، شاعر فقر و خیانت و جنایت نسل منقرض دوران خودش که مایاکوفسکی وار در کافه ها و خیابانها برایشان شعر می سرود:

چاقو

شاید که فکر می کند:

-ای کاش

دستان قاتلی،

شوریِ خون داغ قلب زنی را

بر سرد تیغه ی بی رحم می چشاند

آه…،چاقو

شعرِ چاقو ص۹۲

 

 

چهار تاول چرکین

                      بدوز بر قلبت

چهار جیب بزرگ

                    بدوز بر کفنت

ز لاشه ام بگذر

که من ز دودمان منقرض اشک و خون و یخ هستم

چو سنگواره ی ماموت

شعر تاول۷ ص۸۰

      رحمانی شاعر پلیدی ها، جرم ها، اعتیاد و زشتی های اجتماع و خشونت زندگی و زمانۀ خود است. ابائی هم نداشت که اینهمه بدبختی را رودررو شود و لمسی از تجربه ی آنان داشته باشد.

     نصرت رحمانی (در کنار اسماعیل شاهرودی) تنها شاعری است که نیمایوشیج بر کتابهایشان مقدمه نوشته است چرا آنان به تشخص زبان خودشان دست پیدا کرده بودند و جالب آنکه زبان هر دویشان به فرهنگ کوچه برمی گشت و در زندگی شخصی نیز «نصرت» سالها درگیر دیو اعتیاد بود و «شاهرودی» کارش به جنون و دارالمجانین کشیده شد. دو شاعر از بطن واقعیِ اجتماعی تباه شده! اجتماعی که در غل و زنجیر قفل شده است؛ اما رحمانی پس از این از پلشتی و اسارت جامعه می گوید و در جستجوی راه نجاتی برای آن:

 

راستی! واسطه ها هم گاهی حق دارند

رمز آزادی در چنبر هر زنجیری ست

قفل هم امیدی ست

قفل یعنی که: کلیدی هست

قفل یعنی که: کلید

میعاد در لجن-ص۱۴۱

رحمانی واژه های پیش پا افتاده را با استفاده از وزن، به شکل زیبائی بکار می گیرد بطوریکه آنها را از حالت معمولی در می آورد و به آنها اعتبار می بخشد، مانند همین قفل و کلید که مثالش آمد. نمونه ی دیگر:

تصمیم

ها…، آها

آب دهان بی مزه را جمع می کنم

اَخ…تُف!

هم شهر زشت می شود

هم سد معبر است.

در این میان کدام گره باز می شود.

 از روح ما و من

یک مشت خون دلمه بسته ی بدبو

یک توده استخوان که کم از ُتف نیست؟

میعاد در لجن ص۱۵۱

    در میان کارهای رحمانی میعاد در لجن جایگاه ویژه ای دارد و به گمان نگارنده نقطه ی اوج شاعر است. از همان عنوان کتاب می توان دریافت که از گرفتاری جامعه ی در لجن مانده می گوید و با نسل خودش که در پلیدی و پلشتیِ لجن وار اسیر است در اعماق این سیاهی ها و زباله ها میعاد می گذارد:

گفتم:

-کنام (شیر) لجن زار نیست، نیست!

خط است و خال، گذرگاه کرم هاست

اینجا نه کشت گاه عشق و غرور است

میعادگاه زشتی و پستی ست.

از هم گریختیم

بر خط سرنوشت

خونابه ریختیم

ما…،هر دو باختیم

صص۱۶۱-۱۶۰-میعاد در لجن

 

 رحمانی در مجموعه های«کوچ»، «کویر» و «ترمه»به چهارپاره گرایش داشته و از مجموعه ی ترمه به شعر نیمائی بیشتر روی می آورد البته با حفظ وزن کلاسیک، هرچند نصرت در بیشتر چهارپاره هایش زبان کوچه و بازار را هم فراموش نمی کند و به همان قدرت کارهای دیگرش آنرا ارائه می دهد که پیش از آن کمتر نظیر داشته است(در شعرهای فرخی یزدی، پروین اعتصامی و ایرج میرزا). استفاده از واژه های عامه و زبان بومی در شعرهای شخصی نیما هم وجود داشته با این تفاوت که نیما از آن واژه ها و تعابیر به شکلی نمادین استفاده می کرد اما نصرت از کلمات دم دستی و معمولی به همان شکل واقعگرایانه اش سود می برد:

کهنگی زد گره بر محجر تو؟

اختر، آن دختر مشکین گیسو

چادر آبی خال خالی داشت

رخت می شست همیشه لب جو

بخت او باز شد آخر یا نه؟

پسر مشدی حسن او را برد؟

جادوی صغری بگم کاری کرد

یا گره بر گره ی دیگر خورد؟

«سقاخانه»از اولین مجموعه اش «کوچ»

     در پایان لازم است به نکته ای کمتر گفته شده اشاره کنم و آنهم جوانیِ شعر نصرت است تا آخر عمر! چرا تا هنگامیکه مرگ شاعر را دربرگرفت صدای جوانیش را داشت و در جستجوی نسل خودش؛ همانطور که در مقدمه ی برگزیده ی اشعار «در جنگ باد» نوشته است:

«توده ی شعرخوان همیشه جوانان بوده اند. یک شاعر اگر جان جوان نداشته باشد آنها او را در یک حرکت سریع در پیچ و خم گردنه های راه جا خواهند گذاشت…..به این دلیل که گاه گفته ام: در جدول زندگی جائی برای شاعر پیر وجود ندارد پس اگر در پیری جوانی کرده باشیم چندان خود را سزاوار ملامت نباید بدانیم»

و بدین ترتیب، شعر نصرت رحمانی در ادبیات معاصر ما همیشه جوان و عاصی خواهد ماند. او شاعری با شعرهای همیشه جوان است…

+ نوشته شده در هفدهم دی 1392ساعت توسط بهزادموسايي |

 به مناسبت 5 دي 1386 ششمين سالمرگ  اكبر رادي نمايشنامه نويس شهير گيلاني .


دو نامه منتشر نشده اکبر رادی به بهزاد موسایی به بهانه یاد کرد آن بزرک


از راست : زنده ياد اكبر رادي . بهزاد موسايي . قاسم كشكولي تهران 1384


+ نوشته شده درششم دي 1392 ساعت توسط بهزادموسايي | یک نظر

+ نوشته شده در ششم دی 1392ساعت توسط بهزادموسايي |


بهزاد موسايي

 

 

نگاهی به نمایشنامۀ  "خانمچه و مهتابی "نوشتۀ اکبر رادی، به مناسبت ششمین سالگر د درگذشتش، نشر آگرا-چاپ اول-۱۳۸۲-۱۰۲ص

بهزاد موسائی و اکبر رادی

بهزاد موسایی و اکبر رادی /  تهران ۱۳۸۴

 

 

 مزار اکبر رادی

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

نوشتن راجع به اکبر رادی و کارهایش وقتی که نیست تأثربرانگیز است. بی نهایت حیف می آید برای کسی مطلبی بنویسی و او نباشد که نظرت را بخواند، آنهم کسی که بی شک یکی از پنج درام نویس عصر جدید

مزار اکبر رادی

ماست. با تجربۀ بیش از چهار دهه نوشتن و بیش از بیست نمایشنامه(به جز داستانها و مجموعۀ مقالات) که گنجینۀ ارزشمندی برای تئاتر ما به شمار می رود.

        رسم بر این است که اجرای یک نمایشنامه را ببینیم تا بتوانیم دربارۀ آن بنویسیم. اصولاً یک متن نمایشی خارج از اجرا محلی از اعراب ندارد، اما در اینجا قضیه فرق می کند. کارهای رادی را ابتدا باید خواند و بعد اجرای آنرا دید چرا که بی گمان این متن نمایشنامۀ رادی است که به اجرای آن تشخّص می دهد. برعکس خیلِ نمایشنامه نویسانی که اجراهای خوب و درخشان نامشان را بر سر زبانها می اندازد بی آنکه در واقع دارای متن درخشانی باشند.

      مهمترین عنصر متن های اکبر رادی زبان و گویش هائی است که بکار می گیرد. شخصیت پردازی، نقطۀ اوج، همدلی، ترحم، نفرت، شفقت و رمزگشائی درام همه از دل همین زبان بیرون می آید و چه بسا به فضاسازیِ نمایش هم کمک می کند. رادی در دیالوگ و مونولوگ و کارکرد رفتاری زبان چیره دست است به گونه ای که بی تردید بر روی صحنه همه چیز را تحت الشعاع خود قرار می دهد. نمونه ای از زبان متن خانمچه و مهتابی:

گلین: اگه نشسته بودی توی این گاودونی واسه خودت وصله می کردی و بعدش یهو اون کله سیاه قلمبه رُ دیده بودی که از لای جرز دیوار بیرون زده و دلت هری می ریخت تو، اینجوری مث ابن زیاد نمی اومدی سرم.

       آموتی: بعله! می رفتم خلای مردمُ خالی می کردم که دودسّی بریزم به پای تو سرخاب سفیداب کنی بمالی به لُپت.

       گلین: نخیر! (با تنفر و تحقیر پشت می کند) ملواری کن بریز تو لنگ اختر خانم جونت!

       آموتی: دِ کاشکی یه موی اختره تو تن تو بود.(ص۴۹)

 

رادی مسلط به زبان خودش است آنقدر که مونولوگ خانجون (پیرزن ۸۸ساله) که در نمایشنامه بیش از ۸ صفحه است و خواننده یا شنونده به هیچ روی از این تک گوئی های طولانی نه تنها خسته نمی شود بلکه مات و حیرانِ سیالیت زبان رادی می شود. نمونه اش مونولوگی ست که در قسمت های پایانی کتاب می آید. در این تک گوئی خانجون که مجموعه ای از چند شخصیت است(ماهرو-گلین-لیلا و خانجون) سر قبر شوهرش رفته و با او گفتگو می کند و به سبک جریان سیال ذهن در عوالم بی زمان و مکان، از زبان همۀ شخصیت های چهارگانه اش، سخن می گوید. زبان قوی و قلم سحرانگیز رادی یکی از ماندگارترین مونولوگ های درام معاصر را به صحنه می آورد که یادآور تک گوئیِ «مالی بلوم» در رمان «اولیس» جمیز جویس است که در ۴۰ صفحه بار پایانی رمان را به دوش می کشد. نکتۀ جالب اینجاست که رادی زیرکانه در بخش هائی از گفتگوهای خانجون اشاراتی به تکه هائی از داستانهای صادق هدایت، سیمین دانشور، ساعدی و …دارد. خالی از لطف نیست اگر تکه ای از آغاز این مونولوگ را در اینجا بیاوریم:

خانجون: گفتم سشت پا عقربک میشه جونم، قبرسّونم مار و مور داره، بالاخره چی؟ یکی باید باشه چک و چونه تُ ببنده، یکی سکه بذاره رو چشات که واز نمونه به دنیا، یکی هم خرمائی، حلوائی، این چیا. (روی سنگ قبر گلاب می پاشد) گفتی برو. تو فقط برو. راسّه دیوار و همچی یه چشی. جوری باهاس بری که اگه سرتو بالا کنی، قُمپُزه! بعله، یه قواره اطلسی با یه کله قند و یه خورده ای چس وپس و دیگه هیچی. میگه قمپزه! نه جونم، شما گهِ اونجا رُ خالی کن، منم با یه تاس پنجه میشینم سر قبر آقا بو عطرشم میاد. فقط یه خال هندی! (تو آینه به پیشانی ش خال می گذارد و می خواند) عاشق شده ای چرا کلوخ میندازی؟….برگرد نگا کن…اونوقت خانباجیم زد به سینه ش و گفت: الهی گلین نسلت بیفته! ص۸۷ 

خانجون که حالا در خانۀ سالمندان سعادت آباد کنار پرستارش سارا است، هرگز بچه دار نشده و او را خواهرزاده هایش به خانۀ آفتاب سعادت آباد آورده اند. رادی چنان فضائی از خانۀ سالمندان ترسیم می کند که آنرا به شکلی کاملن واقعی لمس می کنیم و مطمئن می شویم که خانۀ آفتاب حقیقی است و وجود خارجی دارد. پس از آن دیالوگ خانجون با پرستارش سارا را داریم در دو سه صفحه و آنوقت باز مونولوگ خانجون که صفحات پایانی کتاب است و آنهم طولانی و در ۶صفحه. استادی رادی در نوشتن دیالوگ ها و مونولوگ هانشان می دهد که اگر رادی رمان نویس می شد(ایشان تنها یک مجموعه داستان بنام «جاده» چاپ ۱۳۴۹ دارند) یکی از مؤفق ترین های این حوزه بود چون کمتر کسی می تواند چنین تسلطی بر دیالوگ نویسی داشته باشد.

 

       اینهم بخشی از مونولوگ پایانی:

خانجون:  شیر بی شکر، پوزۀ بی نمک! بعد با اون ماسماسک راه بیفتم دورِ اتاق بعد موهامُ آبشونه کنم بعد واسه دندونم برم کیلینیک (ماسک را پائین می کشد. نگران) اما اگه این دردِ منو بتابونه، توی اون اتوبوسای دو کوپه و ماشینای آتشنشانی…چطوری می تونم از خط عابر پیاده عبور کنم؟ شیشۀ عینک منم که شکسه و خیابونم که غلغله. همه دارن به یه سمتی می دوئن و هیشکی نیست جوابتو بده. فقط یه زنه ای توی چادر مشکی نشسته زیر چراغ قرمز و یه دختربچۀ چرتی، چلسکیده عین دوک. می رم جلو و یه سکه میندازم توی تاس پنجه و می گم: گلین باجی! تو می دونی کلینیک کدوم ورِ؟ ص۹۷ 

 

اکبر رادی،  بهزاد موسائی و قاسم کشکولی / تهران 1384اکبر رادی، قاسم کشکولی و بهزاد موسائی

     با این نمونه هائی که از نمایشنامه آورده شد هرچند طولانی اما برای نشان دادن قدرت مسحورکنندۀ قلم رادی بسیار ناچیز است. با تصویری که نویسنده از خانمچه و چهار بعد شخصیت دیگرش بدست می دهد و همۀ اینها در بخشی از نمایشنامه یکی می شوند و زن در حضور عالیجناب گردن زده می شود شاید خیلی به مذاق فمینیست ها خوش بیاید، و نیز برخوردی که شوهران آنها (شارل، آموتی و سامان) با این زنها دارند، نویسنده خواسته است از زن بعنوان ضعیفه ای مظلوم دفاع کند و خانمچه که در حقیقت ماری است که خانجون زاییده(این بسیار نمادین است) و این همه نشان از این دارد که رادی چقدر در کارش دقیق است و در حوزۀ نمایشنامه نویسی بسیار مسلط.

 

      اگر نوشتن چنین یادداشتی باعث شود که دوباره مخاطبانِ رادی به سراغ آثارش بروند و گاهی نیز به اجرای یکی از آنها همت گمارند ما دین خود را تا حدودی ادا کرده ایم. رادی نباید فراموش شود. او آثارش را به امانت نزد ما گذاشت و رفت تا گاهگاهی یادش کنیم. آیا ادبیات نمایشیِ ما به این سادگی دیگر کسی چون اکبر رادی را خواهد دید؟ گمان نمی کنم. شاید پس از قرنی روح او در جان یکی از پیروانش حلول کند و به صحنۀ آبی نمایش بازگردد. با امید اینکه روزی همۀ آثار نمایشی رادی امکان اجرا پیدا کند و حالا که همه جا سخن از تولید ملی و کار ایرانی است در ادبیات معاصر خودمان هم به این نکته توجه کنیم و سعی کنیم نمایش های رادی را بعنوان سرمایۀ ملی تأتر کشورمان حفظ و نگهداری کرده و اجراهای طولانی و دراز مدت از آنها در چهارگوشۀ سرزمینمان داشته باشیم. اکبر رادی فقط متعلق به گیلان نیست او به همۀ این سرزمین تعلق دارد. اکبر رادی را بیش از اینها دریابیم.

 

+ نوشته شده در ششم دی 1392ساعت توسط بهزادموسايي |


حدیث زن در چهارراه سرگردانی                                 بهزاد موسایی



*اینک تهمینه                                  

*شبنم بزرگی                                       

*چاپ اول رشت1391

*نشرفرهنگ ایلیا                                         



اینک تهمینه مجموعه هفت داستان از نویسنده ی جوان شمالی ، شبنم بزرگی هفت خوان است که زن مظلوم ایرانی باید از آن ها بگذرد . داستان ها ظاهرا متفاوت هستند اما زن ایرانی که نماد آن تهمینه است در هر داستان ، بخشی از هستی اش بیان می شود .عنوان کتاب نام هیچکدام از داستانها نیست ، ضمن این که زن های همه ی داستان ها نام و سرگذشت مختلفی دارند ، ازدختردم بخت خان اول تهران شهر بزرگی است تا سارا  ، لیلاپاشایی ، سیمین ، سوسن و زن های دیگر داستان ها همه باید از خان های اول تا هفتم حیات بگذرند و در دشوارهایی زندگی آبدیده بشوند!

درخان اول تفاوت میان دونوع ازدواج سنتی و امروزی با نمایش رفتار دختر و پدر ومادر بیان می شود و ازدواج شهرستانی و دشواری زندگی آنها در تهران مدرن !

در خان دوم آخرشاهنامه اختلافات خانوادگی که باعث مرگ تنها فرزندشان سینا می شود ، با درونمایه فرزندکشی شاهنامه وار ، که پدر با ماشین فرزندش را ناخواسته زیرمی گیرد!

و زن سارا توان این راکه شوهرش را قاتل بداند ندارد . سارا مدل کوچکی از تهمینه در جهان امروز است ، شوهر نماد رستم و سینا نماد سهراب .


در خان سوم ،آن سومی کیست کنار توراه می رود؟ رابطه ی راوی و دوستش لیلا و استاد در دانشگاه به هنگام تحصیل بیان می شود با نیم نگاهی به متن شعرهای الیوت در سرزمین های یخین که اشاره به نفر سوم دارد در یک رابطه ی عاطفی ، که بازنده راوی است ! در داستان دنیا که خان چهارم است ،راوی که زمانی خواستگاری به نام محمد داشته ، حالا در برخورد با اوخبربیماری زنش را می فهمد ، در حالی که خودش هم بیماری لا علاجی گرفته و زیر بیماری و حس مرگ ، از دنیا بریده است ! داستان در آخر به طور نمادینی اشاره به دخترکی به نام دنیا داردکه مادرش او را از افتادن برحذر می دارد و مواظب اوست .سطر آخر داستان این حس را به خوبی القا می کند:

من ومادردنیا از دوطرف خم شده ایم ، او برای بلند کردن بچه اش و من از درد ((ص 46))

در خان پنجم سیمین قراربود بمیرد، درباره نگاه متفاوت راوی به طلاق و مرگ است . راوی سیمین را که دوبار ازدواج کرده و حالا در حال مرگ است آنالیز می کند .سیمین که از آشنایان مادر اوست در خصوص ازدواج و مردها بسیار به او آموخته ، و سنگ صبورش بوده است . در پایان داستان که در می یابیم سیمین و راوی هردو سیگار دالهیل قرمز می کشند با شیوه ی رفتاری مشابه ، در حقیقت به جای همدیگر قرارگرفته و این همانی شده اند .

در خان ششم می دانی به چه فکرمی کنم ؟قصه ی پیردختری را بیان می کند که استاد دانشگاه است اما مجرد مانده ودرمرگ خواستگار قدیمی اش سوگوار می شود ! بازهم دغدغه زن مظلوم و این که ما می دانیم به چه فکرمی کند؟!  به اینکه اگراین خواستگار را پذیرفته بود ، حالابیوه شده بود ،وبیوه شدن و بیوه ماندن هم از کابوس های زنانه و دل نگرانی های جامعه ای که سنتی می اندیشد .تا تو برگردی دود می شوم

خان هفتم و حلقه ی پایانی داستان ها می باشد. دختر هفده ساله ، سوسن نمی داندبرسرکدام چهارراه ، مردی (بیژن) بادسته گل سالهاست انتظار اورا می کشد! باز حدیث زن در چهارراه سرگردانی با انتظاری عبث !

شبنم بزرگی با اینک تهمینه خودش را به عنوان یک نویسنده ی خوش آتیه به ادبیات داستانی امروز ، تحمیل می کند!

بی شک نسل تازه ای در ادبیات زنانه ی ما شکل می گیرد که بخش مهمی از آن متعلق به شمالی های میهن ماست . انچه ممکن است به این نسل ضربه بزند و آن را به جای بالندگی ، به سقوط بکشاند ، تعریف و تبلیغ بیجا از سوی دشمنان دوست نما می باشد. نگارنده در حال انجام کتابی در خصوص زن در ادبیات داستانی شمال می باشد که امثال شبنم بزرگی را در برمی گیرد . من امیدوارم که بزرگی در آینده میان بزرگان بزرگی کند و نه مانند شبنم ، بلکه همچون باران رحمتی بر ادبیات داستانی ما ببارد.

آن روز دیر نخواهد بود!


+ نوشته شده در بیست و نهم آذر 1392ساعت توسط بهزادموسايي |

            یاد داشتی کوتاه بر مجموعه شعر " خواهر خونه " داریوش معمار

                                                                                                     بهزاد موسایی


                                         "  مرگ خواهر  ماست "                                        




نگاه تازه ی شعر 6 (خواهر خونه)

*خواهر خونه 

* داريوش معمار

*چاپ اول _ سال 1391

* انتشارات نگاه 


مجمو عه ی شعر "خواهر خونه "از چهار دفتر تشکیل شده با عناوین " ستم گری " ،" مفقود الجسد "،

" مرده خوانی "و"مناجات نامه " که در پیشانی هر دفتر جملاتی آمده که هر کدام بی رابطه با شعرهاي

 آن بخش نیستندو خطی ظریف و پنهان آن ها را به هم ربط می دهد .مثلادر اول دفتر دوم آمده که "

 ماننده ريختن " خمپاره بر سرما ،مانند ریختن گلوله بر سرما ، مانند تلاش برای نمردن بود زندگی  " ...و

بعددر شعر " مفقود الجسد" چنين  مي خوانيم :

" اگر ؛ سر باز توپخانه  نبودی تو

مرد جسوری نبودی که تکه تکه شود با خمپاره  

از مرزهای من به وطن بر نمی گشتی چه می شد !؟ "

                                                                                           [ص 45]

و یا در پیشانی د فتر چهارم " مناجات نامه "  آمده که :   در بی راهه هایی می روید ،که رفته اید  ،

 به مناجا تم گوش دهید . "  در حقیقت  شاعر با طبیعت  منا جات می کند و آن هم منا جاتی  واقعگرايانه

ونه فرا  واقع :

"از این همه دریای ویران که در هواست ، که  ؛

فواره می زند ،و ما دعا می کنیم ،و ما خمیده می رویم

مرواریدی از دندان ؛ که آغشته است به خون تازه .  می بارد . "

                                                                                  [ " رقت آور نبود " ص 105 -]

 

اما آنچه  که در هر چهار  دفتر " خواهر خونه " جلب توجه می کند  نگاهی است که شاعر به مرگ

 دارد به  طوري كه بنظر می آید به جای "خواهر خونه " شاید نام مجموعه باید "  مرگ - خانه "  

مي شد !  نمونه بياورم  :

"در دره پروانه ها

گیاهی که از خودش رویید

او بود ،

دو زنبق کبود   بر زمین مرده "

                                                   [شعر " چند پلان از ملو درام شخصی " از دفتر اول _ص18]


"شیوه دلپذ یری نیست برای آشنائی  می دانم

فکر کردن به پیکر  پو سیده ی تو

                                  برای نوشتن این شعر  .

*

به مرگ نمی شود  افتخار کرد !

مرگ را نمی توان    نادیده گرفت  ! "

                                               [ شعر  " مفقود الجسد "     از دفتر دوم     _ ص 46]


که اگثر شعرهای این دفتر و دفتر بعدی "  مرده خوانی "  بوی مرگ  می دهند .  بر پیشانی دفتر

 "مرده خواني " آمده : "  بعضی شکار می شوند ،بعضی شکار می کنند . من شکار چی مر گم  "

و در شعر " دوست داشتنی "     معمار     چنین   " مرگ " را برایمان معماری می کند  : 

" چقدر  دوست داشتنی بود ! مرگ

غافگیر  کرد همه ی ما را  "

                                           [ ص 68 _]

و در دفتر " منا جات نامه " هم  از صحنه های  جنگ می رسد به مرگ :

" مثلا همین مرگ ،

ترس ندارد ،

کشته شدن وحشت ناک است  ! "

                                                        [شعر " کشته " _ ص 117 _]



" داریوش معمار " جوان تر از آن است که جنگ  را  دیده باشد و مرگ را تجربه ......اما   شاعر که

 كودكي اش تا ده سالکی  در آن  دوره گذشته ،  در تخیلات  و خو ابها و کابوس های  دوران کودکی 

 به گو نه اي آن را لمس کرده که گویی در تمام صحنه های جنگ حضور داشته و آن را لمس کرده است  . 

"مرگ اندیشی " در اشعار همه ی شاعران هم  نسل " معمار "  هست اما نگاهی که شاعر به آن

دارد نگاهي متفاوت ودر حقيقت سئوال بر انگيز  است !    هر چند همیشه مرگ فی النفسه سئوال

برانگیز است   اما شاعر در شعر " پدر م "مرگ را در زادگاهش  چنین می بیند :

" در میان دوستانم

آنها که مردند خوشبخت تر بودند از همه

پیش از آن که هفتاد سال پراکنده شویم

هفتاد سال چیزی را پنهان کنیم

                                            آ بادان جوان مرگ

                                            آبادان شکست خورده "

                                                                               [ص 74-]

با این تفاصیل در می یابیم که مرگ ،   " خواهر "   ماست و ما در خانه ی او چندی به مهمانی 

 می گذ رانیم و  آنگاه ......غزل خدا حافظی ...


 

+ نوشته شده در بیست و ششم آذر 1392ساعت توسط بهزادموسايي |

                                                                             بهزاد موسایی

دُرّ کمیاب صدف ادبیات       

یادداشتی بر مجموعه شعر «خواهران این تابستان» ، بیژن نجدی(۱۳۷۶-۱۳۲۰)  نشر ماه ریز/چاپ اول ۱۳۸۰ 

  

«دلم می خواهد شعری بنویسم

هنگام که خفته ام

                         در تابوت

و من دوباره زاده خواهم شد»

(آوای مرگ ۳-ص۲۴۵)

          چقدر دشوار است نوشتن راجع به بیژن نجدی که دیر آمد و زود رفت، در ۵۶سالگی. هنوز او را خوب نشناخته بودیم و تک و توک شعرهائی را در مطبوعات چاپ کرده بود که ناگاه در حدود ۵۰ سالگی با مجموعه داستان «یوزپلنگانی که با من دویده اند» همه ی نگاه ها را به سوی خود جلب کرد. کتابی که برنده ی جایزه ی «قلم» مجله ی گردون شد با داستانهائی سرشار از غنای تکنیکی و همین یک مجموعه نشان داد که یک «بزرگ شمالی»آمده است تا در ادبیات داستانیِ معاصر، خطبه بنام خود بخواند. او شعرهایش را به ما نشان نداد تا غافلگیرمان کند و چه غافلگیری بالاتر از انتشار آنها به شکل کتاب آنهم پس از مرگش، به همت همسرش پروانه محسنی آزاد. مجموعه ی خواهران این تابستان بی شک یکی از تکخالهای ادبیات گیلان و حتی معاصرِ ماست. شعر بیژن نجدی همچون داستانهایش مخصوص به خود او و غیرقابل تقلید است. بی هیچ ادعائی. از همه ی پست مدرن بازها، مدرن تر و درعین مدرنیسم اصیل تر است. نوآوری در زبان شعر نجدی ویژگیِ منحصر به فرد اوست. همذات پنداری با اشیا و طبیعت و حرکت اشیا با کلمات و فضاسازی متناسب همراه با فاصله گذاری و ریتم دلنشین شعرها با استفاده از واج آرائی، افسوس ما را دوچندان می کند که چرا نجدی نماند تا بیشتر ببالد و به تکامل شعری و داستانی خود برسد و افسوس بیشتر برای اینکه منتقدین شعر، خیلی به اجمال و  گذرا با نجدی و شعر او برخورد کردند! به همین جهت است که نگارنده بر آن شد که پس از یک دهه از انتشار این مجموعه شعر نگاهی به آن داشته باشد تا هم یادی از این بزرگ شمالی کرده و به همگان یادآوری کرده باشیم که نقد و بررسی رفتگان امری واجب است و ای کاش نجدی آثارش را آنموقع که در حیات بود منتشر می کرد تا از ویرایش بهتری برخوردار می شد. هرچند که همراه و همسر نجدی همه ی توان و دقت و حوصله اش را به کار گرفته است تا مجموعه ای در خور و سزاوار نام نجدی از آب دربیاید اما واضح است که حضور شاعر و اشراف او به شعرهایش لطف و رونق دیگری داشت.

BijanNajdi73

بیژن نجدی و بهزاد موسائی-رشت۱۳۷۳-در جشن بزرگداشت بیژن نجدی پس از کسب جایزه ی قلم مجله ی

 گردون   


   پیش از این از واج آرائی در شعرهای نجدی گفتیم که یکی از عناصر موسیقیائی شعر سپید یا حتی بی وزن است. به چند نمونه ی زیبا از شعرهایش دقت کنید:

 «بارانی که می بارید بر گلدان مهمانی جنگل (ص۱۴)»

       «پنهان در آذین های تنهائیش(ص۲۴)»

       «جنازه ای از سبزینه ها و سپیدی سرخ سوخته ای می بردند مردان قبیله ی من(ص۳۱)»

       «برف سفید پوستم اگر سفید می بارد جائی در آسمان من سرد شده است(ص۵۹)»

       «ناخنی برای نیم رخ دختری که رخش یادم نیست(ص۷۰)»

       «با سفید ساکت صحبت / با سیاهی دود (ص۸۳)»

       «صدای ریختنش شیرین در شورآب های خزر (ص۱۰۰)»

       «مگر با زخمه ها و زخمی بر استخوان خاطرات من (ص۱۳۱)»

       «پس این آسمان است که در دستهای من است (ص۱۳۸)»

       «و خواب می بینم که خواب شده ام/ و خواب می بینم که درختان مرا در خواب دیده اند (ص۲۱۱)»

       «سرخ و سوراخ در پستوی سمساری (ص۲۳۹)»

       ملاحظه فرمودید که در یازده نمونه از شعر نجدی نشان دادیم واج آرایی چه نقش اساسی در ریتم و هارمونی شعرش دارد در مجموعه ی حاضر که ۱۸۴ شعر از شاعر را دربرمی گیرد بی اغراق می توان صدها نمونه از واج آرایی را مشاهده کرد و دریافت که شاعر به عمد با این بسامد بالا از این تکنیک سود جسته است.

      اما اشاره ای به ویرایش شعرها داشتیم. به نظر می آید شاعر هرگز مجالی نیافته بعضی از شعرهایش را دوباره نویسی کند، به همین جهت خانم پروانه محسنی آزاد برای حفظ امانت، آنها را بی هیچ تغییر و تبدیلی عیناً آورده است. برای مثال شعر «لافند باز» در ص۱۱۹ کاملاً بخشی از شعر «جغرافیای عزیز من» در ص ۱۵۹ می باشد که پیداست شاعر مجال تغییر نیافته و نیز بند دوم شعر «آسمان سیمانی» که کاملاً به عنوان بند آخر شعر «تشویش ها» در ص ۱۸۸آمده است. بعضی از سطرها هم عیناً در چند شعر تکرار می شود و بدیهی است که اگر بیژن نجدی خود به کار مجموعه اش می پرداخت کتابی شسته رفته تر می شد و نیز حجم کتاب که با توجه به کتابهای لاغر شعر امروزی، می توانست تبدیل به سه مجموعه شعر شود!

    نام زیبای مجموعه در هیچ شعری نیامده است و معلوم نیست وصیت شاعر است یا هوشمندی کس دیگر….هرچه هست به فضای شعرها نزدیک است و ای کاش همراه و همسر شاعر مقدمه ای هم بر مجموعه می نوشت و در خصوص همه ی این موارد و نیز گوشه هائی از زندگی و شعر بیژن نجدی بیشتر نوشته می شد چون به نظر می رسد عمر شاعر میان زاهدان تا لاهیجان گذشته است همراه با سفر به کردستان و حیف است که درصد بالائی از شعرها بدون ذکر تاریخ و مکان آمده که دست پژوهشگران ادبی را برای تحقیق بهتر در زندگی و آثار نجدی در آینده می بندد و همین جا پیشنهاد می دهم که خانواده و دوستان و ناشران(حداقل شمالی ها) نگذارند یاد و خاطره و آثار شاعر مهجور بماند.

     در واقع امثال نجدی مانند دُرّ کمیابی در صدف ادبیات هستند و چقدر زندگی و شعر نجدی و بیژن کلکی در اینجا بهم شبیه می شود، دو بیژن که در چاه فراموشی زمان افتاده اند و هر دو هم یلی بوده اند در ادبیات و بی مانند….

 SKMBT_C45005081808510222

      به مجموعه برگردیم. پیشتر اشاره ای داشتم به حرکت و جاندارگرائی اشیا در شعر شاعر و نیز نوآوری در زبان که آنرا در شعر نجدی منحصر به فرد می دانم. این ویژگی زبانی در داستانهای او هم به خوبی دیده می شود. او کار با افعال و صفات را به خوبی انجام می دهد. ترکیباتی که از فعل و صفت و علائم جمع می سازد به گونه ی شگفت انگیزی به ریتم شعر حرکت می دهد و در کنار آن اشیا و پرندگان، باران و اسب ها، پل ها و آدمها، دستها و پاها، به راه می افتند. در آخرین شعر مجموعه ، «با گریه کنم هایت»، که به پورین محسنی آزاد(برادر همسر و داستان نویس)هدیه شده و در تاریخ شعر هم حوالی مرگ شاعر است نمونه ی خوبی از دستور زبان ابداعی نجدی است:

«آغاز دست های تو بود

           با گریه کنم هایت

           کنار ویرانی کلمات و انحنای تن حوا

           میعادگاه تنفس و گاه بود و خواهش دست

          بر خیس می باردهایم

          نگاه کن به آب و این خلوت آبی

          گیاه شیشه ترین و ماه پوشیده

          پیراهن تشنج من

          و عشق که می گذرد بر پاهای گناه

          از می گذری هایم که من از شاید آمده ام

          که تو از هرگز من با دستهایت آمده ای

          و لیوانی پر از موسیقی تا می شنوم هایت.

          (بهار ۱۳۷۶-شعر باگریه کنم هایت-ص ۲۴۸)

درپایان این یادداشت، دریغ و دردی می ماند از آنچه که من آنرا «حضور خالی شاعر» می نامم  و در مانده ام از اینکه چرا آنقدر دیر آمد که زود برود و اینقدر ناگهان ۱۶ سال از رفتنش بگذرد؟! و ما بمانیم چون رفیقی نیمه راه از کاروان عمر !!!   

+ نوشته شده در هجدهم آذر 1392ساعت توسط بهزادموسايي |

 

                      یاد داشتی کوتاه بر " بانوی مه "  اثر  محمد رضا آریان فر               بهزاد موسایی  

* بانوي مه 

*محمد رضا آريان فر

* چاپ اول 1391

*نشر آموت 



"بانوی مه" حکایت عشق است . عشقی فراگیر و سرنوشت ساز در زندگی یکایک آد م های رمان .

"رفیع "که دلشکسته ی نا فرجام است به ازدواج و زندگی با " گلشن "رضایت داده ،با   تظاهر  به

عشقی که به گلشن دارد اما حقیقت در زیز روابط ساختگی و حساب شده ی رفیع وگلشن در حجاب

مانده . حقیقت عشقی که هنوز بعد از سالها در زیر خاکستر آماده وزیدن نسیمی است تا شعله بگیرد .

گلشن  پانزده سال از شوهرش رفیع بز رگتر است .اما این اختلا ف سن تا زمانی که نسیمی آن را از

زیر خاکستر بیرون نکشیده مسلهء مهمی به حساب نمی آید.  گلشن هرگز متوجه گذر زمان که گرد

سفیدبر موهایش نشانده نبوده .  هرگز رد پای زمان را بر خطوط  پیشانی و زیر چشم خود ندیده

تا زمانی که " گلپری " ،عشق جوانی رفیع که سالهاست چهره در نقاب خاک کشیده در چهرهء " پریا "

برادر زادهء خود ظاهر می شود و او را  به یاد خاطرات جوانی می اندازد .

بیداری این عشق از آنجا آغاز می شود که  " فرهاد " پسر رفیع عاشق پریا می شود و عکس او را به

پدر و مادر خود نشان می دهد و از آنها می خواهد که به خواستگاری پریا بروند . رفیع که عکس را

می بیند بدلیل شباهت زیاد  پریا به گلپری/ عشق جوانی رفیع /، حالش را دگر گون می شود ،  پس از

چند دیدار خانوادگی ،رفیع و گلشن می فهمندکه پریا برادر زادهء گلپری است . رفیع عاشق پریا می شود

وزندگی خانوادگیش  به خاطر این عشق به سردی کشیده می شود . اما زمانی که همه چیز می رود

که ویران شود  رفیع به خود می آید و پریا را برای پسرش خواستگاری می کند وعروس را به خانه می آورد .

 

رمان شخصیت های متعددی دارد که هر کدام به نوعی با تب وتاب عشق در گیرند. فاخته ، دختر رفیع

عاشق استاد خود  شده و از خواب و خوراک افتاده . اما در اینجا، فاخته که زنی است تحصیلکرده و زنی

که خود تصمیم می گیرد عشق خود را با استاد در میان می گذارد . استاد او را به بیمارستانی می برد

که همسر افلیج او در آنجا بستری است . فاخته آنجا به عشق استاد پی می برد ودر  دل  او را تحسین

می کند و تلاش می کند با این واقعیت کنار بیاید . فاخته که زنی دانا وبا سواد است به جای اینکه

تسلیم غم و اندو ه شود در جستجوی زندگی بهتر از کشور خارج می شود . "عطار " دوست رفیع تجدید

فراش می کند و به همین خاطر مورد نکوهش رفیع قرار می گیرد  اما در زمانی چند رفیع پی می برد که

عطار فقط به خاطر  همسر اولش که بیمار است تجدید فراش کرده تا به او کمک کند ......


رمان با زبانی ساده به شکلی خطی با برگشت  هایی چند بر گذ شته روایت می شود  .  در روایت از

شعر زیاد استفاده شده ،  همچنین از ترانه های معروف ، در حقیقت رمان  ترکیبی است از نثر و نظم .

سایه ی مرگ را بر سراسر رمان می توان دید و نویسنده با جملا تی نظیر :  "  مرده ها بر می گردن "

سعی در بالا بردن باور این مسله ء دارد که مرگ  پایان همه چیز نیست . مرگ ،زندگی و عشق بن

مایه   بانوی مه   است و نویسنده به همان سادگی وزیبا آن را روایت کرده که در زندگی  تک تک   

آدمهایش جاری است .                          

     

محمدرضا آریان فر

نمایشنامه نویس، داستان نویس، شاعر، منتقد ادبی .

متولد : 1334 خرمشهر

آثار:
هفت بیانه در قلمرو عشق : شعر ،  نشرپاسارگاد ،تهران
نقل آخر :  نمایشنامه ، نشر فرهنگ ایلیا ، رشت
دو روایت جامانده از باد : نمایشنامه ، نشر افراز ، تهران
شریک خواب کبوتر : قصه ی بلند ، نشر خوزستان
قسمتی از یک ستاره : رمان ، نشر خوزستان، {کتاب سال خوزستان سال 1388}
رقص با طوفان : رمان ، نشر افراز ، سال 1389 تهران
بانوی مه : رمان ، نشر آرموت ، اسفند 1391 تهران
انتشار چندین نمایشنامه در جنگ های گوناگون ، تهران
نویسنده و پژوهشگر سریال مستند « جزایر سرگردان» ، در 13 قسمت تولید شبکه اصفهان ، سال 1391
مشاور فیلمنامه ی سریال «هشت بهشت » شبکه اصفهان ، سال 91 -90
همکاری با رادیو تهران ، خوزستان ، اصفهان در زمینه نمایش رادیویی
35 سال همکاری با مطبوعات کشور
به صحنه رفتن بیش از 70 نمایشنامه از این قلم ، حضور در جشنواره بین المللی فجر ، ایران زمین ، کودک، همدان، سراسری کارگران ایران، دفاع مقدس، جشنواره بین المللی خرمشهر، آیات
ضبط تله تاتر در مرکز سیمای خوزستان و اصفهان

            


+ نوشته شده در چهاردهم آذر 1392ساعت توسط بهزادموسايي |

 

بهزاد موسایی

نیمای شعر «فرانو»

  • · پستة لال سکوت دندان‌شکن است

  [شعر طنز]

  • · اکبر اکسیر
  • · تهران: انتشارات مروارید، 1387.

 

 

 

«از آجیل سفره عید

چند پسته لال مانده است

آنها که لب گشودند، خورده شدند

آنها که لال مانده‌اند، می‌شکنند

دندانساز راست می‌گفت:

پستة لال، سکوت دندان‌شکن است!

[شعر «اخطار»- صفحه‌ی 41-]

مجموعه‌ی شعرهای اکبر اکسیر در میان خیل کتاب‌های شعری که در دهه‌ی هشتاد چاپ شده‌اند، از سبک، زبان و ساختار کاملاً متفاوتی برخوردارند که در ادامه‌ی دو مجموعه‌ی شعر پیشین شاعر «بفرمائید بنشینید صندلی عزیز!» [82] و «زنبورهای عسل دیابت گرفته‌اند» [85] قرار دارند و مبدع طرز جدیدی از شعر شده‌اند که شاعر خودش آن را «فرانو» نامیده است. چیزی شبیه «پُست مدرن» اما کاملاً متفاوت و دلپذیرتر. شعری موجز، ساده، عینی‌گرا، همراه با طنزی پنهان، گریزان از شعارهای یکبار مصرف ایدئولوژی زده، دارای آغاز و پایان غافلگیرکننده و گزارش دهنده‌ی مناسبات و وضعیت آدم‌ها در جهان امروز است. شعر «فرانو» به گفته‌ی شاعر، در ساختار و لحن شعرک، کاریکلماتور، هایکو و… تفاوت دارد و در اجرای آن، تکرار مکررات، و ذهنیات کور جایی ندارد و به زبان انسان امروز حرف می‌زند «چینش مهندسی است برای آفرینش شعر ملی با مشخصه‌های شعر روز جهان» و «شعری است که بر خلاف شعرهای هم نسلانش، سالن آرایش و زیبایی دوم شخص مفرد مؤنث مفلوک و تریبون شعارهای مبتذل حزبی نیست، با شعرشویی و شعرِ کثیف مخالف است. از زبان مردم می‌گوید با پوسته‌ای برای عوام و هسته‌ای برای خواص!»

در حقیقت اکبر اکسیر به قول دکتر مسعود خیام «ویلون خودش را می‌نوازد» و می‌توانیم بگوییم که به نوعی «نیمای شعر فرانو» است.

در حقیقت نظریه‌های شاعر در ارتباط با شعری که ارائه می‌دهد حاصل جمع این سخن «آدونیس» است که: «شعر به یک معنا عبارت است از واداشتن زبان به گفتن چیزهایی که عادت به گفتن آنها ندارد».

در شعرهای «اکبر اکسیر» دو عنصر مسلّط به خوبی دیده می‌شود: اول طنز جدّی، یعنی طنزی که نکته‌ای خیلی جدّی را با زبانی شوخ به ما می‌گوید. شبیه مواقعی ما در گفتار روزمره‌مان با دوستان و دیگران بنا به دلایلی [رعایت ادب، کاهش حالت منفی و...] مسئله‌ای جدی را به شوخی به آن‌ها منتقل می‌کنیم، شاید هم می‌خواهیم خیلی محافظه‌کارانه، نه سیخ بسوزد، نه کباب. امّا در هر حال گاهی این طرز زبانی هم سودمند می‌افتد و بعضی‌ها مثل «اکبر اکسیر» با استفاده‌ی از این شیوه‌ی گفتاری، منظور جدی‌اشان را به دیگران منتقل می‌کنند:

«با اجازه محیط زیست

دریا دریا دکل می‌کاریم

ماهی‌ها به جهنم!

. . . . . . .

داریوش به پارس می‌نازید

ما به پارس جنوبی!»

[شعر «ایزوگام»- ص 17-]

دومین عنصر مسلط «واقعگرایی» شاعر است که به سراغ همین چیزهای معمولی پیرامون خودش و جامعه می‌رود و طوری آن‌ها را در شعرش به کار می‌گیرد که حتا اگر تاریخ مصرف داشته باشند، به مذاق مخاطب خوش می‌نشیند. این دو عنصر که برشمردیم در حوزه‌ی «مضمون» و «محتوا» قابل تأمل است، اما در حوزه‌ی «فُرم» هم شاعر در شعرهایش سعی دارد دو عنصر اساسی را در ساختار «فرانو» رعایت کند. اول انتخاب سنجیده، دقیق و بامسمای اسامی شعرهایش است، به طوری که در ساختار شعر نقشی اساسی ایفا می‌کند و دوم تأکید بر ایجاز پلکانی در کنار ایجاز معنایی، یعنی شعرها اکثراً از ده سطر فراتر نمی‌روند و از پنج سطر هم کمتر نیستند.

دهه‌ی هشتاد، جوانان شاعر و یا شاعران جوان بسیاری به خود دید که با چاپ شعرهایش به شکلِ مجموعه به میدان «کتابدارها» و «شعر معاصر» آمدند با این حال چندان چنگی به دل نزدند و کمتر کسی توانست از خیل آن همه شاعر خودش را بالا بکشد و تثبیت بکند. در آن میان «اکبر اکسیر» از معدود شاعرانی است [آنهم شهرستانی‌ها] که توانست سر برافرازد و همه‌ی نگاه‌ها را به خود متوجه کند، آن‌هم در دوره‌ای که تب «پُست مدرن» و شعرهای «پسانیمایی» مجال ظهور و اثبات به جوانان شهرستانی نمی‌داد، چه برسد به اینکه سبک و شیوه‌ی جدید هم آورده باشد!

«آبراهام سفید، بردگان سیاه را آزاد کرد

ماندلای سیاه، اربابان سفید را

شاعران اما، تمام رنگ‌ها را

من نه آبراهام نه ماندلا

می‌خواهم شاعر صلح باشم

ستایشگر آزادی

من عمری در آرزوی بهار آزادی‌ام

- طرح جدید هم پذیرفته می‌شود!- »

[شعر «ملک‌الشعرا» - ص 72]

البته، مثل همه‌ی سبک‌هایی که مستقل و منفرد به بازار شعر می‌آیند، شعر «فرانو» هم خالی از ضعف نیست و مشکلاتی دارد که قابل بحث هستند از جمله «محدود بودن مضمون به مسائل اجتماعی»، و «پرهیز از عناصر تخیل، تصویر و عاطفه به عنوان عناصر و اله‌مان‌های اساسی‌ی شعر معاصر»، و «گریز از عشق و تغزل» که شاعر است نه منجم. او باید شوره‌هایش را در زمین ردیابی کند نه در آسمان اوهام و خیالات. تلسکوپ شعرش را از ستاره و ماه و رؤیا به واقعیت‌های ملموس زمین برگرداند چرا که او شازده کوچولوی سیاره‌ی مصیبت است. با نام ژنریک زمین!»…. «شاعر امروز باید صدای صادق جامعه‌ی خود باشد، از ذهنیت علیل به عینیت جلیل برسد تا شعرش، زیباترین سرود زمانه باشد».

 

   

 

            

 

+ نوشته شده در دوازدهم آذر 1392ساعت توسط بهزادموسايي |

» بهزاد موسائی

جن نامه در سایه ی شازده احتجاب

یادداشتی بر رمان «جن نامه» نوشته ی هوشنگ گلشیری (چاپ اول ۱۹۹۸/۱۳۷۷ ، نشر باران.،سوئد)

» بهزاد موسائی

نگارش جن نامه با توجه به تاریخ پایان تحریر آن سیزده سال بطول انجامیده و به لحاظ حجم طولانی ترین رمان نویسنده است که با کمی نگاه موشکافانه می توان دریافت که گلشیری در همان داستانها و رمانهای کوتاهش مؤفق تر است و بهترین آثارش همان«شازده احتجاب» و «آینه های دردار» است. البته خوشبختانه نویسنده رمان حجیم دیگری ندارد!

هوشنگ گلشیری و بهزاد موسائی/اهواز 1378

هوشنگ گلشیری و بهزاد موسائی/اهواز ۱۳۷۸

      جن نامه روایت خانواده ی اصالتاً اصفهانیست که بواسطه ی شغل پدر، خانواده به شهرهای دیگری مثل کرمانشاه و آبادان می روند(حدیث نفس زندگی شخصی نویسنده) و باز به اصفهان برمی گردند. راوی که نامش «حسین» است عموئی داشته بنام میرزاحسین که اهل احصار ارواح و علوم غریبه بوده و زن بدکاره ای بنام کوکب داشته که سرانجام دیوانه شده و در تیمارستان می میرد. میرزا حسین هم یک روز برای همیشه ناپدید می شود. راوی هم که به علوم غریبه و احضار ارواح علاقه مند است با زن بدکاره ای بنام ملیحه ارتباط برقرار می کند و در حقیقت همزاد عمویش میرزاحسین می شود و سرنوشت عمویش در وجود او تکرار!. در میان اعضای خانواده برادر بزرگتر حسن اهل کتاب و آموزگار است و قاطی چپی ها می شود و دوبار دستگیر شده و سرانجام اعدام می شود پدرش هم که شخصیتی فاسق دارد بر اثر بیماری می میرد و در بخش آخر رمان(مجلس پنجم) راوی تصمیم می گیرد که به احضار روح کوکب و عمویش میرزا حسین بپردازد که مؤفق می شود و خواننده در می یابد که راوی در واقع ادامه ی عمویش است و ملیحه هم ادامه ی کوکب!

    رمان در پنج مجلس و دو تکمله ارائه می شود و ملغمه ای است از فسق و فجور یک خانواده از پدر گرفته تا عمو و عمه و دائی و عروسها و دامادهایشان، با چاشنیِ مبارزه ی سیاسی برادر بزرگتر ،حسن، که خیلی هم پررنگ نیست و در کنار اینها راوی هم که به ماوراءالطبیعه و علوم غیبی معتقد است، فسق و فجور پنهانیش را دارد و با گفتن یک استغفرلله نمازش را هم می خواند.

   جن نامه رمان کشدار، خسته کننده و پر از حشو و زوائد است که بسیاری از دیالوگها و صحنه های آن تکرار مکررات است و حتی مجلس اول آن که در ۸۰صفحه آمده، کاملاً غیرضروری و اضافه است و بعضی از مجلسها به شکل کاملاً ملال آوری تکرار می شود و واضح است که نویسنده تنها با روایت آنها خواسته به حجم رمان خود بیفزاید و واقعاً این داستان می توانست به شکلی جمع وجور در ۲۵۰صفحه یعنی نصف حجم فعلی درآید و با حذف صحنه های فراوان و زوائد اروتیک تبدیل به رمان قابل تأمل و قابل چاپ در داخل کشور شود.

    جن نامه درست همانجا دچار مشکل می شود که همیشه نقطه ی قوت داستانهای گلشیری به شمار می رود، یعنی فرم و تکنیک در حوزه ی ساختار که بنظر می آید فاصله ی طولانیِ ۱۳ساله و وقفه های بسیار در طیِ نگارش آن باعث برهم خوردن نظم فکری و تمرکز نوشتن شده است و با احتساب اینکه نویسنده در کمتر از یک سال پس از نگارش، رمان را بدست چاپ سپرده است می توان گفت که گلشیری داستانش را به شکلی جدی و از سر دقت بازخوانی نکرده و طولی نمی کشد که نویسنده بدرود حیات می گوید و دیگر فرصتی برای چاپ دوم و احیاناً ویرایش جدید نویسنده بدست نمی آید.

     رمان به لحاظ ویرایش هم اشکالاتی دارد! مثلاً در کلّ رمان به جای کلمه ی محاوره ی «خُب»، «خوب» آمده که غلط اصطلاحی و ویرایشی است و نیز آوردن کلمه ی «فردا» در جملاتی که زمان آنها گذشته است با بسامد بالا، برای نمونه:

فردا از صبح زود کندن زمین را شروع کردیم. من می کندم و داداش حسن با پشت ماله کلوخه ها را صاف می کرد. کرت بندهاش را من می کردم.  ص۲۴-سطر۱۶ 

که بجای قید فردا بهتر بود عبارت «روز بعد»می آمد یا حداقل «فردای آنروز» یا حتی «فرداش» ونیز عبارت «کرت بندهاش را من می کردم» به جهت جابجائی فاعل و مفعول جمله ی سلیس و روانی نیست و بهتر بود که نوشته می شد: «من هم کرت بندی اش می کردم». عبارت های مخدوش این چنینی در کل رمان بسیار است و این سهل انگاریِ در نثر، از نویسنده ای که مشهور به نثر زیبا و پخته است بعید می نماید.

جن نامه در بعضی بخشها از باور داستانی دور می شود و به نظر می آید که راوی تنها به جهت افزودن به حجم داستان مطالبی را آورده که نه تنها پذیرفتنی نیست بلکه غیرضروری هم می نماید! مانند اصرار راوی به مادرش که شرح عقد و شب زفاف ازدواجش را با همه ی جزئیات بازگو کند و بخش های بسیاری را در مجلس چهارم و مجلس پنجم به خود اختصاص داده که علاوه بر اینکه از باور و منطق داستانی بدور است، اصلاً هیچ ربطی به ساختار اصلیِ رمان ندارد و تنها به مثابهِ «زائده ای اروتیکی»به داستان سوار شده است! آخر کدامِ ما اعمال شب زفافمان را با همه ی جزئیات تحریک کننده برای فرزند پسرمان تعریف می کنیم؟! علاوه بر این، بخش هائی که راوی، درباره ی همجنس بازیِ پدرش با لوشنی های مختلف حتی در سالهای پایان عمر، بازگو می کند جدای آنکه باورکردنی نیست هیچ ربطی به جن نامه و خط اصلی رمان ندارد و فقط به عنوان چاشنی و افزودنی هائی ست که در استاندارد ادبیات داستانی ما جا نمی افتد و به اینها اضافه کنید فسق و فجور راوی را که نماز هم می خواند و چون به خلوت می رود آن کار دگر می کند!

      نگارنده اعتقاد دارد اگر نویسنده چنین صحنه های غیرقابل باور و زورکی در رمانش نمی گذاشت و به اصل داستان و جن نامه می پرداخت داستانی قابل بحث، خواندنی، پرکشش و جذاب ساخته و پرداخته می شد. با این همه جن نامه در بعضی قسمتها نثر درخشانی دارد(صرف نظر از اشکالات ویرایشی) و در خصوص احضار ارواح، جن گیری و علوم غریبه ی مربوط به آن آگاهانه و مسلط عمل می کند و پیداست که گلشیری کتابهای زیادی را در این زمینه بررسی و مطالعه کرده است.

هوشنگ گلشیری و بهزاد موسائی/اهواز 1378

هوشنگ گلشیری و بهزاد موسائی/اهواز ۱۳۷۸

     زیباترین بخش رمان تکمله ی اول و تکمله ی دوم است که قسمت های پایانی رمان را شکل می دهد. تکمله ی دوم تنها دوکلمه است: «تو بنویس!» ص۵۴۱ که بیانگر ادامه ی همزاد و شرکت احتمالی مخاطب در متن است که به لحاظ تکنیکی جالب و تفکر برانگیز است و در نوع خود کم نظیر….و سطرهای پایانیِ تکمله ی اول که درواقع پایان داستان است نشانه ای از نظر زیبای گلشیری را دارد:

بلند می شوم و تا از زن عمو بپرسم که همه ی حق و حقوقش را گرفته و از عمو بپرسم که:«وکیلم من؟» و عمو بگوید:«بله» من هم صیغه ی طلاق را بخوانم که:«زوجةُ موکلی کوکبٌ طالقٌ» دیگر صبح صادق دمیده است و بوی کهنه و خوش تمام اتاق مرا پر می کند که مثل بوی هیچ عطری نیست حتی بوی عطرهائی که در نسخه های باغ معطر عربها آمده، بلکه بوی کهنه و سنگین تن دو آدم است که تنگ هم زیر یک لحاف خفته باشند و حالا بلند شده باشند و رفته باشند، مثل ماهی که برود و هاله ی گرداگردش بماند.

گریه کنان بلند می شوم و می روم طرف رختخواب و لحاف پرقو را پس می زنم. کسی نیست اما جای دوسر کنار به کنار هم روی بالش من مانده.  ص۵۳۷-پاراگراف آخر رمان

با اینهمه، هوشنگ گلشیری، با داستان جذاب شازده احتجاب نامی ماندگار در ادبیات داستانی ما خواهد بود و رمان جن نامه در سایه ی شازده احتجاب آرام به سر خواهد برد.

+ نوشته شده در دوازدهم آذر 1392ساعت توسط بهزادموسايي |

»  بهزاد موسائی

دوزخ نویسنده (نقدی بر داستان سُلوک نوشته ی محمود دولت آبادی)

    وقتی شروع می کنم به نوشتن، چنان است که گوئی به دوزخی وارد می شوم، شاید به امید اینکه بهشت واری برآورم اما غالباً درون دهلیزهای آن درمی مانم و چون سرانجام از آن دهلیزها می گذرم با صرف سالهای عمر، از پس چندی که برمی گردم و به حاصل کارم می نگرم حقیقت این است که غالباً احساسی ناخوشایند دارم. پس گاهی به صرافت این می افتم که دورش بریزم یا که بسوزانمش.

(از سخنان نویسنده در متن پشت جلد کتاب/چاپ اول ۸۲/چاپ پنجم۸۳ - نشرچشمه )

محمود دولت آبادی و بهزاد موسائی/تهران ۱۳۸۰

محمود دولت آبادی و بهزاد موسائی/تهران ۱۳۸۰

     بهترین قضاوت و نقد و نظر درباره ی نوول«سلوک» [که نام بی مسمائی هم هست] همین گفتار خود نویسنده است که با تواضع تمام بیان شده!

     «سلوک» نوولی است که در حقیقت داستانی ندارد و حدیث نفس فلسفی و شاعرانه ی خود نویسنده درباره ی عشق در دنیای امروز است و انتخاب نام {قیس}مجنون؟![ و مها]{لیلا!} هم برای آدمهای رمان به جهت ربط ساختاری عشق در طول زمان است و راوی اول شخص آن یکریز و یکبند سخنرانی می کند و درست همین جاست که رمان ضربه می خورد! آنهم کتابی که فصل بندی نیست و با عبارت های طولانی، تکراری، روشنفکرنمایانه و بدون کشش و نقطه ی اوج باید تا آخر یکنفس خوانده شود. که گاهی قیس راوی می شود و گاهی مها که این هم به تروتازگی خط روایت کمکی نمی کند و داستان را مبهم تر، پیچیده تر و خسته کننده تر می کند و خواننده را گاهی وامی دارد برای تمدد تنفس، کتاب را کنار بگذارد و عجیب اینکه در عرض یکسال به پنج چاپ رسیده است!

    داستان حادثه ی مشخصی ندارد  و معلوم نیست که ما باید با کدام شخصیت احساس همدردی کنیم؟؟ قیس، مها، پدر مها یا خود راوی؟ رمان سلوک دشواری های دیگری هم دارد که عمده ترین آنها به زبان در روایت برمی گردد شخصیت های داستان همگی به زبان شاعرانه سخن می گویند و چون نویسنده همه ی توانش را برای متکلم وحده بودن گذاشته دیگر جائی برای دیالوگ و گفتگو باقی نمی ماند. نویسنده در مقام دانای کل همه چیز را می داند و همه چیز را توصیف می کند و به همین جهت گاهی ساده ترین نظریات نویسنده(دولت آبادی) در طول داستان بیان می شود.

     «شاید لازم نباشد انسان همه چیز را در عمل آزموده باشد تا آنچه می گوید نزدیک به واقع باشد. خاصه در واقعه ی مرگ انسان نمی تواند آنچه را می گوید مبتنی بر تجربه باشد اما من به یک حقیقت مهم در امر مرگ اطمینان دارم و آن این است که انسان تا به زندگی پست نکرده باشد، مرگ بر او چیره نمی شود. ص۱۹۴

      داستان پیرنگ مشخصی ندارد. نویسنده در کافه ای در ترکیه نشسته و درحال خوردن قهوه ی سیاهش درباره ی عشق قیس و مها و خواهران ترشیده ی مها و پدرخانواده بی وقفه سخن می گوید بی آنکه واقعاً چیز خاصی گفته باشد و یا اینکه حادثه ی خاصی رقم بخورد از همین رو داستان نقطه ی اوج ندارد و داستانی است که داستان نیست هرچند که نویسنده در پشت جلد اشاره کرده که بیش از هفت نام برای آن برگزیده تا سرانجام آنرا سلوک نامیده اما کدام سلوک؟؟ سلوک چه کسی؟؟

    محموددولت آبادی نسبت به سایر رمانهایش در سلوک بسیار ذهنی تر و عاطفی تر عمل می کند و دیگر از آن عمل گرائی و حتی آرمانگرائی و اجتماعی گرائی رمانهای قبل اثری نمی بینیم. رئالیسم اجتماعی نویسنده کاملاً عوض شده و اثری سابژکتیو با سازوکار ذهنی و حتی گاه به شیوه ی جریان سیال ذهن ارائه می شود. نویسنده از ساده نویسی به دشوارنویسی روی آورده است و در پاره ای از موارد دیگر حتی نثر شاعرانه ی دولت آبادی هم نمی تواند رمان را از ابهام بیش از حدش نجات دهد. از آنجا که رویداد خاصی در رمان اتفاق نمی افتد، نویسنده کوشیده است با تک گوئی شاعرانه حجم بیشتری را به داستان بیفزاید که در واقع مطلب مهمی را افاده نمی کند. به عنوان مثال اگر ۴۰ صفحه ی اول کتاب را حذف کنیم هیچ آسیبی به کل رمان وارد نمی شود در حالیکه دولت آبادی اعتراف می کند در تراش و سایش آن بسیار کوشیده است:

       «….بنابراین با بی رحمی به جراحی و تراشیدن و سائیدن همانچه می پردازم که در لحظات نوشتن شوقی جانسوز به آن داشته ام و در این جرح و تعدیل بیشتر نابودم می کند

از سخنان نویسنده در متن پشت جلد کتاب»

 

       به نظر می رسد که سلوک به جرح و تعدیل بیشتری نیاز دارد هرچند که در قسمتهائی قلم درخشان نویسنده ما را به تحسین وامی دارد اما نمی توان این نکته را نگفت که سلوک فاصله ی بسیاری دارد با رمانهای برجسته ی دولت آبادی همچون «جای خالی سلوچ»،«کلیدر»،«روزگار سپری شده ی مردم سالخورده»و….

      سلوک حدیث نفس نویسنده است از خانواده ی معمار سنمارکه یک پسر اردی دا دارد و چهار دختر، آزاده خانم که بیوه است، فخیمه و فزه که در خانه مانده و ترشیده هستند و نیلوفر که دختر کوچکتر خانواده است که دل درگروِ عشق قیس دارد اما نرد زندگی با کس دیگر می بازد. در این میان کاشف به عمل می آید که معمار سنمار سابقه ی مبارزاتی هم دارد و به خاطر طبقه ی زحمتکش مدتی را در زندان گذرانده و همزادی هم در خراسان دارد که در اواخر رمان پیدایش می شود که به نظر می آید سایه ای از خود دولت آبادی باشد و راوی رمان نیز کسی نیست جز نویسنده که در حقیقت با شخصیت قیس یکی است، اما آنچه که خواننده را آزار می دهد این است که روایت طولانی نویسنده که گاهی بسیار شاعرانه هم هست حرف خاصی برای گفتن ندارد و چون به جای همه حرف می زند رمان خالی از دیالوگ است همه چیز بهم شبیه می شود و زبان همه یکیست و البته به نظر می رسد نویسنده عمداً چنین اجرائی را در رمانش بکار می گیرد. با این همه ذکر این نکته ضروری به نظر می رسد که نویسنده ی کلیدر حالا دیگر دست به انتشار هر اثری می زند که در قیاس با کارهای سترگ دولت آبادی آثاری ناتوان و متوسط هستند و او آنها را به چاپ می رساند تنها به این دلیل که دلش نمی آید آنها را بسوزاند یا دور بریزد و به قول خودش:« عمری که در پای آن ریخته ام چه می شود؟» و درست به همین دلیل است که نویسندگان بزرگ دارای دو شاهکار نمی شوند و با چاپ آثاری که روی دستشان مانده اعتبار قلمشان را خدشه دار می کنند. نویسنده در این رمان به پاراگراف های طولانی علاقه ی بسیار نشان می دهد و با استفاده از علامات سجاوندی جملات خسته کننده ای می نویسد که نفس بُر می کند خواننده را!

       «بود؛ این ذکر و سخن ها عصاره ی آن همه بود که در هزاره  ی یازدهم پیش می آمد. هزاره ی یازدهم آیا از دوره ی سه هزاره ی پیروزی پتیارگی و تیرگی بر فرهیختگی و روشنائی نبود در اساطیر ما؟ باید ببینیم و خواهیم دید. هم در این هزاره بود که بر یالِ اپوش دیو نشانده شدم که به پرواز درآمده بود قاره به قاره، روی در غربتی کدر که من اکنون در آن یله بودم در آرزوی هیچ چیز، غربتی که جان من داد برای گریستن با هرای و به های های. ص۱۶۰»

          نمونه ی این چنین نثر خنثی و بی ارتباط با متن در طول رمان بسیار است و متأسفانه خودشیفتگیِ نویسنده مانع از حذف و یا ویرایش آنها شده است. با همه ی این تفاسیر به حرمت نام نویسنده رمان را برای یکبار هم که شده باید خواند.

 

+ نوشته شده در سیزدهم آبان 1392ساعت توسط بهزادموسايي |

 

 

شاعر تراژدی‌ها یا تراژدی‌ی شاعر

  • · فصل پنجم زمین
  • · اباذر غلامی
  • · چاپ اول 1386-
  • · نشر فرهنگ ایلیا- رشت

 

بهزاد موسایی

با یاد «اباذر غلامی» که داغش همیشه در دلم تازه است.

 

«ارّه بارها مرا ز بُن بریده است

     تبر مرا جگر دریده است

      باز هم دوباره رُسته‌ام

باز هم ستبر و سبز و سرفراز مانده‌ام

فصل سبز بی‌خزان

                      فصل پنجم زمین کجاست؟»

[از شعر «فصل پنجم زمین»- ص 42-]

 

«فصل پنجم زمین» مجموعه‌ی 68 شعر کلاسیک و آزاد «اباذر غلامی» در دهه‌ی هفتاد و نیمه‌ی اول هشتاد است، و چقدر سخت می‌توان درباره‌ی این شعرها نوشت وقتی که او دیگر نیست و نمی‌تواند به قضاوت آن‌چه می‌گوییم بنشیند!…

مجموعه‌ی حاضر پس از «رنج و برنج» [1381] و «سلِ کولِ توسه‌دار» [شعرهای گیلکی- 1383]، سومین مجموعه‌ی شعر شاعر است و باز هم دریغی دیگر که شاعر در حدود پنجاه سالگی دست به نشر کتابهایش می‌زند که دیگر ناگهان زود دیر می‌شود و «اباذر غلامی» در پنجاه و هفت سالگی رخت از جهان برمی‌بندد و از آن دسته شاعرانی می‌شود که «شاهکارشان» تنها زندگی‌اشان به شمار می‌آید!…

«روحت شاد

                آدم، پدربزرگ

لذت خوردن آن میوه‌ی ممنوع

                             به صد بهشت می‌ارزید.

تا زنده‌ام

        پاسدار میراث با شکوهت خواهم بود

به کوتوال قلعه‌ی نومید بگویید

    سرب و آتش و شلاق

    به گریه‌ام اگر فکند

                                به اطاعت نه.»

[شعر «پدربزرگ»- ص 71-]

 

در حقیقت، بیشتر شعرهای «اباذر غلامی» اجتماعی‌اند و در حوزه‌ی شعر مقاومت جای می‌گیرند. شعرهایی که از رنج و درد و هجران و مرگ و شکنجه می‌گوید! برخی از امید و رهایی می‌گویند و بعضی دیگر سخت ناامیدند:

«گفتم جهان را گلباران کنم

                             نشد

و باغ را گلپوش

و کلبه‌ام را گلستان

                      نشد نشد

در غروب خزان تنهایی

دیدم چه تلخ و سخت

یا کریم نشسته بر دیوار

                         – آن بی جفت-

می‌گفت: یک دست بی صداست.»

[شعر «یک دست...»- ص 65-]

 

و ناامیدی شاعر، دو چندان می‌شود وقتی که از زندگی درهم شکسته‌اش می‌گوید و فرزندی که تا لحظه‌ی مرگ، موفق به دیدارش نشد:

«بی تو عمر من هدر شد مث بید بی‌ثمر شد

دل دلگـرفته‌ی من  بی‌قـرار  و  دربه‌در شد

تو که اشکـامو ندیدی زهر غربت نچشیدی

نمی‌دونی چی کشیدم تو که چشمامو ندیدی

دل زخمی‌ام یه عمـره واسه دیـدنت هـلاکه

نکنه یه وقت بیـایی که فقط یه مشت خـاکه؟

اگه مُـردم روی گورم بنـویسین این نـوشته

هیچ کسی منو نکشته منو چش به راهی کشته»

[از غزل «چش به راهی»- ص 23-]

 

شعرهای دیگر و نومیدانه، اما تأمل‌برانگیز شاعر در این مجموعه کم نیستند. شعرهایی مانند: «شب و سحر»، «من و شما»، «تنهایی به توان N»، «کژ راهه» و… تکان‌دهنده هستند. وجه عاطفی شعرها، البته، وجه غالب‌اند، به خصوص در غزل‌هایش و در شعرهایی که از جدایی زن و فرزند می‌گوید که بی‌رحمانه جدا شدند و رهایش کردند و اما دل دریاییِ شاعر تا آخرین لحظه‌ی حیات، حسرت دیدار آن‌ها را با خود داشت!… این انتظار و حسرت در شعرهای کلاسیک «غلامی»، به ویژه موج می‌زند:

«تولدم به خزان بود و عمر من به زمستان

چرا نبینمت آخر، بهار باور مایی

بلور روشن اشکم نشسته بر در و دیوار

همیشه کوچه باز و گشوده‌ام که بیایی

هراس من همه این که بمیرم و نتوانم

ببینمت که شکفتی، گل قشنگ رهایی»

[ابیات آخر غزل «هراس»- ص 8-]

 

زندگی و مرگ یک شاعر، و مرگ هر شاعری، می‌تواند یک تراژدی باشد در جهان وانفسای امروز! در جهانی که عاطفه‌ها مرده‌اند، انسانیت فراموش شده، واژه‌ی آشتی گم شده، و در شتاب چهار اسبه‌ی تکنـولوژی و مادّیگـرای این جهان، هیچ‌کس حتا بغل دستی‌اش را نمی‌بیند! در این‌جا، شاعرانی مثل «اباذر غلامی» که از آشتی و انسانیت و آزادی انسان سخن می‌گویند، مرگشان به راستی نه یک حادثه‌ی معمولی، بلکه در حقیقت یک تراژدی است!…                              

                

 

+ نوشته شده در دهم آبان 1392ساعت توسط بهزادموسايي |


بزرگداشت هوشنگ ابتهاج

بزرگداشت هوشنگ ابتهاج

1392/8/6 ساعت 11:39
مراسم بزرگداشت هوشنگ ابتهاج با حضور وی و جمعی از اهالی فرهنگ و هنر برگزار شد.
قانون آنلاین- مراسم بزرگداشت هوشنگ ابتهاج با حضور وی و جمعی از اهالی فرهنگ و هنر برگزار شد.
به روایت عکس های عرفان خوشخو عکاس ایسنا، مراسم شب هوشنگ ابتهاج برای تقدیر از این شاعر برجسته کشور با حضور چهره هایی چون محمدرضا شفیعی کدکنی، آیدین آغداشلو، فخرالدین فخرالدینی، شهرام ناظری و اجرای موسیقی داریوش طلایی برگزار شد.

+ نوشته شده در هشتم آبان 1392ساعت توسط بهزادموسايي |


تصویر تزیینی است
کتاب «فرهنگنامه داستان‌نویسان گیلانی» به کوشش بهزاد موسایی به‌زودی از سوی نشر ایلیا در استان گیلان منتشر می‌شود. مولف در این فرهنگنامه تاکنون نام 320 نویسنده گیلانی و 750 عنوان کتاب را جمع‌آوری کرده است.-
بهزاد موسایی در گفت‌وگو با خبرگزاری کتاب ایران (ایبنا)، اظهار کرد: به‌زودی کتابم با عنوان «فرهنگنامه داستان‌نویسان گیلانی» در 560 صفحه از سوی نشر ایلیا منتشر می‌شود.
 
وی گفت: در این فرهنگنامه نام 320 نویسنده گیلانی و بیش از 750 عنوان رمان و مجموعه داستان را جمع‌آوری کرده‌ام.
 
موسایی ادامه داد: قرار است الحاقات و توضیحاتی به این کتاب اضافه ‌شود که به این ترتیب امکان دارد تعداد صفحات بیشتر از 560 صفحه ‌شود.
 
این پژوهشگر عنوان کرد: طی مطالعات میدانی و اسنادی که داشتم، نام و اثر داستان نویسان گیلانی را طی سال‌های 1288 تا 1388 جمع‌آوری کردم.
 
وی افزود: با بسیاری از نویسندگانی که نامشان در این فرهنگنامه آمده، مصاحبه کرده‌ام و به‌طورخلاصه این گفت‌وگو‌ها را آورده‌ام.
 
موسایی تاکید کرد: «فرهنگنامه داستان‌نویسان گیلانی» از خیلی جهات با سایر فرهنگنامه‌های مشابه تفاوت چشمگیری دارد چون موثق، پر محتوی و همراه توضیحات است.
 
بهزاد موسایی داستان‌نویس و پژوهشگر ساکن استان گیلان است. وی تاکنون کتاب‌هایی شامل «ادبیات اقلیمی»، «از مه تا کلمه»، «ببار این‌جا بر دلم»، «دماغ شاه» و «زندگی و آثار نمایشی میرزا حسن خان ناصر» را از سوی نشر ایلیا واقع در استان گیلان منتشر کرده است.
 
«فرهنگنامه داستان‌نویسان گیلانی» به کوشش بهزاد موسایی در 560 صفحه به‌زودی از سوی نشر ایلیا منتشر می‌شود.

+ نوشته شده در بیست و هفتم مهر 1392ساعت توسط بهزادموسايي |


214نویسنده خطاب به جنتی نامه نوشتند:

سانسور را بردارید، خودمان پاسخگو هستیم

طبق قانون حمایت از مولفان و مصنفان- مصوب سال ۱۳۴۸- نویسنده مالک اثر خویش شناخته شده و هیچ کس بدون اجازه حق دخل و تصرف درمتن او را ندارد. ما نیز براین باوریم که نویسنده به لحاظ حقوقی و قانونی درقبال اثر خود مسوول و پاسخ‌گوست.

ایلنا: 214 نویسنده، شاعر، مترجم و روزنامه‌نگار در نامه‌ای به وزیر فرهنگ و ارشاد اسلامی خواستار حذف سانسور شده و اعلام کردند مشروط بر حذف سانسور، درصورت لزوم در قوه قضاییه مسوول و پاسخگوی نوشته‌های‌مان خواهیم بود.

به گزارش خبرنگار ایلنا، متن این نامه که نسخه‌ای از آن دراختیار ایلنا قرار گرفته، به این شرح است:

 

ما جمعی از نویسندگان و مترجمان، که در سال‌های اخیر لطمه‌های جبران‌ناپذیر سانسور را بر پیکر فرهنگ و نشر کشورمان بیش از همیشه حس کرده‌ایم، خوشحال شدیم از وعده‌ی آقای رییس‌جمهور در ایام انتخابات برای برداشتن سانسور و در پیش گرفتن رفتاری مشابه مطبوعات با کتاب، و همین‌طور از شنیدن نظرِ جناب‌عالی برای حذف نظارت پیش از چاپ ارشاد بر کتاب‌ها. نظرات آقای رییس‌جمهور و جناب‌عالی گویای آن است که شما هم به خوبی از لطمه‌های سانسور بر نویسندگان و ناشران و در کل بر عرصهٔ فرهنگمان باخبرید و به همین دلیل هم درصدد چاره‌جویی برآمده‌اید. ما نیز به عنوان کسانی که بیشترین درگیری را با سانسور داشته‌ایم و نیز بیشترین صدمات مادی، روحی و فرهنگی آن را بر فرهنگمان شاهد بوده‌ایم، آن هم فرهنگی اهل مدارا و برآمده از قرن‌ها تجربه، بر آن شدیم که با نوشتن این نامه نه فقط حمایت خود را ازنظر آقای رییس‌جمهور و جناب‌عالی اعلام کنیم.

از آنجا که طبق قانون حمایت از مولفان و مصنفان- مصوب سال ۱۳۴۸- نویسنده مالک اثر خویش شناخته شده و هیچ کس بدون اجازه حق دخل و تصرف درمتن او را ندارد، ما نیز براین باوریم که نویسنده به لحاظ حقوقی و قانونی درقبال اثر خود مسوول و پاسخ‌گوست و بنابراین ما در صورت لزوم در قوه قضاییه مسوول و پاسخ‌گوی نوشته‌هایمان خواهیم بود؛ طبعا مشروط به اینکه کتاب‌هامان بدون دخالت سانسور منتشر شود.

از نظر ما به جز دادگاه‌هایی با حضور هیئت‌منصفه‌ی اهل فرهنگ، که می‌تواند مرجع رسید‌گی به شکایاتی باشد درباره‌ی وقوع جرم‌های احتمالی در کتاب‌ها، ‌هیچ فرد یا نهاد دیگری حق قضاوت و تصمیم‌گیری برای جلوگیری از انتشار کتاب‌ها یا دخل و تصرف در آن‌ها را ندارد و این کار خلاف نص صریح قانون اساسی است؛ حتا مصوبات شورای‌عالی انقلاب فرهنگی نیز نه فقط قانون محسوب نمی‌شود، که تا آن‌جا که حقوق اساسی نشر و صاحبان کتاب را نقض کند، ‌خلاف قانون‌اساسی است. به نظرِ ما در سایه‌ماندن بررس‌ها و مواجه‌نشدنشان با نویسند‌گان و ناشران، و همین‌طور دادن موارد سانسوری بر روی کاغذهای بدونِ سربرگ و شماره‌ی وزارتِ ارشاد، نه فقط نشانه‌ی قبح این کار، ‌که نشانه دیگری بر غیرقانونی‌بودن سانسور نیز بوده است. (یادآور می‌شویم که در اواخر دوران ریاست‌جمهوری آقای خاتمی، در پی نامه‌یی که ناشران خطاب به ایشان نوشته و سانسور را خلاف قانون اساسی دانسته بودند، آقای خاتمی این موضوع را به «هیئت پی‌گیری و نظارت بر اجرای قانون‌اساسی» ارجاع دادند و این هیئت پس از بررسی به تصریح اعلام کرد که این کار خلاف قانون اساسی است.)

گسترده‌بودن سانسور در این سال‌ها و واگذارکردنِ ناگزیر مواردِ کلی آن به درک شخصی بررس‌ها، ‌ فضایی پر از بیم و تردید میان نویسند‌گان و ناشران پدید آورده که طبعا به آسانی از بین نخواهد رفت. پیشنهاد می‌شود در وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی، نهادی مشورتی شکل گیرد که با استناد به مواد قانون اساسی، به نویسندگان و پدیدآورندگانی که درمورد پیامدهای حقوقی آثارشان مردد هستند، مشاوره‌های لازم را ارائه دهد.

با این امید که نویسند‌گان روزی وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی را در کنار و حامی خود در جهت اعتلای فرهنگ کشور ببینند و نه در مقابل یا بالاسرِ خود،  این نامه را به پایان می‌بریم و از جناب‌عالی انتظار داریم اقدامات مقتضی را به عمل آورید.
اسامی امضا کنندگان:

پونه ابدالی، شهره احدیت، امیر احمدی‌آریان، بابک احمدی، فرشته احمدی، کیوان ارزاقی، شیوا ارسطویی، مریم اسحاقی، پیمان اسماعیلی، حامد اسماعیلیون، جواد افهمی، شهرام اقبالزاده، احمد اکبرپور، محمدهاشم اکبریانی، مژده الفت، گلی امامی، غلام‌رضا امامی، حمید امیدی‌سرور، شهلا انتظاریان، معصومه انصاریان، رضیه انصاری، یوسف انصاری، هوشیار انصاری‌فرد، قباد آذرآیین، آرش آذرپناه، فرخنده آقایی، سهند آقایی، نیلوفر باقرزاده‌اکبری، فارس باقری، شاهین باوی، حبیب باوی‌ساجد، شبنم بزرگی، حسین بکایی، آذردخت بهرامی، علیرضا بهرامی، منیرالدین بیروتی، فتح‌الله بی‌نیاز، عاطفه پاکبازنیا، شهرام پرستش، بهرنگ پورحسینی، حامد پورشعبان، مجتبا پورمحسن، فروغ پوریاوری، احمد پوری، یونس تراکمه، محمد تقوی، مهرداد تویسرکانی، نغمه ثمینی، پروین جلوه‌نژاد، افشین جهاندیده، مریم جوادی، شاپور جورکش، ‌حامد حبیبی، مهدی حجوانی، مریم حسینیان، صالح حسینی، محمود حسینی‌زاد، نورا حق‌پرست، دانیال حقیقی، ‌رودابه حمزه‌ای، علی حیدری، فریبا خانی، کیهان خان‌جانی، علی خدایی، ابوتراب خسروی، سینا دادخواه، مجید دانش‌آراسته، خلیل درمنکی، ابراهیم دم‌شناس، فرزانه دوستی، آیت دولتشاه، خشایار دیهیمی، عطیه راد، مهدی ربی، مهدی رجبی، حامد رحمتی، مهکامه رحیم‌زاده، سهراب رحیمی، خالد رسول‌پور، رضا رضایی، مصطفی رضیئی، مجید رفعتی، محمد رمضانی، آرام روانشاد، احمد رهنما، شهلا زرلکی، مژده ساجدین، سارا سالار، عبدالرضا سالاربهزادی، فرزانه سالمی، عباسعلی سپاهی‌یونسی، نیکو سرخوش، سعید سلطانی‌طارمی، بلقیس سلیمانی، پوریا سوری، اصغر سیدآبادی، نوید سیدعلی‌اکبر، علیرضا سیف‌الدینی، کاوه شجاعی، علی شروقی، سعید شریفی، اسدالله شعبانی، بهمن شعله‌ور، یاسمن شکرگزار، رویا شکیبایی، حسین شهرابی، محمدحسن شهسواری، شهرام شهیدی، حسین شیخ الاسلامی، لیلا صادقی، رویا صدر، عباس صفاری، محمدرضا طاهری، سعید طباطبایی،محمد طلوعی، میلاد ظریف، جواد عاطفه، مریم عباسیان، شهریار عباسی، علی عبداللهی، گروس عبدالملکیان، عباس عبدی، زهرا عبدی، فریدون عموزاده خلیلی، مهدی غبرایی، عدنان غریفی، علی غضنفری، احمد غلامی، حدیث غلامی، همایون غنی‌زاده، ناصر غیاثی، مهدی فاتحی،‌‌ رها فتاحی، محسن فرجی، علی فردوسی، محمدرضا فرزاد، لیلی فرهادپور، حسن فرهنگ‌فر، رضا فکری، الهام فلاح، پوریا فلاح، محمود فلکی، کاوه فولادی‌نسب، محمدرضا فیاض، پیروز قاسمی، فاطمه قدرتی، آزیتا قهرمان، مجید قیصری، مدیا کاشیگر، ضحی کاظمی، ندا کاووسی‌فر، علی‌اکبرکرمانی‌نژاد، مینو کریم‌زاده، یوریک کریم‌مسیحی، محمد کشاورز، منصور کوشان، میثم کیانی، مجتبا گلستانی، نینا گلستانی، سیامک گلشیری، سیاوش گلشیری، شاهرخ گیوا، علیرضا لبش، مهسا محب‌علی، آزاده محسنی، کامران محمدی، علیرضا محمودی‌ایرانمهر، حسن محمودی، سهیل محمودی، عباس مخبر، آیدا مرادی‌آهنی، مهدی مرادی، محمدرضا مزروقی، داریوش معمار، هادی معصوم‌دوست، نیما ملک‌محمدی، مسعود ملک‌یاری، مریم منصوری، بهزاد موسایی، حافظ موسوی، فرشته مولوی، امیرعباس مهندس، فریبا نباتی، محبوبه نجف‌خانی، حمیدرضا نجفی، رضا نجفی، کورش نریمانی، آرش نصرت‌اللهی، عرفان نظرآهاری، یاسین نمکچیان، فرشته نوبخت، سمیه نوروزی، یاسر نوروزی، حسین نوروزی‌پور، علیرضا نوری، یوسف نوری‌زاده، مهدی نوید، امید نیکفرجام، شراره وظیفه‌شناس، محمد ولی‌زاده، محسن هجری، حسن همایون، پیمان هوشمندزاده، محمد یاراحمدی، آنیتا یارمحمدی، مناف یحیی‌پور، امیرحسین یزدان‌بد، ‌پیام یزدان‌جو، صفی یزدانیان، مهدی یزدانی‌خرم و محمد یعقوبی.

+ نوشته شده در پانزدهم مهر 1392ساعت توسط بهزادموسايي |

"من فقط گریه ها یادم مانده است" عنوان هفتمین دفتر شعری است از شاعر، منتقد، داستان نویس ومترجم جنوبی   "  پرویز حسینی "که اخیرا به کتا بفروشی ها راه یافته است .

این دفتر شعر ،ماحصل بیش از سی سال تامل ،تعمق و تجربه ورزی پرویز حسینی در عرصه ی شاعری است .

" من فقط گریه ها یادم مانده است "نشان دهنده ی حضور مقتدر شاعری در عرصه ی زبان و همچنین نگاه پخته

و انسان دوستانه ی اوست که در قالب سروده هایی تاثیر گذار ،متجلی شده است .

این کتاب ،شامل سی شعر سپید است که طی سال 78 سروده شده اند، همان گونه که از عنوان کتاب پیدا ست ،عاشقانگی در این شعرها حرف اول را می زند .

شعری که از این کتاب انتخاب شده است ،  " انتظار "  نام دارد .

                           

                                                   ا نتظار 


می دانم شعرهایم را باد با خود می برد روزی 

خیس می شوند رویاهایم

تو هم گیسوان نقره ای ات را در آینه نمی تابانی

و هر چقدر تقویم را ورق بزنی

کسی پیدا نمی شود مژه ها یت را ببوسد به رسم هر شب

سال و ماه بسیار بیاید

وهیچ صدایی تو را به نام صدا نزند

همه ی وسیله ها را هم حراج می کنی

صندلی خالی به چه درد می خورد؟

جز این که انتظار به یادت می آورد

جهان بوی اقاقیا می گیرد

چشم کوچه کور می شود به روی چراغ خانه

و کودکان در خیابان به دنبال شعرهای من می دوند

_ به گمان بادکنک یا کبوتری 

آن وقت دریا از دریچه ات به دنیا سرازیر می شود ....


                                                                              اول ژانوایه 2000

                                                                                1378/10/11


 "آوازهای خسته "(گزینه شعر معاصر 1350)، "شعله ی گیاه "(1375) ، " آواز قو"(1376)، " اندوه منتشر"(1378)،" با صدای باران مرا به یاد بیاور "(1385) و  " زخم عتیق مه "(1391)  عنوان دفترهای شعر پیشین  حسینی هستند . وی همچنین  دستی در ترجمه ،نقد نویسی و ادبیات داستانی دارد و آثاری با عنوان :

" هنگامه ی رفتن و معرکه ی ماندن "(  مجموعه نقد 1374)،" معجزه ی کوچک "( ترجمه داستان ، 1374)،

" تک نوازی باران " (مجموعه شعر ترجمه ، 1376) ، " عطر نجیب یال " ( مجموعه داستان، 1376)  ، " بچه های راه آ هن " ( ترجمه داستان ، 1385 ) ، " جشن ها و یورش ها " ( ترجمه  نقد ، 1385) ، " باران ساز "( ترجمه شعر ، 1385)  و  " تهدید و داستان های دیگر " ( ترجمه ، 1389)  و ...به چاپ رسانده است .

" من فقط گریه ها یادم مانده است "  63 صفحه است و با شمارگان 1000 نسخه  به بهای 300 تومان  توسط

نشر  " شاسو سا "  کاشان به کتاب های شعر  جیدید پیوسته است .




+ نوشته شده در یکم مرداد 1392ساعت توسط بهزادموسايي |

سال نو مبارک       

در بهار پیش رو مکنونات قلبی من این است :" آرزوی سلامتی ، صلح ، مهربانی ، امنیت ، آرامش ، رفاه و نعمت ، شکوفایی اقتصادی ، شادی عمومی ، جامعه ای دموکراتیک و .... " برای شما و تمامی کسانی که می شناسیم و نمی شناسیم ، در این جا و همه جا .


 عکس   کارت پستال های نوروز ۹۰  جدید

+ نوشته شده در یکم فروردین 1392ساعت توسط بهزادموسايي |
مطالب قدیمی‌تر