گیلهوای شماره ۱۲۴ منتشر شد. در این شماره میخوانید:
هرچه هست هَن است، میخوای بردار، میخوای نردار/ سرمقاله مدیرمسئول
دو چشمه زلال از کارکرد شهرداری رشت/ یادداشتهای مدیرمسئول
میراثی که دود میشود…/ یادداشت دبیر تحریریه
آوازهخوان بنفشهها(یادداشتهایی درباره ناصر مسعودی)
در ستایش جوهر موسیقی/ شمس لنگرودی
دلنوشته/ پرواز همای
زمزمهی جوانیهای بیقرار/ جواد شجاعیفرد
قصههای من و بابام/ علی مسعودینیا
نجوایی در گوش زمان/ سید فرزام حسینی
بنفشهگول هنوز خاطرنواز جوانان آن سالهاست/ عباس مهری آتیه
و شغال مرگ آمد و او را برد (به یاد فریده لاشایی)/ بهزاد موسایی
عکسخانه
شعر گیلکی (با آثاری از تیمور گورگین، سروش گیلانی، غلامحسین عظیمی، هوشنگ
اقدامی، علی صبوری، علیرضا صدیق، هادی طاهرزاده، زهرا علیزاده، عباس احمدی،
حسین طوافی، منوچهر بخشی، سیامک سلیمانی روشن
داستان گیلکی:
ورزش/ س.سیامک
رعنا/ نرگس مقدسیان
گل کوچک/ پرویز فکرآزاد
دو ژاپنی در گیلان/ ترجمه دکتر هاشم رجبزاده
در عزلت ابدی (یادی از علی خداجو)/ محمود اسلامپرست
روایتی از روزگار مردی/ احمد علیدوست
گیجیک: فقدان انتزاع/ امین حسنپور
پاسخی به نقد یک کتاب/ درویشعلی کولاییان
فرهنگ عامه مردم شمال ایران
بانک لغت گیلهوا
مشعل گالشی/ میثم نوائیان، عادل تالشی
رنگیتاچه و شیوهی بافت آن/ احمدعلی کریمی لاخانی
وجدان، خدای بیدار درون/ ماکان
افسانه بورا/ مجید لطفی
کتابخانهی گیلهوا

شماره 10و11 ماهنامه "ره آوردگیل "(بهمن و اسفند 1391) با صاحب امتیازی دکتر محمد علی فایق و سردبیری هوشنگ عباسی به قیمت 2500 تومان منتشرشد . شعر ونقد فارسی . داستان . سینما . موسیقی . نقد وبررسی کتاب . فرهنگ وادبیات گیلکی . تاریخ .میراث فرهنگی و جامعه شناسی . گزارش ها و رویداد های فرهنگی و....از دیگر سر فصل های " ره آورد گیل "می باشد . در این شماره به همراه عکسی به روی جلد ومطالبی در باره شاعر و پژوهشگر گیلانی " محمد بشرا ".......... آثاری از علیرضا پنجه ای . جلال افرا. کاظم کریمیان . سیمین بهبهانی . محمد خلیلی . حسین اعتماد زاده . پرویز فکر آزاد . بهزاد عشقی . طاهر طاهری . رحیم چراغی . هوشنگ عباسی . فرامرز طالبی . بهزاد موسایی و....می خوانیم
در بهار پیش رو مکنونات قلبی من این است :" آرزوی سلامتی ، صلح ، مهربانی ، امنیت ، آرامش ، رفاه و نعمت ، شکوفایی اقتصادی ، شادی عمومی ، جامعه ای دموکراتیک و .... " برای شما و تمامی کسانی که می شناسیم و نمی شناسیم ، در این جا و همه جا .
در سوگ شاعر رنگ و بوم
فريده لاشايي، نقاش برجسته ايراني در گذشت
![]() |
فريده لاشايي، نقاش برجسته ايراني روز گذشته در 68 سالگي بر اثر بيماري سرطان درگذشت. لاشايي يكي از نقاشان برجسته ايراني بود كه آثارش او را به شهرت جهاني رساندند. او متولد1323 رشت بود. لاشايي پس از تحصيلات دبيرستان به آلمان سفر كرد و پس از گذراندن مدرسه مترجمي در مونيخ، براي تحصيل به وين رفت و از آكادمي هنرهاي مدرن اتريش فارغ التحصيل شد. او نمايشگاه هاي زيادي در ايران، آلمان، اتريش، انگليس، امريكا و... برگزار كرد.
همچنين متخصص در كارهاي حجمي با آهن و شيشه و نقش هاي انتزاعي بود. او در حيطه ادبيات هم فعال بود و آثار مهمي را ترجمه كرد. از جمله ترجمه هاي او مي توان به «نجواهاي شبانه» اثر ناتاليا گينزبورگ، رمان «زد» اثر واسيلي واسيليكوس، «روزهاي كمون» و «زن نيك سچوان» و «ارباب پونتيلاو نوكرش ماتي» از برتولت برشت، «گل هاي هيروشيما» از اواهريس و «لبخند فروخته شده» از جيمز كروتس اشاره كرد.
لاشايي همچنين يك رمان تاريخي با عنوان « شال بامو» نوشت كه 12 سال براي تحرير آن وقت صرف كرد. لاشايي يكي از مهم ترين و بزرگ ترين نقاشان ايران بود و درگذشت او ضايعه بزرگي براي جامعه فرهنگ و هنر ايران است.لاشایی در ویکی پدیا
گفتگو بهزاد موسایی با فريده لاشايي *
فريده لاشايي بانوي نقاش گيلاني است كه مينويسد و ترجمه نيز ميكند اما به زعم بسياري، بيشتر از همه بايد او را نقاش دانست. اطرافيان او را از همان دوران طفوليت « نقاش باشي» ميخواندند.
او الفباي نقاشي را از جعفر پتكي آموخت، درهمان دوران نزديكانش پي به استعداد سرشار او در نقاشي بردند تا اينكه دوران جواني و بعد از آن استعداد آن به بار نشست.
لاشايي جداي از فعاليت در عرصه ي نقاشي مجموعه داستاني باعنوان « شال بامو»(شغال آمد) رادر سال 1382منتشركرده است كه با استقبال بسياري مواجه شد.
بهزاد موسايي پرس و گويي را با فريده لاشايي انجام داده كه آنرا از نظر ميگذرانيد. شايان ذكراست لاشايي برايادامه مداواي بيماري اش عازم خارج از كشور بود و مصاحبه را از فرودگاه برایمان پست كرده است.
موسایی - چگونه نقاش شديد؟
لاشایی ـ در هفت سالگي به همراه خانواده به تهران آمديم و ده يا يازده سال بيشتر نداشتم كه پيش آقاي جعفر پتكر نقاشي را آموختم. پدرو مادرم هر دو اهل مطالعه بودند به گونه اي كه خانه ي ما پر بود از كتاب. برادر بزرگترم نقاشي ميكرد ومن تحت تاثيرش بودم. مدت 2 سال در كلاس آقاي پتكر ماندم و بعد نزد يك يك استاد ارمني رفتم كه در خيابان منوچهري (تهران) ساكن بود.
موسایی - در نقاشي هايتان دو نوع بيان هنري يعني هنر اسلامي و هنر شرقي را ميتوان به عينه سراغ گرفت، اين نگاه نشات گرفته از چيست؟
لاشایی ـ هيچ اصراري درهيچ نوع خاصي از بيان هنري ندارم.
موسایی - پس لطفا درباره ي سبك نقاشي هايتان بگوييد؟
لاشایی - ـ شيوه ي نقاشي من، نوعي تداوم آزادي است و يا كوشش در اين راستا.برخي آن را آبستراكت اكسپرسيونيست مينامند. ولي شخصاً، لزومي به اينكه به اين يا آن شيوهي مشخص نقاشي كنم را هرگزحس نكرده ام.
موسایی - در مورد محدوديت رنگ ها در نقاشيهايتان چه نظري داريد؟
لاشایی ـ در مورد محدوديت رنگ ها در نقاشيهايم؟ !، اين يكي را به هيچ وجه قبول ندارم !
موسایی - و اينكه نقاشيهاي خود رابه شكلهاي حجم دار محدود ميسازيد؟
لاشایی ـ منظور شما را از «شكل هاي حجم دار» متوجه نميشوم. شايد منظورتان اشكال مشخص و آشنا باشد. گاهگداري و يا بهتر بگويم اغلب از اشكال حجم دار استفاده كرده ام .
موسایی - آيا ميشود رَدِّ سورئاليسم ايراني را در آثار شما دنبال كرد؟
لاشایی - در نقاشي هايي كه از من ديده ايد خير. اما در يك دوره ي كوتاه به چنين شيوه اي كار كرده ام. و حس و حال شيرين، اساطيري و تپنده و پويايي اشعار حافظ رهنمونم بوده است.بد نيست خاطرهاي را برايتان در همين خصوص تعريف كنم.«يادم هست يك بار براي ديوان حافظ تصويرگري ميكردم اينها پنج تا نقاشي بزرگ بود و فكر ميكنم در سال 1370 درگالري گلستان به نمايش در آمد. اتفاقاً آقايي در راديو به شدت به اين مجموعه كارها حمله كرد و گفت كه اين نقاشي توهيني به مينياتور ايراني بوده است.يك منتقد هم گفت اين ديگر چه كاري است؟
گفت به كارهاي ديگر شباهت ندارد. البته اشكالي نداشت و حرف و سخن هميشه در اطراف نقاشي وجود دارد. اما در آن زمان اعتماد به نفس حالا را نداشتم و تاثير بدي رويم گذاشت و حسابي توي ذوقم خورد. متاسفانه ديگر ادامه ندادم. بعد از آن شروع كردم به نقاشي اسب هاي وحشي در حالت چرخان و رعب انگيز و در فضاهاي سورئاليستي. مادرم تازه فوت كرده بود و اصلا حال خوشي نداشتم. بعد ها وقتي اين نقاشيها را در يك گالري در آلمان نمايش دادم كسي به من گفت اين اسبها در مكتب يونگ اشاره به مرگ و نيستي ميكند. چيزي كه قبل از آن مطلقاً نميدانستم.
موسایی - چرارويدادها و التهابهاي تاريخي در آثار شما اين همه جنبهي تجريدي به خود ميگيرند؟
لاشایی - ـ رويدادهاي تاريخي اجتماعي روي هنرمند تاثير ميگذارد و او تاثيرآن را در قالبي كه ميتواند ابراز ميكند. آيا اين ابراز ها حتماً بايد به همان شكل تاريخي اجتماعي مشخص باز گو شود يا اجازه دارد به صورت انفجار حس و حالي باشد كه تاثير آن رويدادها خبر دهد. شما چه شكل و شمايلي در مثلا (چون خيلي معروف و آشناست مثال ميزنم) سنفوني «ورونيكاي بهوون» ميبينيد؟آيا جز انتقال حس است؟
موسایی - شما سابقه مبارزه ي سياسي و زندان دررژيم گذشته را داريد. نكتهي مهم اين است كه همان طور كه گفتند اين در آثار شما به صورت يك ايدئولوژي خاص وجود نداشته است؟ به زباني ديگر به طور محسوس ديده نميشود؟
لاشایی - ـ در نقاشي به هيچ، الزام ايدئولوژيكي معتقد نيستم. ضمن اين كه خيلي دوست ندارم نشانه هاي فاجعه بار زندگي را با نقاشي جست و جو كنم ... .
موسایی - شما با همه حس و لحظه هاي پرالتهاب روح و نا خود آگاهتان بيش تر يك نقاش ايد يا يك تماشاگر نقاشي؟
لاشایی - اين را شما بايد بگوييد.
موسایی - برخي معتقدند در آثارشما نوعي زنانگي وجوددارد؟
لاشایی - ـ خير، من معتقد نيستم.
موسایی - موقعيت كنوني نقاشي ايران در جهان را چگونه ارزيابي ميكنيد؟
لاشایی - ـ نقش تعيين كنندهاي نداريم. اما كم كمك به مدد ارتباط و نمايشگاه هاي متعدد و ببنندگان متنوع آثار ايرانيان، شايد جايي باز كنيم. نقاشي مثل هنرهاي ديگر، تنها به دنبال اقتدار سياسي و اقتصادي است كه ميتواند جايگاه خود را در شكل گيري فرهنگ جهاني باز كند، مركزيت يابد و يا به حاشيه رانده شود. متاسفانه امروز نه تنها نقاشان ايراني جايگاه تعيين كنندهاي درهنر معاصرجهان ندارند، بلكه اصلاً زبان نقاشي در حال حاضر زبان اصلي هنر معاصر به شمار نميآيد.
نقاشی فریده لاشایی
*به نقل از ویژه فرهنگ ،هنر وادبیات" گیله وا " خانه ی فرهنگ گیلان شماره ی 92 نوروز1386
از راست به چپ اکبر رادی ، بهزاد موسایی ، قاسم کشکولی - تهران 1376 ![]()
|
کتاب خاطرات هوشنگ ابتهاج "سایه" |
|
"پیر پرنیان اندیش*" یادمانده های "هوشنگ ابتهاج – سایه" به همت انتشارات سخن منتشر شد. اثری که بیش از آنکه خاطرات زندگی شخصی و خصوصی هوشنگ ابتهاج باشد، فصلی از تاریخ و فرهنگ و شعر و موسیقی کشور ماست. سایه در فاصله دو نسل پیشین و امروزین شعر و موسیقی ایران ایستاده است. او با شهریار و صبا همدم بوده، نیما را دیده، با مرتضی کیوان رفیق بوده و با کسرایی و مشیری و لطفی و شجریان پیش امده است و حاصل همه این زندگی و تجربیات در خاطراتش بازتاب یافته است. "پیر پرنیان اندیش" حاصل زندگی و گفتگوهای پنج ساله "میلاد عظیمی" و "عاطفه طیه" با سایه است. حاصل این زندگی و گفتگو اثری شده است بسیار دلنشین و پرمحتوا در نزدیک به 1500 صفحه که یقینا همچون کاری جاودانه در شناخت فصل تاثیرگذاری از تاریخ ادبی و فرهنگی ایران باقی خواهد ماند. سایه در این گفتگوها از جوانی خود و آشنایی اش با مرتضی کیوان، ورود به حزب توده ایران، همراهی اش با کسرایی، نادرپور، شاملو، اخوان، و ... یاد می کند. از ورودش به رادیو، آغاز به کار برنامه گلها، جمع کردن جوانان هنرمند و موسیقیدان و تاثیر آن بر سرنوشت شعر و موسیقی ایران سخن می گوید. سایه از 1351 تا 1353 به ریاست بخش شعر گلهای رادیو منصوب شد و از سال 53 تا 57 مسئول کل موسیقی رادیو شد، مسئولیت هایی که وی را در مرکز فعالیت های هنری آن زمان قرار داد. این حضور خاطرات او را به یک سند تاریخی از اطلاعات درباره اشخاص و هنرمندان و نادانسته ها و زوایای ناگفته تاریخ شعر و هنر و موسیقی ایران تبدیل کرده است. پس از کشتار هفده شهریور 1357 سایه همراه با محمد رضا لطفی، شجریان، حسین علیزاده و گروه ایشان از رادیو استعفا می کند و در آن زمان نوارهای سرودهای انقلابی را بطور مخفیانه بیرون می دهد. "پیر پرنیان اندیش" در دو جلد تدوین شده است. در جلد نخست عمدتا درباره زندگی سایه و ورود او به عرصه زندگی سیاسی و هنری و شناخت او از زندگی هنری دوران پهلوی سخن گفته می شود. جلد دوم بیشتر به ارزیابی های او از شعر و موسیقی ایران اختصاص دارد. از شخصیت هایی که در زندگی ادبی و سیاسی سایه حضوری بسیار پررنگ دارد زنده یاد مرتضی کیوان است که سایه بارها و بارها از او یاد می کند و نقش پراهمیت او را نشان می دهد. سایه از دیدارهای هر روزه خود با کیوان، دوستی و رفاقت میان او و کسرایی و شاملو و نادرپور سخن می گوید. از دستگیری و آخرین لحظات زندگی کیوان و ایستادگی اش در کنار دیگر اعضای سازمان نظامی حزب یاد می کند. احسان طبری نیز در خاطرات سایه در دوران پس از انقلاب حضوری تاثیرگذار دارد. سیاوش کسرایی، محمد رضا لطفی، شفیعی کدکنی، محمد حسین شهریار، نیما یوشیج، غلامحسین بنان، محمود اعتمادزاده(م الف به آذین )، اخوان ثالث، محمد رضا شجریان، حسن کسایی، فریدون مشیری، نادرپور و صدها نام آور دیگر که سایه از روابط و زندگی و اثار آنان و تاثیر آن بر تحول شعر و موسیقی ایرانی سخن گفته است به "پیر پرنیان اندیش" اهمیتی در حد یک دایره المعارف شناخت تاثیرگذاران شعر و موسیقی ایرانی داده است و کشفیات تازه و بکری در اختیار خواننده قرار می دهد. وسعت خاطره ها و اطلاعات و ناگفته ها و زیبایی های این اثر در حدی است که نمی توان آن را در این معرفی خلاصه کرد. تنها می توان در فرصتی دیگر، به تدریج به گوشه هایی از آن اشاره کرد و خوانندگان را به مطالعه اصل کتاب سفارش کرد. پانویس*** پیر پرنیان اندیش(در صحبت سایه): گفت وگو با هوشنگ ابتهاج سایه/میلاد عظیمی و عاطفه طیّه/ناشر:انتشارات سخن؛چاپ اول پاییز 1391/قطع وزیری در دو جلد گالینگور با جعبه/ قیمت:75000 تومان/1302 ص + 200 صفحه عکس رنگی و طرح روی کاغذ گلاسه |
پرویز اسلامپور، "شاعر دیگر" درگذشت
پرویز اسلامپور یکی از نمایندگان برجسته "شعر دیگر" و از جمله پدیدآوردگان بیانیه "شعر حجم" در پاریس درگذشت. اسلامپور شاعری گوشهگیر بود و پیکر بیجان وی سه روز پس از مرگ، در آپارتمانش پیدا شد.
شاید پس از یدالله رویایی بتوان پرویز اسلامپور را یکی از پرشورترین مدافعان شعر حجم به حساب آورد. محمود شجاعی (شاعر و نمایشنامهنویس) ، بهرام اردبیلی(شاعر)، هوشنگ آزادیور (شاعر و سینماگر) و فیروز ناجی (شاعر) از دیگر امضاکنندگان بیانیه شعر حجم بودند.
اسلامپور در بیانیه شعر حجم مینویسد: «حجم سکوت پرتاب است، و ظرفیت پرتابهای دور جهانهای ناپیدای شعر. پرش از حجم، روحانیت افتادن است و حجم فضای این روحانیت. به مثابه آن نیروی جادویی ایمانی است که پرشهای سفینههای دور پرواز را در ارادهی خداوندی میآورد.»
اسلامپور به نمایشنامهنویسی نیز دلبستگی داشت. او در برخی از اشعارش از چهرههای اساطیری ایرانی و اشعار شاعران پیشین بویژه فردوسی سود برده است.
چشمهای فصل
آمده از هیولای سنگ
تا فراخی ازدحام زخم-
کودن-
سیاوش از دیارهای طبیعی میآید-
از دیارهای مطهر-
تا در اعماق فصلهای جادوگر
چالههای مستور مردگان تردید را
نبش کند.
یدالله رویایی، به عنوان مهمترین نظریهپرداز شعر حجم در باره شعر اسلامپور میگوید: «در دورههای مختلف شیوههای بیانی مختلفی را تجربه میکند و در بعضی موفق و راضی و در بعضی دیگر لجوج و جستجوگر پیش میرود.» برخی منتقدان بر این باورند که شعر اسلامپور در این دوران از اشعار رویایی نیز پیچیدگی بیشتری دارد.
از پرویز اسلامپور چهار کتاب منتشر شده که همه متعلق به اواخر دهه ۴۰ هستند: "وصلت درمنحنی سوم" ( ۱۳۴۶)، "نمک و حرکت ورید" (۱۳۴۷) ، "سطح شبح و در سفر پاک" (۱۳۴۹)، "پس حس خداوند نجاتم میدهد" (۱۳۴۹)
درباره چگونگی درگذشت اسلامپور
شبنم آذر روزنامهنگار، شاعر و یکی از بستگان پرویز اسلامپور
.
درگفتوگوی اختصاصی به دویچه وله گفت که این شاعر سرشناس ایران در "تنهایی در آپارتمان خود در پاریس فوت کرده است." پس از آنکه اعضای خانواده اسلامپور چند روزی از وی بیخبر بودند و تلفنهای مکرر آنها بیپاسخ مانده بود، با رجوع به آپارتمان اسلامپور با پیکر بیجان وی بر روی زمین مواجه میشوند.
سیمین، همسر پرویز اسلامپور نیز چند سال پیش درگذشت و لیلا تنها فرزند وی است.
به گفته خانم آذر به روال قانونی و متعارف جسد اسلامپور به پزشکی قانونی منتقل شده است تا دلیل مرگ وی روشن شود. به گفته شبنم آذر، پرویز اسلامپور بیماری خاصی نداشته است یا حداقل بستگانش از آن بیطلاع بودهاند. برای تعیین دلیل واقعی مرگ اسلامپور باید در انتظار نتایج معاینات پزشک قانونی ماند.
پرویز اسلامپور به گفته بستگانش فردی بسیار عزلتجو بوده و دارای رفت وآمدهای گسترده نبوده است. به گفته شبنم آذر "به همین دلیل و بنا به اطلاعات اولیه پیکر بیجان وی سه روز پس از مرگ وی در آپارتمان" پیدا شده است.
اسلامپور پس از انقلاب ایران را ترک کرد و مدتی نیز در مرکز ملی و فرهنگی "ژرژ پمپیدو" در پاریس مشغول کار بود. وی چند سال پیش بازنشسته شد.
یکی از ویژگیهای بارز شخصیتی اسلامپور گوشهنشینی وی عنوان میشود. او به عنوان یکی از پیشگامان شعر حجم در خارج کشور فعالیت هنری چندانی نداشته یا دستکم به انتشار اثری دست نزده است. تنها در نشریه ادبی و اینترنتی "دوات" مجموعه اشعاری از وی به چاپ رسیده است.
شبنم آذر میگوید که اسلامپور بارها مایل بوده که در نشستهایی نظرات و "حرفهای ناگفته" خود را در باره ادبیات و کارهایش مطرح سازد اما دقیقا به خاطر روح ملتهب و ناآرامش از انجام آنها در آخرین روزها منصرف شده است.
اما پرویز اسلامپور دو دفتر درباره کارهای ادبی خود و ادبیات بطور کلی نگاشته که خانوادهی او امیدوار است امکان چاپ آن را بیابد.
همانند بسیاری از چهرههای هنری ایران مرگ پرویز اسلامپور در تنهایی و به دور از سرزمین و دوستانش، فقدان وی را غمانگیزتر کرده است.
اسلامپور در یکی از شعرهایش مینویسد:
یک نقطهی بزرگ روشن
همواره
قلبم را میفشارد
سال بهار که میرسد
چلچهها به یاد میآیند
و من از یاد میروم
اینک که ماه
کلاغیست با جیغش
بر سرم
و پلکهای خیس و تقهی در
که پاسخی ندارد
رمهها که بیایند، مردانگییم را
نزد سگهای سرما زده
به زمین مینهم و
دور میشوم
نگاهی به ادبیات داستانی گیلان *
به اعتقاد بهزاد موسايی منتقد
ادبی گيلانی ، سابقه داستان نويسی در اين خطه سرسبز حتی از "يکی بود يکی
نبود " جمال زاده نيز فراتر رفته و با داستان های کوتاه نويسنده ای به نام
علی عمو در سال 1288 آغاز می شود.
موسايی ادبيات داستانی گيلان را به چند دوره تقسيم می کند :
1-داستان نويسانی که از 1288 تا 1328 فعاليت می کردند که با علی عمو آغاز شد.
معرفی
علی عمو ، منتقدان را که شروع داستان نويسی مدرن ايران را با " يکی بود ،
يکی نبود" جمال زاده در سال 1300 می دانستند ، به چالش واداشت .
کريم کشاورز ، محمد علی افراشته ، محمود اعتماد زاده ( به آذين ) ، علی مستوفی و سرتيپ محمد علی صفاری در اين دوره می گنجند.
2-دهه
30 و 40 شامل محمود طياری ، مجيد دانش آراسته ، ابراهيم رهبر ، اکبر رادی و
بسياری ديگر که در دهه 40 کار خود را اغلب با نشريه " بازار " ويژه هنر و
ادبيات محمد تقی صالح پور آغاز کردند.
به اعتقاد وی استخوان دارترين نويسندگان گيلان مثل اکبر رادی با مجموعه داستان" جاده "مربوط به اين دوران هستند.
3-دهه 50 تا 70 شامل محمود بدر طالعی ، حسن اصغری ، کاظم سادات اشکوری ، محسن حسام ، فرزام طالبي و .. هستند.
موسايی
، ويژگی بارز اين نويسنده ها را پيام انسانی و محتوای اجتماعی ، پرداختن
به مضامينی چون فقر کارگران ، کشاورزان ونقد اوضاع نابسامان اجتماعی آن دهه
می داند.
به گفته وی پس از انقلاب و جنگ نويسندگان ما شروع به تجربه
در اين حوزه کردند که بارزترين نمونه های آن بيژن نجدی با " يوزپلنگانی که
با من دويده اند" 1373 و قاسم کشکولی با " زن در پياده رو راه می رود"
1377 بود.
اين آثار حضور نويسندگان خوش آتيه ای را به جامعه ادبی بشارت دادند.
وی تصريح کرد: بعد از انقلاب در حوزه داستان سه گرايش را بيشتر ملاحظه کرديم :
1- ادبيات کارگری مثل مجموعه داستان دو جلدی " ملاقاتی ها" از محسن حسام از جمله داستانهايی است که در مورد زندانی های سياسی و بر مبنای باورهای مسلط سياسی نوشته شده است.
2- ادبياتی با عنوان ادبيات جنگ که بخشی از داستان نويسی ايران را به خود اختصاص می دهد.
نويسندگان
شمالی به دليل موقعيت اقليمی و دوری از جغرافيای جنگ کمتر به اين مورد
اقبال نشان داده اند ولی با اين همه نويسندگانی چون محمود بدر طالعی با "
بمباران " و مجموعه داستان " چاپ آخر زندگی " از ابراهيم رهبر و چند داستان
کوتاه از نويسندگان گيلانی در نشريات محلی نمايندگان اين گرايش محسوب می
شوند.
3- سومين جريان ، داستان گيلکی است که از هفته نامه های دامون و گيله وا که توسط جکتاجی منتشر می شد آغاز شد.
به گفته وی اين ها گونه ای از داستان را معرفی می کنند که به تمامی با زبان گيلکی و فولکلور اين منطقه پرداخت شده است .
از
گيلکی نويسان اين دوره که آثاری عرضه کرده اند می توان به بشرا ، محمود
طياری ، هادی غلامدوست ، محمد حسن جهری و تنی چند اشاره کرد.
وی تصريح
کرد : نوشتن داستان با مصالحی از اين دست يا سبک ؟ ( گيلکی ) کم و بيش پی
گرفته می شود و جايگاهی را در ادبيات شمال به خود اختصاص می دهد اما آنچه
مسلم است از اين ميان اثری هنری که قابليت طرح در روند داستان نويسی ايران
را داشته باشد تا به امروز به دست نيامده است .
وی در خصوص نويسندگان
زن گيلان اظهار داشت : نخستين کسی که بايد او را در اين گفتار نام برد
"آليس آرزومانيان" پيشگام زنان نويسنده گيلان است . از آرزومانيان رمان "
همه از يک " سال 1343 چاپ و منتشر شد .
موسايی اظهار داشت : داستان
نويسان زن گيلان در دهه 60 تا 70 در عرصه داستان نويسی ظهور می کنند که به
هويت ، جايگاه و مشکلات زنان پرداخته اند.
اين منتقد ادبی به عنوان
نمونه به نويسندگانی چون فرخ لمعه ، مهکامه رحيم زاده ، فرناز شريفی ، مهين
خديوی ، ژيلا هاتفی ، شوکت منصوری ، شادی پيروزی ، نينا گلستانی ، ناتاشا
محرم زاده ، خزر مهران فر ، مهناز علی پور گسکری و غيره اشاره کرد.
به اعتقاد وی از جمله ويژگی های نويسندگان اين مقطع توجه به مسائل فنی داستان نويسی ، مضامين بکر ، نثر و زبان بديع است .
موسايی معتقد است : ادبيات داستانی شمال به شکوفايی نزديک است و آثار دو نسل اخير را گواه صادق اين مدعا می داند .
چنانکه
مرحوم بيژن نجدی اگر چه مجال تجربه بيشتر نيافت با يگانه اثر داستانی خود "
يوزپلنگانی که با من دويده اند " نگاه ها را متوجه ادبيات شمال کشور نمود.
همچنين قاسم کشکولی با اثر خود به نام " زن در پياده رو راه می رود" ،
فرخ لمعه با داستان بلند " ابوالهول " ، محسن مرتضاييان آبکنار با " کنسرت
تارهای ممنوعه " فروتنانه در کنار صداهای تازه دهه 70 تا 80 می ایستند.
هنوز می توان به نام هايی اشاره کرد که داستان نويسی اين منطقه را غنی و پربار کرده اند که مجالی فراختر و فرصتی بيشتر می طلبد.
*.منبع : خبرگزاری جمهوری اسلامی (ایرنا)

نویسنده همیشه جوان
بهزاد موسایی
آن سال برفی
محمود طیاری
چاپ اول – 1379
انتشارات روز بهان
در پشت جلد کتاب آمده است : " آن سال برفی مجموعه بیست داستان ریزبافت، با طرحهای نو و گردش ِزبانی ِکوتاه است که معانی نوی آن، به زیر ساخت کلمهها و کنترِلِ زبان برمی گردد.
فضایغالبِ داستانها، ترمیم جایگاه و منزلت فرد، در مناسبات اجتماعی و چالشهای روحی ِوی، در موقعیت های گونه گون است ، که در نقطه احراز و بیانِ هویت، به تعریف تازه ای از زیبایی دست یافته و چونان خالق خود، حضوری غایب پیدا می کند."
در اینجا قصد آن نداریم که برای اثبات همه ی این موارد کُد بدهیم و یا نشانه ای بیاوریم ، اما علاوه بر اینها ، نکات دیگری به نظر نگارنده در این داستان ها دیده می شود که گفتن آن ها خالی از لطف نیست.
متمایزترین نکته در داستان های کوتاه "طیاری" طنز ظریف نویسنده است که خاص اوست و قبلا نظیری نداشته است :
"به پرستار که آمده بود بگوید:" فقط الکل سفید داره " نگاه کردم .یک جفت گوشواره ی کلئوپاترا از گوشش آویزان، النگو با سه پیچ ِماریِ طلا به مچ دست، روسری فقط یک چیز تو همین ردیف کم داشت. نمی دانم زرورق بود ، یا فرمینکا!"
دکتر گفت :" خوبه . بگو سر راه ش چند تا "سون آپ" هم بگیره!"
پرستار با نگاه من رفت تو "هال"! گفتم :
"آخرین چیزی که داشتیم ، یک حلقه ی ازدواج بود، که آن را هم فروختیم ، خرجِجدایی مان کردیم!"
دکتر گفت: "شیرت بسته است، یا دلار آمده پایین ؟ چرا مثل کارگرهای شرکت نفت اعتصاب کردی حرف نمی زنی؟ نکنه زیر زبانی می خوای؟"
به شوخی گفتم :"فعلن که باید یک چیزی زیرمیزی بدم !"
(داستان ُرز ماری- ص 72)
در نمونه بالا، مشکلات خانوادگی و اجتماعی – سیاسی، به طرز ماهرانه ای در هم آمیخته شده، اختلاف جناح چپ و راست در دوران ملی شدن صنعت نفت و همزمانی آن با اختلاف و جدایی راوی و زنش و اختلاف فکری راوی با پزشک، به زیبایی و طنزی سنجیده طراحی شده ، و این همان ریزبافت های متن و چالشهای روحی افراد در مناسبات اجتماعی است که در متن پشت جلد به آن اشاره شده است. به همه این ها ، از جمله باید به حرکت زیبای نثر "طیاری"هم توجه شود:
"دکتر با یک سیزده سال سبزه ، که پشت لبش بود، مرموز به نظر می رسید: یعنی سیاسی است ؟ آب ارمنی و خاک اره ( پیپ) که رو شاخش است! وگرنه او را چه به الکل سفید و سون آپ؟ یادِ زن خانه و پریموس و باد "هرزویل" وقتی او تازه عروس بود ، افتادم ! که به کمک مادرزنم "سرکله خوری" می کردم !"( رُزماری- ص 73 )
"طیاری" با انتخاب وسواس گونه واژه ها ، گردش زبانی ِکوتاه و کنترل شده ای را به کار میگیرد. در مثال بالا، واژه های "سیزده سال سبزه"، "پشت لب"، "مرموز" ، "آب ارمنی"،"خاک اره "، و باد هرزویل"، بار معنایی ی جالبی دارند که به "چپ" بودن ِ دکتر و جناح سیاسی او با القایِ کنایی ِ"حزب باد " اشاره دارد.
"محمود طیاری " طنزنویس به معنای خاص و حرفه ای نیست، اما طنز او، در سرشت نثر و گفتارِاو عجین و جدانشدنی است:
"باید دید صاحبِ مجلس کی یه ؟"
" گفتم که. چراغ علی ."
"اون که نفت نداره بریزه تو چراغش که !"
"اگه این جوری یه ، ایران هم گازوییل شو از شوروی می آره! پرسیدم می آی ، یا نه؟"
زنم جواب نداد. با زن چراغ علی ، یک وقت افتاده بود به هوو بازی! این گیلکی میگفت، اون فارسی!-:
"شوهرم بیاد ، معلومت می کنم !"
به من می گفت .
" شوهرت که برای خودش "بُکس باد " کرده!"
او هم اشاره ش به من بود!
( داستان باقالی به چند من ؟ -ص 78)
از دیگر نکاتی که در داستان های طیاری به خوبی می توان مشاهده کرد، توصیف های زنده از اشیاء و آدم ها است و گاهی اشیاء پیرامون را با عینیّت بخشی و جاندارگرایی، وسعت معنایی بیشتری می بخشد:
"آبنمای "سی متری" با آن فرشته های برنزه سنگیِ وسط میدان ، راه ِ"شکوفه نو" را تا پشت دروازه تخت می کرد و انگار" آب توبه" بر سر زنهای خیابانی می ریخت! نه کسی ایستاده بود به تماشا، و نه گل و گیاهی به دور و بر. از عروس بری ِوسط میدان و پشت دروازه ، تنها بوق ممتد ماشین ها مانده بود و بس : داماد های یک روز ، آن پس و پشت به پرده دری، عروسان هزار ساله ، پرپر! (داستان پالتو- ص 51 )
محمود طیاری از آنجا که تجربه عظیم در نمایشنامه نویسی دارد از ظرفیت دراماتیکی دیالوگ به خوبی سود می جوید و حتی در اولین داستان هایش در دهه ی چهل ، که تعدادی از آن ها هم در این مجموعه آمده اند، مهارت نویسنده در گفتگو نویسی به خوبی دیده می شود:
"دختر گفت: "پس اومدی به گاوهامون سوزن بزنی ."
گفتم : "نه. اومدم بزهاتونو بدوشم!"
"ئه، آقا کوچک نمی ذاره !"
" تو گفتی اون نیستش که ."
" خب تو جنگله . صداش می زنم بیاد."
"یعنی صداتو می شنفه ؟"
"پس چی . شبا تو کوهه، روزها تو جنگل. همیشه ی خدا هم گوش به زنگ، با یه تفنگ!"
( داستان "صدای شیر"- ص 127)
"محمود طیاری" پیش از این ، چهار مجموعه داستان – طرح، داشته است که همه ی آنها متعلق به دهه چهل هستند و حالا این مجموعه با فاصله تقریبا سی ساله منتشر شده است، و این خود علامت سئوالی است که چرا اینقدر دیر؟!
از نکات دیگری که در داستان های کوتاه طیاری به خوبی دیده می شود استفاده از نوعی جناس در نثر است که حالتی مردّف و مقفّا به جملات می دهد و سطرهایش را به سوی شاعرانگی پیش می برد، و این از ویژگی های نثر "طیاری" است که در ساختار جملات، درهم تنیده شده و حتی در متن نمایشنامه های نویسنده نیز بسیار به چشم می خورد و این نشان می دهد که چقدر "طیاری" به کلمات اهمیت می دهد و ارزش خاصی برای تک تک آن ها در جملات و پاراگراف ها قائل است:
"خانه قدیمی بود، با اُرسی و کرسی- حوض سنگی و آفتاب هندسیِ رنگی، در و کلون چوبی و کوبه برنجی، و دو بر حیاط ، شمال – جنوب. ما از قسمت پشتی آن، باید جلو میآمدیم و آن را دربست برای خودمان می گرفتیم . طرف خالی را که سایه سرا و مرطوب بود، و چهار فصل سال ، قسمتی از هوای یخ زمستان را، با یخدان های چوبی- بی ذغال و برنج – در خود ذخیره داشت، اجاره می دادیم.( داستان "تلفن" –ص 113 )
از موارد دیگر نثر "طیاری"، پاراگراف های طولانی با استفاده از کاما و سطرهای نفس ُبرو جملات مرکبِ مرکب است که لاینقطع پیش می رود و گاهی شش – هفت سطر را در بر می گیرد:
"و اما عجب عکسی انداختیم روز عروسی، من و چراغ علی، به تاریخ هجری- قمری، با دختر خاله ، که وسط نشسته بود، با روسریِ والِ سپید و گردنی هنوز به باریکی گردن قو، و چشم های نیم عسلی ، که به خاطر چراغ علی ، کمی به چپ می زد ، و انگار در حال خواندن ِاین داستان بود!" (پاراگراف آخر داستان "باقالی به چند من ؟" – ص 81)
از این جملات نفس بُر ِ چند سطری پیچیده در داستان های "محمود طیاری"، به وفور دیده میشود که گاهی ، شاید کاسه صبر خواننده کم حوصله را لبریز کند، و به آدم پرحرفی می ماند که از وراجی باز نمی ماند و با چنان سرعتی سخن می گوید که مجال تمرکز و اندیشه را به مخاطب و یا شنونده نمی دهد ، پس برای خواندن چنین داستان هایی خواننده باید طاقت شاقی داشته باشد! البته از حق نباید گذشت که این گفتارهای طولانی ، شیرین و شنیدنی و خواندنی هستند و پس از این که مخاطب به آنها عادت کرد، برایش معنادار و سنجیده به نظر خواهد آمد!
مجموعه داستان "آن سال برفی" یکی از خواندنی ترین مجموعه های داستان کوتاه در اواخر دهه هفتاد می باشد که متاسفانه با سکوت منتقدین ، روبرو شد و شاید همین سببِ بی انگیزگی ِنویسنده شده، که حالا دوازده سال از انتشار این کتاب گذشته و "طیاری" مجموعه داستان دیگری به دست چاپ نسپرده است؟ ولی با خواندن این مجموعه، درمی یابیم که "دود ازکُنده بلند میشود" و نویسنده در شصت و دو سالگی، بسیار جوان مانده است با ذهنی دقیق و زبانی تیز و کنایه های معنادار!
چاپ در مجله ره آورد گیل /شماره 7 و 8 / آبان و آذر 1391
شماره 5 و 6 دوره ي جديد ماه نامه "ره آورد گيل " ( شهريور و مهر 1391)با صاحب امتيازي دكتر محمد علي فائق و سردبيري "هوشنگ عباسي " به قيمت 3000 تومان منتشرشد . شعر ونقد فارسي . نمايش. داستان . بررسي كتاب . شعر وادبيات گيلكي . مردم شناسي . تاريخ . ميراث فرهنگي . سلامت . اخبار و گزارش فرهنگي و.... از ديگر سر فصل هاي " ره آورد گيل " مي باشد . در اين شماره آثاري از : عليرضا پنجه اي . اكبر رادي . كامبيز صديقي . فرامرز طالبي . محمود طياري . هوشنگ عباسي . اسداله عمادي. هادي غلام دوست . اباذر غلامي . رقيه كاوياني . بهزاد موسايي . محمود نيكويه و.....به همراه عكسي روي جلد از اكبر رادي نمايشنامه نويس شهير گيلاني مي خوانيم .
شماره سوم دوره ی جدید ماه نامه "ره آورد گیل" (تیر و مرداد ۱۳۹۱) با صاحب امتیازی دکتر محمد علی فائق وسر دبیری" هوشنگ عباسی " به قیمت ۲۵۰۰تومان منتشر شد. شعر و نقد فارسی ،نمایش، داستان،بررسی کتاب، شعر وادبیات گیلکی ،مردم شناسی ، تاریخ ، میراث فرهنگی ، سلامت ، اخبار وگزارش فرهنگی و ...از دیگر سر فصل های " ره آورد گیل "می باشد . در این شماره آثاری از : محمد آشور ، علی بابا چاهی ، پر ویز فکر آزاد ، علیرضا پنجه ای ، رحیم چراغی ، یزدان سلحشور ،جواد شجاعی فرد، ایرج ضیایی ، قربان فاخته ، فرامرز طالبی ، بهزاد موسایی ، فریدون نوزاد ، ناصر وحدتی ، و... به همراه عکسی روی جلد از دکتر"عنایت اله رحیمیان " پزشک مردم دوست و آرمان خواه می خوانیم .
بهزاد موسایی
.
شماره دوم دوره ی جدید ماه نامه ره آورد گیل {خرداد ۱۳۹۱} منتشر شد . این نشریه با صاحب امتیازی دکترمحمد علی فائق و سردبیری هوشنگ عباسی منتشر می شود . در این شماره ویژ ه ای برای نمایش نامه نویس داستان نویس وشاعربر جسته ی گیلان محمود طیاری ....به همراه آ ثاری از نویسندگان مجید دانش آراسته . محمود بدر طالعی . علیرضا پنجه ای . مزدک پنجه ای . فرامرز طالبی . بهزاد موسایی و...با تصویری از محمود طیاری بروی جلد منتشر شد .
سال بیستم، بهمن و اسفند ۱۳۹۰
در این شماره می خوانید:
نوروز پیروز است/ محمد تقی پور احمد جکتاجی
هنرمند خوب، هنرمند مرده است (نیست)/ هادی میرزانژاد موحد
گیل، گیلک، گیلکی/ درویش علی کولائیان
کنیه های درختی و القاب گیاهی در شمال ایران / کریم کوچکی
قلعه ی تاریخی فیروزکوه و دشت کل مازی/ دکتر بیژن عباسی
دو سند تازه یاب در باره جمعیت اتفاق و ترقی گیلان / بهزاد موسایی
مردی برای تمام فصول، یادی از میرزااسداله خان منتصرالملک / علی امیری
عکسخانه
شعر گیلکی/ با آثاری از رحیم چراغی، رضا مقصدی، زهرا پورکار، زهرا علزاده، الهام کیانپور، سیدرضا پیکرستان، محمدرسول ساکن نویری
داستان گیلکی: کلمه ن، تاریکی و تام تولی/ مسعود پورهادی
داستان گیلکی توقایی / محمود اسلام پرست
یادنامه ای برای یک گیله مرد؛ اباذر غلامی/ با آثاری از فرامرز طالبی، محسن نعمت خواه، مسعود جوزی
سخنی در باره ی کتاب استان شناسی گیلان / افشین پرتو
گیجیک: خالی کردن زیر پای متن /امین حسن پور
قلعه ی بی نگهبان
کتابخانه ی گیله وا
بهزاد موسایی: «این خانه و آن درخت» مجموعه ۲۵ داستان، بهتر بگوییم «مینیمال» از «مجید دانش آراسته»، داستاننویس شمالی است که از دهه ۴۰ تاکنون در صحنه ادبیات داستانی معاصر حضور دارد و در کارنامهاش یک داستان بلند و ۱۴ مجموعه داستان دیده میشود.
آنچه «دانشآراسته» را در میان انبوه بیشمار داستاننویسان همنسل خود متمایز میکند، «سبک» خاص اوست و رئالیسم مطلقی که در همه داستانهایش دیده میشود. بدینلحاظ میگوییم «مطلق»، چون نویسنده هرگز نخواسته «سبکآزمایی» کند و از همان ابتدا واقعگرایی ناب خود را پی گرفته و تا امروز به آن وفادار مانده است؛ با نثر مخصوص به خودش و عکسبرداری شفافی که از اجتماع و مردم دارد و از این جهت شکل کارهایش شبیه به نوشتههای «ماکسیم گورکی» میشود. البته گاهی نویسنده از عنصر «شفقت» و«طنز موقعیت» هم استفاده کرده و سعی میکند یک واقعه را خلاصه، سرراست، بدونحشو و زواید و در کمال بیطرفی گزارش کند که یادآور کارهای «چخوف» هستند. البته داستانهای کوتاه چخوف با توجه به شرایط و مناسبات اجتماعی آن عصر روسیه نوشته شده و رنگآمیزی متفاوتی با نوع آداب و سنتهای اجتماعی ما دارد. با این همه از نظر تکنیک و فرم داستاننویسی بیشباهت به همدیگر نیستند. زاویهدید اکثر داستانهای «دانشآراسته»، «سوم شخص دانای کل محدود» است که به ناگزیر نویسنده را یکهتاز توصیفات و گزارش داستان میکند. راوی همچون خبرنگاری همهجای داستانها حضور دارد و به همین دلیل آدمهای داستان کمتر مجال گفتوگو و دیالوگ مییابند و در حقیقت این نویسنده است که به جای آنها سخن میگوید و همین امر باعث میشود همه کاراکترها و شخصیتهای داستانی شبیه هم به نظر برسند؛ به لحاظ تفکر و رفتار و نوع کنشها. همه شبیه هم اظهارنظر و گفتوگو میکنند و حتی در بیان احساسات و ابراز هیجانات خودشان یکسان عمل کنند، چون روایتگر کنش و واکنشهای همه آنها فقط یک نفر، شخص نویسنده و راوی سوم شخص است و این شاید باعث و بانی لطمه شدید به داستان بشود، که البته با مهارت قلم نویسنده، گاهی این نقطه ضعف، مهار میشود. نکته دیگری که در داستانهای «دانشآراسته» متمایز است طعم تلخ ناتورالیستی آنها است؛ یعنی میتوان سبک نویسنده را در یک جمله چنین توصیف کرد: رئالیسم با طعم ناتورالیسم. آنچه در بیشتر رویدادها میبینیم «بدبختی» است و آنچه نمیبینیم «خوشبختی» است یا اگر هم روزنه امیدی، جایی نهفته باشد، به دشواری میتوان آن را یافت یا به سختی میتوان باورش کرد. مشخصه دیگر داستانهای مجموعه «این خانه و آن درخت»، نوستالژی و غم غربت خاصی است که جابهجا در داستانها دیده میشود ولی چون زبان داستانها از تخیل و عاطفه قویای برخوردار نیست، نوستالژی خیلی کمرنگ شده است. منظورم از برخورداری کم زبان از«تخیل و عاطفه» [که لزوما دو عنصر اساسی در«شعر» هستند، نه در«داستان»] این نیست که کاملا وجود ندارد، برعکس، عنصر«شفقت» که در پیوند با«عاطفه» است، به شکلی زلال در یکایک داستانها جاری است، اما مقصود نگارنده این است که نوستالژی در داستانهای «دانشآراسته» به واسطه «طنز موقعیت» یا گاهی «تفلسف بیش از حد راوی»، قادر به زدن ضربه نهایی نیست. مثلا فضای قهوهخانهای که نویسنده با روزنامهای زیر بغل وارد آن میشود و به بهانه حل جدول، ساعتها گوشش را تیز میکند تا ببیند در اطراف چه میگذرد، فضای تغییر شکلیافتهای است که دیگر «بوی قهوهخانههای قدیمی» را نمیدهد و تبدیل به «بوستانی دور از گلستان» شدهاند! در داستان « فاتحه»، راوی یادی میکند از قهوهچی قدیم و قهوهخانههایی که مثل خانه آدم بودند و حالا دیگر«پناهگاه» امثال راوی نیست و واقعا باید به حال آنها «فاتحه» خواند.
گفتیم که زبان داستانها مانعی شده برای «کمرنگشدن» غم غربت جاری در بعضی از داستانها و شاید یکی دیگر از علتهای اساسی این مسئله این باشد که «ظرف داستان» متناسب با «مظروف» آن نیست. آنچه برای نگارنده علامت سؤال شده این است که چرا نویسنده میخواهد از بعضی «سوژهها» و «رویدادها» خیلی «سریع» بگذرد و قلمش به مثابه شاتر دوربینی عمل میکند که فقط میخواهد صدها فریم از «سوژه» بگیرد بیآنکه فرصت «رتوش» داشته باشد! گاهی نگارنده از خودش میپرسد آیا نویسنده به همین دلیل است که تن به نگارش «رمان» نمیدهد؟ نویسنده «کمحوصله» مینماید و دوست دارد هر «ماجرایی» را خیلی «سریع» و «خلاصه» برای ما تعریف کند؛ حال و حوصله پرداختن به همه جزئیات را ندارد. رئالیسمش از نوع «بالزاک» نیست که غرق در توصیف ریزهکاریها و جزئیات اشیا و آدمها میشود. رئالیسم «چخوفوار» نویسنده، با شتاب ما را وارد عالم داستان خودش میکند و ترسی ندارد که خوانندهاش در هزارتوی آن، گم شود.
با این همه، جهان داستانی «دانشآراسته»، زیبایی خاص خود را دارد و آنقدر دلپذیر است که مدتی را با آن بگذرانی؛ هرچند خیلی سریع باید از کنار تصویرهایش بگذری و افسوس بخوری که چرا از چنین صحنههایی باید به سرعت رد بشوی و اشتهایت زیاد بشود بدون آنکه گرسنگیات برطرف شود:
«آن درخت را مانع پریدن کبوترهایش میدید. دور از چشم من نفت ریخت و درخت را خشک کرد. وقتی آن را بریدم حیاط خانه باز شده بود. اما کبوتری نبود که پرواز کند.»
(ص ۶۲ – داستان «این خانه و آن درخت»)
چاب در روزنامه فرهیختگا ن ۲۲ خرداد ۱۳۹۱
شمال ما: 'مجال ، بی رحمانه اندك بود و واقعه سخت نامنتظر ...' ؛ فریدون پوررضا اسطوره آواز گیلان هم رفت اما آوازی به زلالی باران برای همیشه ماندگار شد.
همیشه خندان بود و لحن گفتارش حال و هوایی مملو از همان موسیقی برآمده از دل شالیكاران، صیادان خشنود از تور پر ماهی ، هیاهوی چایكاران هنگام چینش برگ سبز بوته های چای و صدای شكستن كنده زیر ضربه های تبر جنگل نشینان را داشت.
خاطرم هیاهویی است از حرفهایش ؛ پیر آواز گیلان هراسناك بود مبادا موسیقی بیگانه كه حتی در خانه خودشان هم به اختناق مبتلا شده به خورد مردم داده شود و بی هیچ سلام و علیكی با گذشته سر آخر هیچ شویم.
پیكرش بی جان شده اما صدایش در گوشم جاودان ؛ 'فضای رسانه ها را بایستی با موسیقی مردمی و ملی دمساز نمود و به پرواز درآورد'
می گفت: 'در تعزیه خوانی در رشت نوایی به گوشم خورد كه با آن آشنا نبودم ، به نزد استاد بنان رفتم و موضوع را برایش بازگفتم و استاد بنان گفت: از این پس هر موسیقی با هر نامی كه ایرانی باشد را در هر كجا كه شنیدید ثبت كنید، موسیقی ایرانی بسیار دامنه وسیعی دارد كه هیچكس به تنهایی از آن با خبر نیست.'
پوررضا بازگشت به سرزمینش و در طول بیش از نیم قرن فعالیت هنری خود در عرصه موسیقی فولكلور گیلان حدود 469 ترانه فولكلور و شبه فولكلور گیلكی را با لهجه های شرق و غرب گیلان اجرا، بازسازی و بازخوانی كرد.
از میان این ترانه ها 280 ترانه فولكلور را بازسازی و دوباره خوانی، و ملودی یكصد ترانه را خود تنظیم نمود؛ این ترانه ها مایه های مختلف زندگی گیل مردان و گیل زنان از شادی و اندوه، كار و تلاش، تاریخ و حماسه، عشق و وفا و ... را منعكس كرد.
می گیلان، رعنا، سیا ابران، تی تی، بارش، بوشو بوشو، جان گیلان، ای وارون ای وارون، شالیزار، بزن چوپان، عروس گوله و چه بسیار دیگر برای همیشه نسل ها ماندگار شد.
صدای استاد با صدایی به غم نشسته در سریال پس از باران به خانه های تمام ایرانیان راه یافت و جامعه ای را با خویش همراه ساخت.
اسطوره آواز گیلان تنها به خواندن بسنده نكرد و رگه های موسیقی فولكلور را در ارتفاعاتی مه آلود و جنگل گون و یا در دل شالیزارهایی به وسعت گیلان یك به یك در كلبه ها می جست و ثمر تحقیقش كتابی شد با عنوان ' موسیقی فولكلوریك گیلان ' كه اتفاق بزرگی در عرصه پژوهش های موسیقی فولكلوریك ایران است.
استاد ' داریوش علیزاده ' كه خود در جهان موسیقی گیلان پیشكسوت است، می گوید: در تمامی وجود استاد فریدون پوررضا عمارت موسیقی سنتی بنا شده بود و حقیقتی در بروز لحن با صدای خوش استاد به گوش می رسید.
وی ادامه داد: ایشان با آوای سنتی تنفسی می نمودند؛ در جامه اش، رفتارش، و حركاتش بوی و طعم شرافت گیلان پیچیده بود.
استاد فریدون پوررضا خواننده خوش آوا ، استاد و كارشناس موسیقی فولكلور، مدرس و پژوهشگر موسیقی بومی گیلان سوم مهرماه 1311خورشیدی در لشت نشاء از توابع شهرستان رشت دیده به هستی گشود و غروب بیست و سوم فروردین 1391 خلیج ژرف نگاهش را فروبست.
و اینك تمنای ادامه راهی روشن از دانش آموختگانش...
روانش آرام و دیگرانی چنانش پر ارج در زندگی ...
منبع : پایگاه خبری تحلیلی شمال ما
خداحافظ رفیق…
اشاره: اباذر غلامی دوستم بود. «بود» به این معنا که صبح جمعه ۹۰/۱۱/۲۸ من و بقیهی دوستان را تنها گذاشت. این یادداشت را یک هفته بعد از مرگ اباذر نوشته بودم که در یادنامهی «بدرود رفیق…» از انتشارات «خانهی فرهنگ گیلان» منتشر و جمعهی گذشته در آیین یادمان اباذر توزیع شد.
۱٫ صبح جمعه است. دقیقاً یک هفته گذشته است. مثل همین الان پشت مونیتور نشسته بودم که صدای اساماس بلند شد. رضا بود: «اباذر از رنج و با رنج بدرود گفت.» همین. در این یک هفته همه کار کردیم؛ هم با اباذر بدرود گفتیم، هم او را به خاک سپردیم، هم سوم و هفتم گرفتیم و تمام. اما تمام؟ نه گمانم؛ اباذر تمام نمیشود. مثل همان مرداب محبوبش که راه به دریا دارد، گمانم «توسکای کنارهی مرداب» هم در همین یک هفته راهی به زندگی پیدا کرده باشد؛ با شعرهایش، با نوشتههایش، با همانهایی که نوشت تا آداب شکار و بازیهای از یاد رفتهی گیلان را زنده نگاه دارد. اصلاً همهی اینها نه، فقط خاطرههایش او را زنده میدارد؛ تا آخرین نفر از ما (دوستان اباذر) زنده است.
۲٫ شب فراق که داند که تا سحر چند است؟
مگر کسی که به زندان دوست دربند است
گرفتم از سر غم راه بوستان گیرم
کدام سرو به بالای دوست مانند است؟
تمام آن دو ساعت صبح جمعه در ایوان خانهی اباذر و در کنار دوستانش این دو بیت سعدی توی سرم میچرخید، و بیشتر از همه کلمهی «دوست» در آن مصرع آخر. بعضی ضررها هست که یکطوری جبران میشود؛ بیمه خسارتش را میدهد؛ دو روز دوندگیِ بیشتر جبرانش میکند؛ یا نه، اصلاً بهپای آرمانها و اعتقاداتت میگذاری و میگویی: «فدای سرت؛ ارزشش را داشت.» اما «دوست»؟ تمام آن دو ساعت به خودم میگفتم بهتعداد دوستانی که برایت باقی مانده، با تنهاییِ پیری فاصله داری.
۳٫ فقط یک خواهش، یک درخواست، یک فراخوان: از این بهبعد اباذر را با شادیهایش بهیاد بیاوریم نه با رنجهایش. میدانم؛ اباذر رنج کشید، خیلی هم کشید؛ فراتر از طاقت هم کشید. اما آدم رنجیده باید نالان باشد یا لااقل چهرهای دژم داشته باشد. کدامیک از شما یک بار چهرهی اباذر را بدون لبخند دیدید؟ کی به شما رسید و شوخی و خنده نکرد؟ کجا برایتان از زمانه شکوه کرد؟ (روز سومش در مسجد گلسار، مداح حدیثی روایت کرد که: «از نشانههای مومن لبخندی است که بر چهره دارد.» در این زمانهی بیایمانی البته که اباذر «مومن» بود.) اباذر را با شادیها و کامیابیهایش بهیاد بیاوریم؛ یک عمر چنان زندگی کرد که خود میخواست و انتخاب کرده بود. هفت خوان مصایب را یکبهیک پشتسر گذاشته و سربلند درآمده بود. همسر و دختری داشت که عاشقانه دوستشان داشت و دوستش داشتند. دوستانی داشت که از آن جمعهی لعنتی هفتهها و ماهها و سالها هم که بگذرد، باز نیمشبانی هست که او را بهیاد بیاورند، از شور اشک در چشم و فشار بغض در سینه از بستر برخیزند و هوای اباذر کنند… .
۴٫ آن جمعه که پشت مونیتور برگشتم، دیدم در همان دو ساعت دوستان اباذر بهیاد او عکسها و شعرهایش در فیسبوک را گذاشتهاند. یکی از عکسها را share کردم و بالایش فقط نوشتم: «خداحافظ رفیق…». در این یک هفته دو یادداشت از دوستان اباذر خواندم که همین تیتر را برای خداحافظی با او انتخاب کرده بودند. اما دلم نمیآید از این تیتر بگذرم؛ اباذر برای همهی ما یک «دوست» یک «رفیق» بود… و هست.
به زنده یاد اباذر غلامی شاعر گیلانی
زمستان امسال، طولانی شده
بهار دیرکرده
جایت خالی است!
زندگی، مبارزه، زندگی/ یادداشتی برای اباذر غلامی (متن کامل)
یادداشتی که میخوانید در یادنامهای که نشر ایلیا با عنوان «بدرود رفیق…» برای اباذر غلامی منتشر کرد چاپ شده. یادنامهای که در مراسم بزرگداشتش که هفتهی پیش از سوی خانهی فرهنگ گیلان برگزار شد، توزیع شد. به احتمال زیاد در نشریه گیلهوا هم چاپ خواهد شد. و متاسفانه بنا به دلایلی در هر دو اینها با حذف قسمتهایی.
بنابراین بد نیست که متن کامل و بدون حذف این یادداشت را در اینجا بخوانید.
وقتی کسی میمیرد، عزیزتر میشود. تنها انسانهایی که در بسط ِ انتزاع ِ شرارت نقشی مستقیم داشتند از این قاعده جدایند. گرچه هم آنها نیز ممکن است بر اثر شرارتهای دهشتناکتر آیندگان، برای خود «خدابیامرزی» جور کنند.
وقتی کسی میمیرد، برای ما که به نزدیکی نزدیکانش به او نیستیم، تصویرها نقش پررنگی دارند. هر قدر هم که خودمان را داغدیده و غمگین و حرماندیده نشان دهیم، باز از میان تمام خاطرات که حسهای مختلف را درگیر میکند، این تصاویر است که سهم ماست. و من چند تصویر از اباذر غلامی دارم که با کنار هم گذاشتنشان، اباذر غلامی که میشناختم ساخته میشود. پس با کنار هم چیدن این تصویرها، تلاش میکنم که بگویم چرا اباذر غلامی برایم عزیز بود و هست.
تصویر اول: خیلی سال پیش، توی جلسهی شعر گیلکی خانه فرهنگ، سینی چای به دست، برای حاضران چای میآورد. و بعد سر جای خودش مینشیند و شعر جدیدش را برای همه میخواند. شعری با عنوان «ترشˇ سئب» و روایتی نمادگرایانه از «چه میخواستیم اما چه بر سرمان آمد».
تصویر دوم: کانون گیلانشناسی دانشگاه گیلان جلسهی شب شعر گیلکی در سالن مطهری دانشکده کشاورزی برگزار میکند و اباذر غلامی یکی از شاعران آن شب است. شعری میخواند با عنوان «امه باغˇ کیشˇ دار» برای صدسالگی مشروطه. صدا و تصویرش را باید روی یکی از سی.دیهای آرشیوم داشته باشم.
… پئر و ماران امیشین
خوشانˇ جانأ بنأیید دسˇتان
«لافند» و «دار»أ گردن فادأیید
دیلأ دریا بزئید
کسکسأ کاول دوستید شب و روز
زمینأ صافأ کودید
باغأ آبادأ کودید؛
دانه بشادید همهجور
گندم و بج و شایی
نازنی عشقˇ چاییگول.
سختˇ جانˇ سوقˇ دار
سبزˇ امیدˇ کیشˇ دار،
ما بوشؤ
سال بامؤ
بهار نامؤ!
نه ای سال و نه دو سال
دو پنجا سال!
بوسوجی چرخˇ فلک
دق باوردیم جه تی دس
ایپیچه امهره بلک!…
تصویر سوم: نوروزبل ۱۵۸۱ بود به گمانم. با یک ساک دستی کوچک آمده بود به ملکوت و به ما که جوانتر بودیم گفته بود «خبری هست؟» و ما گفته بودیم «نه ولله!» و خودش زیپ ساک را باز کرده بود و نشانمان داده بود با خنده و یادم نیست ما بیشتر خندیده بودیم یا او. عکسی که ضمیمهی این یادداشت میکنم، مال همان روز است.
تصویر چهارم: به محل کارش میروم که برای «بام سبز» شعر و یادداشتی ازش بگیرم. خوشحال است از اینکه نشریهی جدیدی متولد شده و گلایه میکند از گیلهوا که دائم نگران است که با چاپ مطلبی به تریج قبای کسی برنخورد.
تصویر پنجم: بعد از مدتها مبارزه با سرطان، عصا به دست به خانه فرهنگ آمده و متنی پیشنهادی برای تغییر آییننامهی اجرایی گروه شعر گیلکی هم با خود آورده تا شیوهی ادارهاش را دموکراتیکتر سازد.
دستبند زرد را اولین بار، همان روز به دستش دیدم وقتی که بعد از مدتها آمده بود تا بنشیند و شعرش را بخواند. شعرش را دوست نداشتم و توی همان جلسه به خودش گفتم که هنوز «سلˇ کولˇ توسهدار»ش را بیشتر دوست دارم. موهای سرش بیشتر از همیشه ریخته بود و عصا به دست گرفته بود و وقتی نظرم را شنید، به شانهام زد که یعنی گوشت را نزدیکتر بیاور و دمگوشی چند جملهای نه در دفاع از شعرش که در شرح وضعیتی که منجر به نوشتن شعر این جوری میشود گفت.
تصویر ششم: یکی دو ماه پیش که بیماریاش دوباره اوج گرفته بود و من این را از پیگیری رفیقم صفرعلی رمضانی فهمیدم و شبی دو نفری به همراه رفیق دیگرم -سعید- میرویم به دیدنش. در کنار ده یا بیست میهمان دیگر، ساز و رقص و آواز و شعر هست تا نیمههای شب. از پس ِ نگرانیهای همسر و صدای اباذر غلامی میشد رد مبارزهای طولانی و شدید را گرفت. مبارزهای تن به تن با سرطان. دستبند زردرنگی که به دست داشت، نشانهای از پیوستن اباذر غلامی به لشکر پیادههایی بود که رودرروی سرطان گارد گرفتهاند.
همین که وارد میشوم، بعد از روبوسی، مرا به تماشای قاب عکس آن پیرمرد و پیرزن میبرد که کنار هم ایستاده و لبخند میزنند و میگوید: «امین جان. أشانأ شناسی؟»
- ای یکتأ شناسنم. او خنمه نشناسنم.
- أ دوتا می بابابزرگ و مامانبوزورگیدی.
- جدی؟ شمه کیانوری نوّهٰین؟
از خندهی بلندش میفهمم که باز گیجبازی درآوردهام و برای جبران میگویم: «أهأ! معنوی!»
تصویر هفتم: ندارم! این تصاویر هم هفت تا نشد که نشد. هفت همیشه هم عدد مقدسی نیست. به هر حال در مراسم تشییع جنازهی اباذر غلامی حاضر نمیشوم. همان قدر که دلیل کافی برای دوست داشتن انسانی به نام اباذر غلامی دارم، همان قدر هم دلیلی برای بودن در جایی که هیچ نشانی از زندگی او ندارد، ندارم. زندگی، مبارزه و زندگی. شرافتِ اباذر غلامی به این سه مربوط است.
*
اباذر غلامی هرگز نتوانست شعرش را از چنگال اسطوره رها کند و این نقطهی ضعف اغلب شعرهاش است که برای طبقهی ستمکش مینوشت اما در حد «برای» و درگیر اسطورهی خیر/شر باقی میماند. سنت چپ گرچه توانست سبکی از زندگی انسانی و لجاجت سختجان در مبارزه علیه هر آنچه ضد زندگیست به او بدهد اما کمکی به فرارَوی شعرش از سنت محمدعلی افراشته نکرد.
مرگ اباذر غلامی اما، با آن مبارزهی شدید و فرسایشی که طی این سالها، گاه انگار پیروزی مرگ نزدیک است و گاه انگار این اباذر است که پیروز خواهد شد و سایهی سنگین برگ همیشه برندهی مرگ، بالاخره توانست رها از قید اسطوره، موفق به خلق یک «تراژدی» شود.
*
راستی! خبر جدید این است اگر بیخبرید: چیزی بین پنجشنبه ۱۳ امیر ما و جمعه ۱۴ امیر ما، اباذر غلامی، شاعر و پژوهشگر در گیلانشناسی پس از مبارزهای طولانی با سرطان، بالاخره تسلیم مرگ شد. اباذر غلامی متولد ۱۳۳۳ خمیران، در اولین شنبهی پس از جمعه، در قطعهی هنرمندان گورستان تازهآباد رشت دفن شد و این بالا، روی خاک، از او سه مجموعه شعر به جا مانده: رنج و برنج، سل کول توسه دار، فصل پنجم زمین (به فارسی) و یکی هم در هفتههای آینده در راه است با عنوان «بازیهای محلی گیلان».
بوسوخته سالˇ بج ایسیم پسر
آب أمی ورأ دوار نوکود.
آسمانم أمیره گریه نوکود.
ساقهخار أمی گلویأ گاز بیگیفت،
هرچی ووشه داشتیمی فوکود.
تو ولی فردا کیتابأ خؤب بخان
آسمان و أبر و آفتاب تیشینه،
ساقهخارˇ نفسمام تی دس دره. (از کتاب سلˇ کولˇ توسهدار)
لاهیجان/ ۱۵۸۵ امیر ما

نیمهی دی ماه زنگ میزند به برادرش:
- ناهار نخورید، صبر کنید! داریم میآئیم پیش شما.
برادر میپرسد: کجا هستید الان؟
میگوید:
- ضیابرهستیم.
از ضیابر تا خمیران آبکنار اگر با سرعت معمولی برانید یک ربعی طول میکشد. نیم ساعت که میگذرد برادر نگران میشود و زنگ میزند!
- اباذر چرا دیر کردید؟ ما منتظریم!
می گوید:
- آمده ایم صومعهسرا، بچه ماهی کپور خریدیم. میخواهیم بریزیم توی سَل. استخرکنار باغ.
برادر میپرسد:
- اباذر جان، چطوری از آنها نگهداری کنیم؟ من که همیشه نیستم باید بروم بندر سر کارم!
می گوید:
- نگران نباش، خودم مرتب سر میزنم. اردیبهشت که بزرگتر شدند میآئیم ماهیگیری!
نیستی را باور نداشت. ما هم نمی خواستیم باور کنیم. میدانست و باور نداشت. ما هم میدانستیم و نمیخواستیم باور کنیم.
حالا ما ایستادهام با دوستان ماتم زده توی حیاط با صفای خانهاش. درختان آلوچه شکوفه دادهاند در این سرمای زمستان. یاد درخت هلو ی خانهی پدریام میافتم که هیچوقت بار نداده بود و وقتی پدر از دنیا رفت، همه جا پر شده بود ازعطر ورنگ گلبرگ های صورتی؛ وآن سال بهار، شاخهها، تاب سنگینی هلوهای رسیده وآبدار را نداشتند و ما بچهها، آن درخت را همزاد پدر میدیدیم که هنوز حضور داشت و مهربانی می کرد. و حالا این شکوفهها جای خالی اباذر را پر کرده اند انگار و مثل او ایمان به امید و شور زندگی را به ما یاد آوری می کنند.
“اباذر! آلوچه داران، تی تی بوکودن تی تاسیانی وستی”
منبع: گیله تی تی /پرویز فکر آزاد
سیری در شعری از اباذر غلامی (افسر سرخ )

• به کار گل واداشته بودندم
• و سهم من دستانی گل آلود شد
• که با اشک هم نمی پالاید
کارگر مبارز
• این شعر موجز، یکی از معدود شعرهایی است که تا کنون خوانده ام و در یکایک بند های آن دنیایی احساس و اندیشه گنجانده شده است.
• اگر اباذر جز همین شعر، شعری نمی سرود، این شعر کافی بود تا ما بدانیم که با انسانی مواجه هستیم که با تمامی روح و روان و جسم و جانش با زحمتکشان پیوندی تنگاتنگ دارد.
• تحت هیچ شرایطی نمی توان نشانه ای از موضع بالا و روشنفکرمآب در آن رد یابی کرد.
• اباذر غلامی نه شاعری برای زحمتکشان، بلکه شاعری از میان زحمتکشان است.
• این شعر بظاهر بیش از اندازه ساده می نماید.
• اما اکنون که نقد آن را شروع کرده ام، در می یابم، که با غولی محبوس در ظرفی کوچک مواجه شده ام، که به این سادگی ها تن به تبیین نمی دهد.
• علیرغم این، تلاشی به خرج خواهم داد.
• امید که از پس آن برایم .
• به دوستان عزیز نیز پیشنهاد می کنم که از نقد اشعار نهراسند که این خود طریقی است، برای به محک زدن نظر خویش و بالطبع برای رشدی مضاعف در تمرین تفکر مفهومی.
• آب در ادبیات ما و بالطبع، در ادبیات جهانی جایگاه ویژه ای را به خود اختصاص می دهد.
• سهراب سپهری زلال بودن آن را می پسندد، محمود دولت آبادی اما گل آلود بودن آن را.
• سهراب با دیدی لطیف و شاعرانه به آن می نگرد، دولت آبادی با دیدی دهقانی، به عنوان وسیله آبیاری مراتع، مزارع و باغات.
• هیچ کدام از این دو برداشت نافی دیگری نیست.
• مهم این است که آب در کجا کاربرد پیدا نماید.
• برای آشامیدن باشد یا برای کشت و کار.
• اما آب در این شعر دامنه ای بسیار گسترده را پوشش می دهد.
• آب در این شعر، تبدیل به سنبلی شده که نه تنها تمام مواهب زندگی را در بر می گیرد، بلکه پا فراتر می گذارد و تمامی طبیعتی را که می تواند به تملک انسان در آید، در خود مستتر می کند.
وقتی آب را تقسیم می کردند
به کار گل واداشته بودندم
• در مصراع اول این شعر سخن از تقسیم آب است.
• مقسمین آب اما ناشناخته اند و لذا این سؤال به ذهن می گذرد که آنها چه کسانی اند؟
• اباذر تا پایان شعر جوابی روشن به این سؤال نمی دهند.
• خواننده اما با خواندن مصراع دوم شعر، در می یابد که آنها کسانی اند که حق را در انحصار خود دارند و شاعر را که خود سمبلی است از تمام زحمتکشان نه تنها سهمی نمی دهند، بلکه به کار گل وامی دارند.
• کار گلی که در تضاد آشکار است با سهم آب:
• آب و گل:
• یکی نشانه زلالیت است و دیگری نشانه تیرگی!
• آنها آب را تصاحب می کنند و برای انسان هایی که بار اصلی تولید را بر دوش دارند، جز گل ولایی تیره بر دستان شان چیزی باقی نمی گذارند.
• گل و لایی که خود آلامی ژرف را در ذهن تداعی می کند:
• یک دسته برخوردار از انگبین نوش سعادت و رفاه می شوند و دسته ای دیگر سهمی جز رنج و درد به نصیب نمی برند، درد و رنجی که حتی قطرات آرامش بخش اشک نیز نمی تواند، تسکین دهد.
• یاد اباذر را همواره در قلب مان زنده نگه خواهیم داشت.
میم
• وقتی آب را تقسیم می کردند
• به کار گل واداشته بودندم
• و سهم من دستانی گل آلود شد
• که با اشک هم نمی پالاید
•۰۰۰
•۰۰۰
•۰۰۰
• در ایران ـ به قول حریفی ـ شعر در کوچه و خیابان سروده می شود و همه از دم شاعرند، ولی نه فقط شاعر، بلکه همه کاره اند.
• آدمی به هنگام جست و جوی چیزی معنامند، به حال و روز کودکان زباله زار می افتد که در تلی از زباله به دنبال ثروت حقیری می گردند، تا پس از تنظیف و تطهیر آن به پشیزی بفروشند.
• به همان سان نیز آدمی تصادفا با شاعری آشنا می شود و مدتی در وبلاگ او به دنبال ثروتی می گردد، باز هم بسان کودکان زباله زار.
• دوستی پس از خواندن مطلبی منقول از کسی با درایت شگفت انگیزی در کمنتاری نوشته بود:
• «انتخاب تان ستودنی است.
• بدون اغراق می گویم.
• ممنون!»
• او به احتمال قوی، ساعت دو بعد از نیمه شب را، یعنی زمان ارسال مطلب را دیده بود و یا خود در وبلاگ مربوطه گشتی زده بود و می دانست که مطلب چند خطی با چه مصیبتی کشف و انتخاب شده است.
• از این رو، ما در باره سوبژکت شعر (اباذر) چیزی برای گفتن نخواهیم داشت و چه بهتر!
• چون همین فقر شناخت سوبژکت شعر، چه بسا «سبب خیر» بی جانشینی است:
• زیرا چاره ای جز تأمل اوبژکتیف (عینی) روی اوبژکت شعر (یعنی خود شعر به مثابه محصول کار شاعر) نمی ماند.
وقتی آب را تقسیم می کردند
به کار گل واداشته بودندم
• مفاهیمی که اباذر در این بیت به خدمت می گیرند، عبارتند از «آب»، «تقسیم آب»، «کار گل»
مفهوم «آب»
• مفهوم «آب» در این شعر ـ با توجه به فقر مطلق پیشداوری ما ـ به معنی وسیله تولید است.
• شاید اولین بار است که کسی از آب به مثابه وسیله تولید سخن می گوید.
• آب اما در تولید کشاورزی و دامداری و حتی در تولید صنعتی نقش صرفنظرناپذیری به عهده دارد.
• همانطور که بدون گاو و گاو آهن و خرمنکوب و بیل و کلنگ و غیره نمی توان به تولید کشاورزی پرداخت، به همان سان نیز بدون آب نمی توان کاری کرد.
• شاید بتوان آب را جزو مواد خام در روند تولید تلقی کرد، بسان زمین و علفزار و کود و غیره.
• آب در این شعر ـ در هر صورت ـ به مثابه یکی از عناصر تعیین کننده روند تولید در نظر گرفته می شود.
مفهوم «تقسیم آب»
• مفهوم «تقسیم آب» نیز یکی از مقولات آشنا در تولید کشاورزی و دامداری و غیره است.
• این مفهوم آدمی را بی اختیار به یاد مفهوم «تقسیم اراضی» می اندازد.
• شاید از آن رو، وسوسه وسیله تولید نامیدن آب در دل ما سر برداشته است که تقسیم وسایل تولید، هم در تولید بطور اعم و هم در تولید کشاورزی بطور اخص مطرح می شود:
• تقسیم وسایل تولید به معنی سازماندهی تقسیم کار است، به معنی تقسیم کار است.
• تولید آب در روستاهای ایران و بعد، تقسیم آن میان کشاورزان یکی از وظایف مهم همبود روستایی محسوب می شود که باید مورد مطالعه قرار گیرد.
• منظور اباذر خمیران (روستائی از روستاهای بندر انزلی) نیز به احتمال قوی همین است.
مفهوم «کار گل»
• این مفهوم یکی از مفاهیم به میراث مانده در گلستان سعدی است:
• سعدی از سوی صلیبیون برده گرفته می شود و به کار گل واداشته می شود.
• سعدی بسان بقیه ایدئولوگ های فرماسیون بنده داری ـ فئودالی با تحقیر از این مفهوم استفاده می کند و کار گل را فونکسیون محوله به آشغال های جامعه، یعنی به عمله ها (دشنام واژه ای و توهین واژه ای که کماکان در جامعه طبقاتی ایران اعتبار دارد) تلقی می کند و محل کار را با طویله یکسان می شمارد:
• کار برای طبقات برده دار و فئودال و سرمایه دار همیشه مایه ننگ بوده، است و خواهد بود.
• در قاموس طبقات انگل از هر نوع، کار مال خر بوده و کماکان است.
• اباذر هم مفهوم «کار گل» را ـ البته از موضعی پرولتری ـ به نحوی از انحاء به همین معنی بکار می برد:
• آب تقسیم می شود و او ـ به دلیل تعلق به طبقات مولد و بی همه چیز ـ چیزی دریافت نمی کند، یعنی از وسیله تولید آب محروم می ماند:
• آب بین کسانی تقسیم می شود که زمین و یا ملک خصوصی و غیره دارند.
• اباذر اما جزو پرولتاریای کشاورزی است، عمله است، فاقد مالکیت خصوصی بر وسایل تولید است و ناچار به کار گل مجبور می شود.
• یعنی از طریق فروش تنها سرمایه خود که نیروی کار نام دارد، به امرار معاش مجبور می شود.
و سهم من دستانی گل آلود شد
که با اشک هم نمی پالاید
• سهم اباذر از روند تقسیم، گل آلودگی دست های او ست، که نتیجه اشتغال به کار گل بوده است.
• همانطور که دوست مان کارگر مبارز بدرستی توضیح داده اند، منظور اباذر از مفهوم «دست های گل آلود» همه معضلات و مسائل مادی و معنوی طبقات مولد و زحمتکش است، همه دشواری های مادی و روحی ـ روانی ـ فرهنگی توده های مولد و زحمتکش است که با «اشک» (آه و فغان و شکوه و نوحه و مرثیه و غیره) نمی توان حل کرد.
• چرا؟
• برای اینکه تضاد طبقاتی در جامعه تنها از طریق سلب مالکیت از سلب مالکیت کنندگان وسایل تولید امکان پذیر است و لاغیر.
به اباذر غلامی شاعر
گفتی که”جویبارحسرت رود را دارد
و رود حسرت دریا را”
گفتی “اگر تن آب را زخم مرگ بزنند
وگلوی ما را خنجر
هیچگاه به مقصد
نمیرسند”
آری درست گفته ای
آن طوری که
آب
شعر
آفتاب
آئینه
درست میگویند
از مجموعه شعر ” از آبکنار تا کومه های تاسیان”
|
|
درگذشت شاعر،ترانه سرا و پژوهشگر «اباذر غلامی»
|
|
در اندوه دوست و همراه عزیزمان خانه ی فرهنگ گیلان ![]() |
|
|
![]()
(به یاد یک رفیق)
اباذر ناراحت بود، خطوط چهره اش درهم شد. آن موقع نمی دانستم اباذر فقط چند ماه برای زنده بودن وقت دارد . صبح در گورستان به یاد داستانش افتادم، با این تفاوت که تیر مرگ این بار پرنده ی نر را نشان رفته بود. همسر اباذر گریان و مبهوت سعی می کرد پرنده ای را پر دهد که پرواز از یادش رفته بود .
29بهمن 90
اباذر غلامی مرداب آبکنار، اواخر عمر
خداحافظ رفیق!
یادداشتی به بهانه در گذشت شاعر ،ترانه سرا و گیلان پژوه اباذر غلامی
بهزاد موسایی
زندگی
مهلک ترین زهرها را به کا مم ریخت
این تلخ دوست داشتنی را
مجال اندکی دشمنی نداشتم
اباذرغلامی
زندگی را دوست داشت ، وزندگی با او سره نا سازگاری داشت ، غلامی ، آرمانگرا بود ، و هز ینه ی اندیشیدن را تمام وکمال با سر افراز ی پر داخت ، جراحت در جبهه جنگ ، پنج سال حبس ،جدایی از همسر و فر زندش ، و چشم انتظار دیدار فرزند ( آرش ) تا لحظه مرگ .
ماه ها بود که آن " خرچنگ " بدخیم همچون خوره بر جان او چنگ انداخته بود و وجودش را تحلیل می برد،و او همچنان مقاومت می کرد، نه تنها با اراده و تسلیم ناپذ یری جسم ،که با تداوم و تعالی حیات معنوی ،با سرودن شعر ،پژوهش ، آن یگانه ی هستی سراسر زندگی پر بارش ،سرودن و به دشواری بر کا غذ نهادن .
رشت و تهران ، خیابان گلسار و بیمارستان " رازی" رشت شاهد این پیکار نهایی مرگ و زندگی بود . آزمایش ها دلالت بر پیشرفت ضایعه داشت ،اما به دیدارش که می رفتی او را چون همیشه سرشار از امید وشعر می یافتی .
تن ،دیگر توان بر آوردن انتظارتش را نداشت ،اما جان مایه اش بود که به بیرون می تر اوید .شعر او، آه دل سوختگان و فریاد ستم دیدگان بود .او دلی آکنده از غم نامرادی ها و نامردی ها داشت . سروده هایش که بخشی از آن در مجموعه های " رنج و برنج "(۱۳۸۷)،"فصل پنجم زمین "(۱۳۸۷)و "سل کول توسه دار"(شعر گیلکی )۱۳۸۲ به زیور طبع در آمده ،دریچه ای ست به دنیای رنج و اندوه درون او .
زندگی سیاسی غلامی مثل زندگی هنری اش پر بار ،مملو از شور ونشاط و فداکاری ودر عین حال مثل سرشت زندگی پوشیده ،پر رنج و غرور آفرین بود .روند خود باوری او از اواخر دهه ی چهل آغاز و تا واپسین لحظه های عمرش ادامه یافت . او بر خلاف اکثر روشنفکران که در دوره های مختلف زندگی واکنش هایی ناهمگون و چه بسا متضاد نسبت به زندگی سیا سی از خود بروز می دهند و معمولا حتی حقوق شهروندی خود را نادیده می گیرند ،دور اندیش و ثابت قدم بود .
اراده ی او از پس تجربه های تلخ و شیرین زندگی بسان فولاد آبدیده شده بود .نگاه او با پیروزی ها وشکست ها مانوس بود و به تناسب اوضاع و احوال بر شیوه های مبارزه و پایداری احا طه داشت .
نه از ناکامی ها هراسید ونه در پیروزی ها خودش را فراموش کرد .در مقابله با پلشتی ها ،سنگر حماسه و سرودن برگزید وآنگاه که درد زمانه چند صباحی ،صوری فروکش کرد شتابان به استقبال واقعیت های ملموس واز دست شده شتافت .
غلامی ،از آن جا که حیات سیاسی را سرشت زندگی اجتماعی و فردی تلقی می کرد و در اشاعه ی باورهای خود تردید نمی کرد ،خاری شد در چشم کسانی که در شرایط دشوار،خواسته یا نا خواسته یا با زمانه از یوزه گی در می آیند و یا به افتخار ادبی دست می زنند . غلامی ، از آن جا که بر راز و رمز تحول در زندگی اجتما عی واقف بود ،هرگز به واقعیت های روزمره وگذرا که معمولا صوری و شکننده اند اکتفا نکرد . در نتیجه هیچ گاه نه در پی توجیه حوادث و رویداد های روزمره بر آمد تا به موج های فرهنگی دل ببندد و تاخت و تاز کند ونه مثل صوفی مسلکان راه پیش گرفت تا دامن اش به زشتی های زندگی آلوده نشود .
رفیق غلامی ،آرمانگرا بود ،همان گونه که معمولا انسان بدون نگاه به آینده نی تواند زندگی حال خود را جستجو کند . غلامی ،شیفته ی سیاست بود ،همان گونه که انسان معمولا بخشی از خلوت خود را با دیگران تقسیم می کند . از این نگاه ،نامهر بانی هایی که با اندیشه و آثار غلامی در جامعه ی فرهنگی ما صورت گرفت ،بسیارآموزنده است . نه از این که غلامی شاعر دوران خود بود ،بلکه با این ادعا که جایگاه شعر غلامی در دوره ی خود هرگز برای همگان شناخته نشد .
کوتاه سخن آن که "اباذر غلامی "اگر " غلامی " شد تنها به این دلیل نبود که انسانی آرمان خواه ، معترض و مبارز بود و هرگز تن به تملق وتعارف نداد . " اباذر غلامی " اگر " غلامی " شد به این دلیل بود که مجموعه ای از خلاقیت ،اندیشه ،شخصیت ،مبارزه ، شور ، شعور و دانش بود . یادش همواره جاویدان و گرامی باد .
۳۰ بهمن ۱۳۹۰
چاپ در روزنامه گلچین امروز پنجشنبه ۴/۱۲/۹۰
یک شعر از "اباذر غلامی "
برنج و رنج
اگر هزار گوش داشته باشی
و دلی به گسترای خزر
و صبری به بلندای درفک
کنارم بنشين
تا با تو بگويم
از برنج و رنج.
زالو و زانوان نحيفم
تاراج ساقه خوار
درد مداوم امروز
از تاک بازوان ضعيفم
بی داربست
در عصر زرد خزانی
ابهام و ناتوانی فردا.
آنگاه از من طشتی خواهی ساخت
به وسعت کوير لوت
ظرفی برای سيل سرشکت
(اباذر غلامی ۱۳۷۳)

حضور مارتین اسکورسیزی، استیون اسپیلبرگ، وودی الن، پدرو المادوار و برادران داردن در کنار اصغر فرهادی از ایران از مهم ترین اتفاقات گلدن گلوب شصت و نهم بود. اصغر فرهادی با فیلم جدایی نادر از سیمین در بخش بهترین فیلم غیر انگلیسی زبان گلدن گلوب کاندیدا شده بود.
اصغر فرهادی به همراه پیمان معادی در این مراسم شرکت کرده بود.
کسب این جایزه به همه ایرانیان بویژه اهالی نجیب سینمای ایران مبارک











